..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

بخت ِ بلند با پیشانی بلند نظیر به نظیر نیست

بالا بلند

گیسو بلند

پیشانی بلند

قد کشیده دخترک ، استخوان ترکانده . دلبری می کند با آن چشم های سیاه شهلائیش . خوب هم بلد است پدر سوخته . ولی می دانم با این همه لوندی هم هیچ گُهی نمی شود .

انگار کن نه دختری آمده ، نه دل مردی را برده ، نه میان عشق بازی منگ شده و لال مانده تا ابد. انگار کن آدمی به دنیامده اصلا ، آدم که هیچ گُهی نشود بهتر که از ازل نباشد.

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
تگ ها :

زندگی سگی

زندگی سگی یعنی دلت به خواهد ناموسی ترین و بی ناموسی ترین فحش ها را نثار چشم های بسته ی بعضی ها بکنی . بی که دلت بخواهد لحظه ای فکر خوابشان را بکنی ، مرگ یک باره ی انسان دوستی

زندگی سگی یعنی هر چقدر لباس بخری و توی کمدت بگذاری باز هم دلت بخواهد بروی خرید حتی اگر هیچ کدامشان را یک بار هم نپوشی . یعنی مرگ ِ تدریجی تعقل .

زندگی سگی یعنی همیشه ی خدا دلت غروب باشد . حتی دم  ِ سحر و موقع خواندن دعای سحر .و  آنقدر این غروب سرخ باشد که از گوشه ی چشمهات بزند بیرون و سفیدی چشمت به سرخی بزند .

زندگی سگی یعنی این معده درد ِ لعنتی آنقدر بالا و پایینت کند که برای فراموش کردن دردش ، فقط  برای فراموشی بنویسی و دردت بیشتر شود .

یعنی آنقدر کتاب بخوانی و شخصیت سازی کنی برای خودت و هنوز کتابهای نخوانده ی کتابخانه دهن کجی کنند و یک باره همه را پاره کنی و بعد برایشان مراسم تدفین بگیری و شیون کنی . یعنی دلت بخواهد جای "رت باتلر" ِ اسکارلت باشی و بی اندازه دوستش داشته باشی . هی ...

زندگی سگی یعنی غلت و وا غلت بخوری در نوستالژی ِ هرزه ی کثیف ِ روزمرگی های منحوس ِ بر باد رفته . و هی بغض کنی و این بغض لعنتی در گلوگاه بماند و روزی شاید خفه ات کند ."آمین" .

زندگی سگی یعنی آرام نباشی هیج کجا ، هیچ موقع . نه شرجی دریا باشی و نه سردی کوه و نه داغی ِ کویر . خودت هم ندانی چه کاره ای .

یعنی دلت بخواهد کارشناس ادبیات باشی و نشده باشی و کنار ِ انبوه ِ اطلاعیه های فنی ِ ناخوانده شعر بخوانی .  قافیه ات بشود گشتاور پیچ های ِ سر سیلندر و عروض ات بشود تورک متر .

 

__________________________________________________________________

زندگی نرمال : هه

زندگی عاشقانه : هه هه هه

زندگی ِ عاشقانه ی شیدایی : _____________________________

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
تگ ها :

ناخنم شکست ، دلم کجاست

ناخنهایم را لاک می زنم ، تفریخ قشنگی است این رنگ کاری ناخنها . زن توی اتوبوس می گوید : "این ناخنها چرا نقدر بلنده ، حالم به هم خوره " . می خندم جوابی نمی دهم  . دوباره تکرار می کند می گویم :" می خوام عروس بشم گذاشتم ناخنام بلند شه خب . " دست از سرم بر نمی دارد و باز هم تکرار می کند این ناخنها را بگیر ، گناه داره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عصبانی می شوم می گویم" به شما ربطی نداره ." ساکت می شود . گناه ! ناخن ِبلند ! جای معاویه عجیب در این زمانه خالیست  واقعا ....

اتوبوس می رود و من خنکای این ظهر ِ گرم اتوبوسی  را با هیچ چیز عوض نمی کنم . فکری ام . نا خنم گیر می کند به لبه ی صندلی می شکند . دلم می گیرد . ناخن هام را زیاد دوست دارم . از دست می رود ناخنم . مثل خیلی چیزهای دیگری که از دست رفته اند . مثل اتفاقهایی که نباید می افتادند و افتادند و زمان را بردند . مثل روزهایی که بی هویت مُردند . مثل هلاک شدن من در تپش های ...

لعنت به دلم ، به من ، به همه ی خاطره ها .

از اینجا خواهم رفت به زودی

 

 

پ.ن : دلم ، دل ِ دلم به شدت گرفته ، مثل آسمان رشت .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
تگ ها :

....

گاهی یک جایی ، یک دوستی ، یک نوشته ای آدم را هضم می کند در خاطرات ِ چندش آور روزهای دورتر . آنقدر که همه ی شب را نمی خوابی و ....

لعنت به این روزهایی که آن روزها را به یادم می آورد .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
تگ ها :

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شده است ... از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شده است

میدان پلیس را که رد می کنی دیگر دل توی دلت نیست . دل دیگر در هیچ کجای بدنت آرام نمی گیرد . چند وقت‌ است که نرفته ای ؟ چند وقت است که راه گم کرده ای ، خود گم کرده ای ؟

چقدر دلت هوای آن رنگهای ملایم و آینه کاری های بی بدیل را دارد ، پس این اتوبوس کی می رسد ؟ دلت هوای بوی ِ قدمهای خاکی را می کند که به شوق وصال پر ِ پرواز می شوند. دلت این دلت که خیلی وقت است ...

السلام علیک یا بقیه الله

خیلی وقت است که دیگر نسیم توی چادرم نپیچیده است وقت ِ نماز های سه شنبه. ایاک النعبد و ایاک النستعین را روزها به تعداد انگشت های دستم می گویم خیلی وقت است . صبح های جمعه به خواب می گذرد خیلی وقت است . چند وقت است که نگفته ام این الشموس الطالعه ؟ یادت می آید آقا . چقدر دلم برای زمزه های فاغث یا غیاث المستغیثین جمعه ها تنگ شده است آقا . داد ِ این روزهایم از فریاد گذشته . چقدر دلم برای ضجه هایی که در حرم می پیچد تنگ است . برای سه شبه هایی که می دویدم به سوی مسجد و السلام علیک ... .چقدر دلم برای بوی نرگس هم تنگ است .

چقدر به تکرار این  ذکر أَیْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ؟  محتاجم این روزها آقا .

ادعای بزرگی است اما آدمی است و ادعایش دیگر

بِنَفْسى أَنْتَ أُمْنِیَّةُ شائِقٍ یَتَمَنّى، مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ذَکَراً فَحَنّا بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ عَقیدِ عِزٍّ لا یُسامى بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ أَثیلِ مَجْدٍ لا یُجارى بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ تِلادِ نِعَمٍ لا تُضاهى .

همین روزها که تکلیفم با خودم مشخص شد خواهم آمد به همین زودی  .اشک دیگر توان نوشتنم نمی دهد ، چه اشک شیرینی است .

عید مبارک

 

 پ.ن : نیمه ی شعبان قم حال و هوای دیگری دارد ، مخصوصا خیابان انقلاب یا همان چهار مردان خودمان . جایتان خالی

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها :

دردا و دریغا که در این بازی خونین...بازیچه ی ایام دل آدمیان است

این غزل سایه بد جوری دل به دل این روزها می دهد :

 

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از ان روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ایام دل آدمیان است

خون میرود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من میکنم افشاندن جان است 

از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است  ...

 دل بر گذر قافله لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چقدر فاصله دست و زبان است

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها :

مثل عاشق ، شبیه معشوق

 پرواز یعنی :

آنقدر پرنده باشی که اسیر چشم های صیاد نشده باشی که حتی با در ِباز قفس پرندگی یادت رفته باشد.

دل یعنی :

 هم معشوق باشی هم عاشق . طعمه خور باشی دانسته ، دام برایت حلقه ی وصال باشد.

عشق یعنی :

او را خود التفات نبودی به صید من           من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

---------------------------------------------------------------------------------------------

صیاد یعنی :

هنوز آنقدر آدم باشی که خودخواهی های ِعاشقانه ی جهان را در دام معشوق گیرت نریخته باشی .

دل یعنی :

پرنده اگر از معشوقگی استعفا کرد و عاشق شد ، حیرانی ِ بالهاش را بُعد قفس بیدار نکند.

عشق یعنی :

پرواز را از پرنده نگیر . آزاد باش ِعاشقی .

 

 

با این همه پرنده اگر عاشق شد،  پرواز را در آسمان گم می کند و در دام می غلطد به امید قفس .

القصه:

آسمانی اگر عاشق زمینی شد ، زمینگیر می شود .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧
تگ ها :

...

انقلاب می شود !

انقلاب صنعتی نه

انقلاب مخملی هم نه

فقط و فقط انقلاب می شود وقتی که با تاب بالا و پایین می روم ، توی دلم .

تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی

و خدا مرا ننداخته هنوز که هنوز است .

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
تگ ها :

فلاش فروارد

حلوا خوران است امروز !

تنها فاصله ی بین من و تو همین پیراهن مشکی است که سفیدی صورتم را می زند . من طاق باز میان این همه جمعیت چه می کنم ؟  مرد که گریه نمی کند . شانه هایت یک جوری شده اند . صورتت یک جور دیگر ، انگار که کوچک شده باشی و بزرگ تر ، یپر تر .

این همه گلایل را چرا گذاشتی بیاورند ؟ من که گفته بودم نرگس دوست دارم . بگو لباس سفید بپوشد مادرم و خودت . چشمم را می زند این سیاهی . آن عکسم را که موهایم را باز کرده ام و روی تاب نشسته ام را بزرگ کن بگذار سر در ورودی خانه مان . همیشه همه چیز را خودم باید مدیریت کنم .

لباس سفید به من می آید ؟ همیشه می گفتی سفید که می پوشی مثل افسانه ها افسون می کنی . بخند . برایم نرگس بیاور . آتش در نیستان می خواهم . نوبت من شده ، باید بروم . سفارش نکنم دیگر . خوابم می آید .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
تگ ها :

.....

من ، اینجا از جهنم برای تو نامه می نویسم معشوق من !

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
تگ ها :

استکان کمر باریک

پدر بزرگ مادرم سن دار بود فکر می کنم 90 را گذارنده بود . جوانی هایش کدخدای ده بود و بعد از کوچ خدای خانه اش . زده بود به کار فروش خامه ی قالی . نمی دانم درست می گویم یا نه اما نخ های کلفت رنگی رنگی از مغازه اش آویزان بود همیشه. و آن خانه ی کوچکش را به یاد دارم . آن خانه ی قدیمی ِ کلنگی که دیوارهایش را با قطعه های کوچک شیشه های رنگی تزیین کرده بودند . خدا بیامرزدش.اینها را گفتم که بگویم دلم برای استکان های کمر باریک خانه اش  با نعلبکی های دالبر دالبر که کنارش رنگ نارنجی و آبی تند بود تنگ شده .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳
تگ ها :