..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

الهی لئن خیبتنی او طردتنی
فمن ذاالذی ارجو و من ذا اشفع

الهی اجرنی من عذابک اننی
اسیر ذلیل خائف لک اخضع


الهی فانسنی بتلقین حجتی
اذا کان لی فی القبر مثوی و مضجع


الهی لئن عذبتنی الف حجه
فحبل رجائی منک لا یتقطع

الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هناک ینفع

الهی لئن لم ترعنی کنت ضائعا
و ان کنت ترعانی فلست اضیع

الهی اذا لم تعف عن غیر محسن
فمن لمسیء بالهوی یتمتع

(ای خدا اگر تو از غیر مردم نیکوکار عفو و بخشش نفرمایی
پس چه کسی آنانی که به هوای نفس زشتکارند را خواهد بخشید؟!!!)

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
تگ ها :

 

وقتی از پله ها بالا می روم و آن دختر ِ چاق را می بینم که روی صندلی تو نشسته و قهقهه می زند حالم بد می شود . چقدر این روزها بودنت برایم واجب بود سهیلا ! چقدر خوب دلداری می دادی . چقدر خوب حرف می زدی . چقدر خوب نماز می خواندی . همیشه حسودیم می شد به آرامش ِ چهره ات . به ایمان ِ محکمت . من محکم نیستم دختر . می بینی با یک تلنگر فرو می ریزم .
هیچ کس پشت آن میز به قشنگی تو نمی نشیند . کاش نرفته بودی ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
تگ ها :

 

با تمام علاقه ای که به فرهنگ و هنر و ادب کشورم دارم عجیب دلم می خواهد از این لجن زاری که اسمش را نمی شود وطن گذاشت بروم . بروم جایی که مردمش به هر دلیل ِ خود خواسته ای انگ به دیگران نزنند . که برای بدیهی ترین امورات زندگیم هزاران نفر مدعی حق به گردن پیدا نکنم که مکلفند نظر بدهند و اگر چنان نشود مدیون خواهم شد تا ابد . دلم عجیب می خواهد از این خراب شده بروم .

 

 

پ.ن : یک سکانسی از یک فیلم که یادم نیست اسمش را می گفت : " ما توی ایران روی قیر مذاب راه می ریم . " و من این روزها عجیب این احساس را درک می کنم .

پ.ن : این یک نظر کاملا شخصی است

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥
تگ ها :

 

بلند بالای چهار شانه ی مهربان ِ من سلام .

از قاب ِپنجره به اقتدای ِ قامتت نماز می خوانم ، قربة الی یک زندگی عاشقانه . هه هه هه ! هیچ کس نمی گذارد این نماز سلام داده شود . هر چقدر هم که صف شکن باشی این خیل ِ بی رغبت را تاب نمی آوری مرد !

تمام این دلتنگی در یک چمدان ِ کوچک جا می شود . برای رفتن آماده ام ، اما  محیط ِ چشمهای تو را نمی شود دور زد . برای گذشتن از خودم باید چشم های تو را ببندم . ببند ، چشمهایت را ببند ، اما باز که کردی به دنبال هیچ هم بازی  نگرد که این بازی مدتهاست برای سوزاندنِ من نقشه می کشد . بازی تمام . نگرد من هیچ وقت از هندسه ی دستهای ِ تو دور نمی شوم . تنها به اندازه چند سال نوری باید قد بکشم که این حنجره گنجایش این همه بغض را داشته باشد .

من برای در آغوش کشیدنت آن قدر ها هم بزرگ نشده ام .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳
تگ ها :

 

مفرد مذکر عاشقانه هایم ، سلام !

اینجا برای نوشتن از تو خوب است . قول داده ای که نخوانی دیگر . برای نوشتن از تویی که این روزها آنقدر فرسوده شدی که وقتی می خندی هم ته ِ چشمهات را یک بهت عجیب فرا گرفته . اگر روزی بیاید و تو نباشی چقدر دلم برای قدم زدن های ِ بی هوا تنگ می شود . برای بادام زمینی خوردن های ِ توی راه ، برای بلعیدن آن پیتزاهای بی مزه ای که تنها مزیتش دنج بودن ِ آن میز طبقه ی دوم بود . برای آب خریدن های گاه و بی گاهت برای من ِ همیشه تشنه . برای کتاب فروشی آقای اکبری . برای سخنرانی های ِ طولانیت در مورد دکتر براهنی . برای شاملو خواندن هایت . " من تو را فراسوی ِ مرزهای تنت دوست دارم " من آیدای ِ تو بودم . برای شرط بندی هایمان روی بازیهای لینگ انگلیس . برای بغض هات . برای چشم های همیشه اشکی ات . برای شانه های مردانه ات ، برای صبوری هات در مقابل کله شقی های من . هیچ وقت بزرگ نمی شوم . می دانم . چقدر تلاش کردی که قیافه ی کودکانه ام را کمی بزرگ تر کنی نمی شود که .

یادت هست چقدر می خندیدم . می گفتی تو در حلقه خریدن ضرر می کنی . نسبت  انگشهای باریک تو در مقابل انگشتهای ِ من نسبت فیل به مورچه است و من اگر دستهای ِ تو را نداشته باشم چه کنم ؟

اصلا فکر کرده ای چقدر خاطره ساخته ایم با هم ؟ فکر می کنی کدام گودال مناسب باشد برای دفن این خاطرات ِ مشترک ؟

 

 

بیهوده چرا منکر چشمان تو باشم 

عاشق شده ام عشق که کتمان شدنی نیست

پ.ن : آهای ِ مخاطب تغییر ناگهانی ِ حال من را بگذارید به اتفاقات ِ این زندگی همیشه خاموش .  به اندازه ی تمام ِ زوج های دنیا اتفاقات عاشقانه وجود دارد .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
تگ ها :

 

روزهای زیادی خودمان را در رویای عاشقانه ی خیالی خانه امان محبوس کردیم به امید اینکه زود از راه می رسد . نقشه کشیدن روزگار را دور نمی زند عزیز ِ دلبندم . می بینی ... یک هیچ به نفع روزگار ِ مرد . ( نمی گویم نامرد ،گفته بودم گِله ای از هیج چیز ندارم ) .

این روزها لبهایمان می خندد دلهایمان نه ! نگو نه که از چشمهایت پیداست . آنقدر بزرگ شده ایم که راز چشم ها را بخوانیم . یادت هست روزهای ِ قلبت که می زند سر من درد می کند   را . یادت هست دستهام را گرفته بودی و می گفتی آن بیت چه بود ، بخوانش . قلبت تند می زند این روزها که سرتاسر روز را من سر درد دارم ؟

دارم خودم را آماده می کنم . خاطراتمان را کنار هم می گذارم . دسته بندی اشان می کنم که روزهای دلتنگی را آرامتر سر کنم . کتابهایت را که تمام صفحه های اولشان تاریخ دستهای تو را دارد را جمع می کنم از روی میز . بگذار چشمم کمتر بیفتد بهشان . بگذار کمتر یاد کنم چشمهای نمدار تو را . قول دادی نخوانی اینجا را ها . مرد است و قولش .  نا امید نیستم . اتفاق ها را که کنار هم بگذاریم روزهای دلتنگی نزدیک است . و من بدنم از بی تو بودن می لرزد . بی تکیه گاه بودن را چگونه تاب بیاورم ؟

یادت هست چقدر برایت از نشدنش گفتم ، من خوب می دانستم رسم این روزگار را . گفته بودم که بروی و نرفتی . آن وقت اگر رفته بودی سهم تو از این درد کمتر بود . آن وقت این گونه فرسوده نمی شدی . بغض نمی کردی . من بغض هایت را می بینم ها . خیال برت ندارد وقتی که مقابلم نشسته ای و لبخند می زنی آن بغض ته لبخندت را نمی خوانم .

 

از امروز تا اطلاع ثانوی از تو خواهم نوشت

پ.ن : آهای مخاطب های ِ دوست ، از من مرنجید حالم خوب نیست این روزها که خوب بنویسم . شرمنده ام

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
تگ ها :

 

رویای عاشقانه ی من

سلام

می شود قول بدهی که دیگر اینجا را نخوانی ؟ می خواهم کمی از این روزهای ِ سخت بگویم .

 ممنونم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
تگ ها :

 

ق.ن : همیشه از اینکه یک دختر هستم حس بدی داشتم . نه برای اینکه مردها آزادی بیشتری دارند و نه برای اینکه حقوق ِ مدنی اشان از خانم ها بیشتر است .نه ! برای اینکه همیشه بدم می آمد زنهایی بیایند خانه امان . هی من را ور انداز کنند ، هی دیوارهای خانه را نگاه کنند ، به گلهای قالی اخم کنند و بلند شوند و بروند .

 

 

یکی بود ، یکی نبود زیر گنبد کبود دخترکی بود که عاشق پسرکی بود و پسرکی که رویای دخترک را داشت . پسرک به مادرش گفت رویای مرا حقیقی می کنی ؟مادر کمی مِن مِن کرد ، دوست داشت رویای پسرک را خودش انتخاب کند که کمان ابرو و بلند بالا باشد . پسرک اما قبول نمی کرد . زنها رفتند که رویای پسر را به نگاهی خریدارانه ببینند ، دخترک را نگاه کردند . اما  چون دخترک ابروی کمان و چشم ِ شهلا و قامت ِ بلند نداشت ، چون پرده های خانه اشان ابریشم نبود ، چون خانه اشان حیاط نداشت ، چون بُعد آشیانه اشان خیلی کوچک بود و چون های دیگر ، رفتند و دیگر نیامدند . دخترک کاملا حق را به آنها داد اما چیزی درونش شکست . چیزی به اسم غرور و جایش را به حس ِ تحقیر داد . قبل تر ها به پسرک گفته بود که نمی شود . و حالا دخترک با این حس ِ تحقیر خودش را می خورد روزها و شب ها .

 

 

پ.ن : مرا ببخش !

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها :

 

چگونه می شود وقتی که انحنای ِ لبهای خودت سر پایینی است و نم ِ چشمهات خشک نشده خیس می شوند ، وقتی که یک کوه ِ درد روی دلت سنگینی کند لبخند بزنی و "او" را دلداری بدهی که چون تو خوبی باید خوب باشد ، باید بغض نکند ، باید بخندد ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها :

 

فکرش را بکن پشت میز ِ کارت نشسته باشی ، بغض های ِ چند روزه ات تلنبار شده باشند ، آهنگ حالا چرای ِ بنان را گوش کنی و شازده کوچولو بخوانی ، چه حالی پیدا می کنی ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
تگ ها :

 

این روز ها خودم را می جَو َم ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
تگ ها :

 

بعضی روزها سخت می گذرد بعضی روزها سخت تر .اما این صفت تفضیلی ِ ساده عمری از آدم می کاهد . وقتی خودت را برای بدترین ها آماده می کنی دیگر محل ِ سگ به این سختی ها نخواهی گذاشت . و تو برای خودت از همین حالا ، دلیل می آوری که زندگی بالا و پایین دارد . شادی دارد ، غصه دارد و تو خودت را برای این غصه ها مجهز کرده ای . هر چند سهم زندگی ِ من از همان اولش ... بی خیال . زندگی است دیگر . 

پ.ن : گاهی فرمان ِ زندگی بد می پیچد و در یک بیابان ِ بی آب گیر می افتی . همانقدر که خدا در دشت های پر گل هست در بیابان هم هست .

پ.ن : دلم می خواهد یک روزی برای تمام این دلتنگی ها و خستگی ها و نگرانی های امروزم بخندم از ته دلم . می شود خدا ؟ هر چند اگر هم نشد راضیم . حقم این بوده . 

پ.ن : آهای خدای ِ مهربانم پنج شنبه شده . امشب می بینمت خدا . (سلماز و زهرا به یادتان هستم همیشه . پنج شنبه ها ، کمیل می که می خوانم )

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
تگ ها :

 

از این بازیهای یک طرفه ی دنیا ، سهم ما فقط بغض های دو طرفه بود ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
تگ ها :

این روزهایی که نمی گذرند

چه روزهایی می گذرند ، تب دار و کُشنده . انگار کن هر روزش یک سال طول می کشد . خسته ام ، تهی ام اما نا امید نیستم . دلم برای ....

ولش کن . قرار است دلم برای چیزی پر نکشد تا اطلاع ثانوی . قرار است دیگر برای هیچ چیزی چرا نیاورم . قرار است مطیع باشم . همینکه گفته ام راضیم به رضایت یعنی تمام .  دیگر جایی برای چرا نمی گذارد . می گذارد ؟

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
تگ ها :