..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

بوی پاییز که بیاید و در تب و تاب ِ یک اتفاق شگرف باشی دیگر نوشتنت نمی آید که .

 

پ.ن : این روزها دست نوشتنم گم شده . برای پیدا شدنش دعا کنید

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
تگ ها :

الغوث ... الغوث... خلصنا من النار یا رب

من بنده ی تو بودن را بلد نبودم ، بندگی نکردم . درست ، هی گاه و بیگاه دلم را آنقدر شلوغ کردم که جایگاهت را در دلم ندید گرفتم ، درست . به زبان گفتم انا عبدک الضعیف ... الهی و ربی من لی غیرک در عمل هزار  دیگر پرستیدم . هی دم از توحید صفاتی و ذاتی و افعالی زدم هی در دلم شرک خفی بزرگ تر شد .در زندگیم هزار شریک برایت گرفتم ، پول ، تحصیل ، کار ، فلان و فلان ، هر وقت کارم به بن بست خورد سراغت آمدم . این هم درست . گنجایش ِ هیچ دردی را نداشتم ، کفرت را گفتم  ، درست . نماز ِ نخوانده را سلام دادم ، قبول . من بدترین بنده ات بودم خدا . همه ی اینها قبول . هزار نگفته ی دیگر هم که خودت می دانی و من هم قبول .من بدترین بودم. اما خدا نبودم که . رحمان نبودم که ، ستار نبودم که . بنده جز سرکشی و ناسپاسی کار دیگری هم بلد است خدا ؟ چقدر برای امشب ات بی تابم . برای صدا زدن نامهات ، یعنی کدامشان اسم اعظم است ؟  چقدر دلم برای سبحانک یا لا اله الا انت تنگ شده است . خدایا هیچ سالی به اندازه ی امسالم قدر ِ قدرات را نمی دانستم . این قلب ِ مادی ام توی سینه هی صدا می کند به امشبم برسانم خدا .

چقدر دلم برای آن ستون های سفید حرم تنگ شده . چقدر دلم برای شبستان نجمه خاتون تنگ شده . برای کمیل هایی که آنجا گریه کردم برای ندبه هایی که بغضم را نخوردم . چقدر این فضا یاد ِ مدینه ام می اندازد خدا . اگر تو بخواهی می روم حتما . امشب. می آیم خود ِ یک ساله ام را به تو بدهم و بروم . یک خود ِ خوب به من می دهی خدا ؟ خدایا اشکهایم را تا امشب نگه دار .

 

 

پ.ن : آهای ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها زودتر بروید من امشب با خدا قرار دارم .

پ.ن : امشب در کوفه چه خبر است ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
تگ ها :

 

هی جلو چشمهام رژه می رود ، آن چشم های سیاه معصوم . هی غلت و واغلت می زنم توی رخت خوابم و هی چشم هام دو دو می زند . هی می خواهم فراموش کنم آن زندگی را هی به زندگی خودم فکر می کنم ، به فلان لباس ، به فلان عطر ، به فلان انگشتر ، باز هم می رسم به چشمهای سیاه ِ معصوم . استغفرالله ... چرا خوابم نمی برد پس . یک چیزی سنگینی می کند روی سینه ام ، می آید بالا می رسد نزدیک گلویم ، پُقی می زند بیرون و من یک گریه ی شبانه ی طولانی را شروع می کنم .

هیچ وقت فکر نمی کردم برای غم دیگری یک شب تا صبح را بیدار بمانم و زل بزنم به گذشته  یخودم و ببینم که من نه معرفت ِ اسماعیل شدن را دارم نه تاب ابراهیم شدن را . آن چشم های سیاه معصوم گناه دارد خدا . گناه دارد که بسته شود ، بسته شود و دیگر نبیند خدا . خدایا میش گوربان را زودتر برسان شاید چاقویش تیز باشد ها . چاقوی ِ طبیب اگر سینه ی او بشکافد ... نه ! خدایا او که آنقدر بزرگ ... نه ... نه ...

 

پ.ن : اسمش را بگذارید جو زدگی یا احساسات ِ تند ِ زود گذر یا هر چیز دیگری ، اما دعایش کنید

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :

 

یکی از همین روزها که بنشینم و خودم را مرور کنم بدون سانسور ، حتما ً خودم را غی خواهم کرد وسط زباله هایی که گربه ها هم میلشان نمی کشد خوردنشان را .

یکی از همین روزها که دنبال خودم نمی گردم و قدم هام آنقدر سریع نیست که نشود فکر کرد به خودم حتما لعنت خواهم فرستاد .

یکی از  همین روزها که شاید روز نباشد ، شب باشد ، قدر هم باشد آن قدر ضجه می زنم که خدا دلش برایم بسوز و از من بودن تهی ام کند .

یکی از همین شبها ( که از کمیل خواندنش فقط الهم الاغفر لی ... یادم مانده ) همین که خواستم ذکر بگویم خودم را بخش بخش می کنم و هر تکه را به باد می دهم که ببردم ، که رها شوم از این منیت چندش آور.

آهای خدایی که همه جا نگهم داشتی تو بگو چرا انقدر از خودم بریده ام من ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
تگ ها :

 

خدایا اگر این گریه نبود ، اگر این اشکها نبود ، چگونه می شد کسی دردش را تخفیف بدهد ؟

داستانک آخر

می خوانم آن صفحه را ، کلمه ها را ، اولش نثرش قشنگ است ، شبیه قصه هاست و تو می گویی چه قصه ی قشنگی  است ، قلم روانی دارد . بعد کم کم رنگ ِ قصه کم رنگ تر می شود و رنگ زندگی پر رنگ تر . وای خدایا ، نه ! این قصه نیست ، زندگی است . زندگی خیلی هاست که این گونه جریان دارد . زندگی ای که آزمون بندگی است . بعد به خودم می گویم اگر این درد است ، درد های من کجایند ؟ به جهنم که کسی به اشکهات شک می کند . به درک . این بغض را که دیگر نمی شود نگه داشت 

یکهو بُر می خوری توی سالهای نو جوانیت . برادری که کوچک بود و تازه مرز 40 روز را گذارنده بود . یک کودک تپل و سفید و آرام . و تو آن روزها معنی درد را نمی دانستی که . کودک ِ سفیدی که یک باره مریض می شود . بدنش می لرزد . بدنی که هنوز استخوان بندیش کامل نیست . هنوز شکل نگرفته . آن دستهای سفید و تپل می لرزند ، مادر وحشت می کند ، تو بهت زده نگاه می کنی . شاید سردش است . وسط خرداد ماه که کسی سردش نمی شود که می شود ؟ یک بار دیگر می لرزد این بار بیشتر و در همان روز بارها بارها بدنش به رعشه می افتد تو دیگر می ترسی ، مادر گریه می کند ، پدرت آن کودک را که شبیه تکه گوشت شده بر می دارد ، طبیب چاره ی کار را نمی داند . عکس ... آزمایش ... س تی اسکن ...  بیمارستان کودکان ... مورد اورژانسی است ... به همین سادگی کودک 40 روزه در گیر تخت و بیمارستان شد و تشنج امانش را برید . کسی به زنده بودنش دیگر امیدی نداشت . مگر کودکی که 40 روز است از رحم مادرش بیرون آمده تاب این دردها را دارد ؟

گریه های مادر تمام نمی شود که . دعا می کند . خدا یک بار دیگر خدا نگاه کرد . کودک نجات یافت .

پ.ن : یا من اسمه دوا و ذکره شفا خودت کمک کن به حال کسانی که ریشه ی نهالشان در حال خشکیدن است .

پ.ن : خدایا من تاب این امتحانها را ندارم ها . از الان می گویم به بزرگیت قسم من ِ ضعییف را امتحان نکن .

پ.ن : بندگی کردن را چه کسی بلد است ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
تگ ها :

نوستالژیانه

آن روزهایی که کوچک بودم ، آن روزهایی که هنوز هم شاگردی  گستره ی معنی اش از یک دختر بچه ی دبستانی بیشتر بود ، آن روزهایی که حسنک معلوم نبود کجا رفته بود ، آن روزهایی که پترس هنوز فداکار بود ، کبری هنوز مردد بود ، آن روزهایی که یک جلد ِ کاهی ِ قهوه ای رنگ با چند تا مداد که سال به سال بیشتر می شد  ، کتاب فارسی ام بود ، آن روزهایی که من بودم و شوق شاگرد اول بودن و رویای جایزه هایی که با کاغذهای برق برقی کادو می شدند ، آن روزها یک خود ِ خوب داشتم . خودی که شهریور که به سرازیری می رفت چشمهاش برق می زد ، خودی که دفتر مشقهاش را از لباسهاش دوست تر داشت ، که عاشق کلاس ِ ریاضی بود و حرص بقیه را در می آورد .  که عاشق مهر بود . ولی مهر عاشق او نشد . 

من یقین دارم هیچ کتابی بوی کتابهای ِ مدرسه را نمی دهد حتی اگر با تیزی ِ کاغذهاش انگشتم را ببُرم . هیچ شعری وزن ِ خوشا به حالت ای روستایی را ندارد ، حتی اگر هایکو باشد یا یک مسمط ِ پرمغز یا هر ... .  هیچ اوقات فراغتی به لذت زنگ های چند دقیقه ای تفریح  نمی رسد حتی اگر در جزایر هاوایی باشد .

یاد روزهای ِ مدرسه می پیچد توی سرم با سرعت ، بابا صفری ِ دبستان ایمان ، خانم بی شناس ِ اول ِ دبستانم ، بوی پاک کن های میوه ای ، روپوش توسی رنگ و کفش سفید ، اولین آب بابا ، مشقی که خیس شد ، روزی که اولین بار معلمم دعوایم کرد و من از شدت ناراحتی دفترچه یادداشتم را پاره کردم و یک دل سیر گریه کردم . یاد 20 گرفتن ها ، پارک رفتن ها ، خرید کردن های دم ِ پاییز ، کفش ِ گام ، کاپشن قرمز ، جمعه های بی کاری ، عشق مداد رنگی های ِ 24 رنگ ، آخ که چقدر زود بزرگ شدم ، پیر شدم ، گم شدم ، مشمئز کننده شدم .

پ.ن :خودم را تحریم کرده ام تا اطلاع ثانوی از جلوی هیچ فروشگاه لوازم التحریری رد نشوم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
تگ ها :

 

از این کَنده شدن و رفتن و نماندن

تنها دستی کوتاه شده

بر شاخه ای خشکیده باقی ماند ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
تگ ها :