..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

بی مخاطب

آنقدر نیامدی

آنقدر بوی فرودین نیامد  ، که همه ی هفت سین ها گندیدند. نمک هم زده بودم بهشان ، به بی زبانی ام قسم !
اما کار از نمک سود کردن گذشته بود دیگر .

دل ِ سفره آنقدر ویار داشت و نیامدی که سقط کرد . آنقدر نمی آیی هم که اسفند بوی زغال را می مکد و دیگر زخم ِ چشمی را دوا نیست .

{پس با این چشم هایی که و ان یکاد را نمی بینند چه کنم }

تیر شده حالا ، این همه فرودین و اردیبهشتی که نارس به دنیا آمدند و فرو می روند توی ِ جیغ های ممتد ِ من ِ مادر نشده ام .

چقدر پس باید ناباروری دستانم را به رخم بکشی تا بیایی ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
تگ ها :

یک چفت چشم بگذار توی ظرف من

پیش ترها توی فیلم ها وقتی جایی می رسید که هنر پیشه باید حرفش را می زد ، ولی نمی زد و سکوت می کرد و دوربین زوم می شد روی نگاه ِ معنی دارش حرصم در می آمد که چرا لال مانی گرفته و حرف نمی زند آخر . باید فلان چیز  را بگوید خب .

حالا زمانی شده که خودم حرص خیلی ها را در می آورم و دلم می خواهد سکوت کنم و فقط نگاه کنم  .

آن وقتها آن قدر عقلم نمی کشید و فکر می کردم هر چیزی جای خودش است ، زبان جای زبان ، دست جای دست ، چشم جای چشم .

حالا که بزرگتر شده ام کمی ، فهمیده ام هیچ چیز این دنیا سر جایش نیست که اصلا . شاید هم سر جایشان ، آن جایی نیست که ما فکرش را میکردیم . حالا فهمیده ام که چشم آدم از زبان آدم حق تر است .

جای دل ِ آدمها کجاست راستی ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠
تگ ها :

نرگس ، کوتاه ، زندگی ...

ق.ن : چند روزی است یاد این جمله افتادم

" زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش انرا دوشت داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.
این مجموعه دریچه ای است بسوی داستان زندگی ..... "

به تکرارش رسیدم بچگی ها ، مثل خود ِ من ، مثل زندگی ام ، مثل ...

 

 

می گه :  چقد مهرت کنم بانو ؟

می گم : هزار و سیصد و ... نه دو هزار و نه تا شاخه گل نرگس .

می گه : چرا ؟

می گم : چون عمر نرگس کوتاهه ، مثل موهام ، مثل ابروهام ، مثل عمرم . من مهرم رو حلال نمی کنم ها ، حرومه حرومه اگه  وقتی مُردم سر قبرم گل نر گس نیاری . همه ی دو هزار و نه تاشو .

می گه : زهر مار.

می گم : سفیدی لباس عروس مگه با کفن فرق می کنه ؟ جفتشون سفیدن و واسه رفتن به یه خونه ی نو

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن : سهیلا راست می گفت که من مرض دارم .

پ.ن : ابروهای این پست کوتاه بود شاید چون ابرهای خیالش کم بود ، ابروهای من بلند است ، ولی ابرهای خیالم هم چنان کم است .

 

توضیحات : این مطلب ق.ن مربوط به تیتراژ سریال ژاپنی اوشین بود . یک نوستالژی شیرین است برای خودم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها :

می رقصم و می رقصم و می رقصم

هندوانه می خورم ، مطبوع است . مثل رقصیدن روی سِنِ تالار، وقتی که بدنت را جوری بچرخانی که همه به تو بگویند : ایروبیک کار می کنی ؟

می گوید: می شود نرقصی ؟

می گویم : چرا نرقصم ، من که خوب می رقصم ؟

می گوید : نرقص دیگر .

می گویم : آخر چرا ؟

می گوید : می ترسم آنقدر قِر بدهی  و بچرخی و بچرخی و بچرخی که مثل فرفره ی بچگی هام توی کوچه گم بشوی و دیگر پیدات نکنم .

 

 

 

پ.ن: ما نرقصیده هم از مرحله پرتیم رفیق. " من به زندگی نخواهم رسید ، از اتوبوس جا مانده ام پیش ترها ." یک جمله کاملا ً رئالیسم است.

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
تگ ها :

انا المتحیر ...

ق.ن : این که دیشب شب بدی بود و خواب به چشم هام نیامد بماند ...

اینکه دیشب سرم سنگینی می کرد و روی شانه هام بند نمی شدحرفی ندارد...

این که دیشب صدایم از محیط بالش تجاوز نکرد بماند ...

این که دیشب ...

از همه ی اینها گذشته حُسن خوبی داشت دیشب ، بغض ِ دو روزه سر باز کرد و ...

بغض که سر باز کند نوشتن ندارد که ...

 

 

 

 

شوریدگی با دل شوره رابطه دارد آیا ؟

موی ِ آشفته با دل ِ پریشان نسبتی دارد ؟

دل تنگ ِ با فشار قبر نسبت مستقیم دارد ؟

تب ندارم ، هذیان می گویم .راستی منشاء هذیان از کجاست ؟

لعنت به دلی که در همه ی زمانها بگیر و ببند دارد و آرام نیست . کاش توی کوچه هاش حکومت نظامی اعلام کنند .لعنت به دلی که خون می خورد و آب ِ شور پس می زند . لعنت به منی که صاحب چنین دلی هستم . تقصیر ها از توبه دیگر تجاوز کرده اند و من از دنیا .

*لا حول و لا قوة الا بالله

بلند شو .این زاویه های بسته ی بالش تو را به قعر می برد ، به قعر چاهی که نه بد خواهی پسران یعقوب را تحمل می کند و نه رازهای علی را .*

*و اعتصمو به حبل الله جمیعا و لا تفرقوا

همین طناب را بگیر از چاه بیرون بیا . بیا بیرون لعنتی . آنقدر گریه کرده ای که چاه سر ریز کرده  . بیا بیرون .*

و سلاحه البکاء است و من .

من شمشیر کشیده ام به روی خودم . تیغه اش کند است شمشیر ، تا خون ببارد از چشم زمان زیادی مانده . تا احتضار فرصت باقی است . راه خانه را گم کرده ام ، این دم ِ آخری می خواهم خانه ی خودم باشم . راه من کو ؟

*تا دیر نشده بیا و صراط المستقیم شو .این راه که تو می روی به خانه نخواهد رسید . *

مولای یا مولای أنت الدلیل وانا المتحیر ، وهل یرحم المتحیر الا الدلیل

من راه گم کرده نیستم ، من خانه گم کرده ام .

لبیک اللهم لک لبیک آرزوست

 

 

پ.ن : آنچه نادیدنی است را دیدی، تا ابد سنت جنون این است

          عشق از هر دری بیاید تو ، عقل باید که پشت در باشد

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢
تگ ها :

حوِّل حالنا ....

از خواب بلندکه می شوم یک چیز چسبناک به گلویم چسبیده که بعدا می فهمم یک بغض نخراشیده است که ته حنجره ام جا خوش کرده ،

دلهره از صبح توی دلم بالا و پایین می رود و من دلشوره می گیرم

صبح شبه بغض می کنم و دلم نمی خواهد گریه کنم

یک سر درد ِ وحشتناک مهمان ناخوانده ای دیگر می شود و من می مانم و دلی که دردهاش از حد گذشته . درد دلی که علاجش گوش نیست .

همای می خواند :

چنان ساقی به ساغر باده را مستانه می ریزد

که گویی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد

من و تو آشنای فصلهای مشترک بودیم

کنون طرح جدایی بین ما بیگانه می ریزد

 

دیگر بغض ِ چموش کاری به من ندارد ، آنقدر تیز شده که خودش را از چشم هام بیرون بریزد.

حالم بد است خدایا ، حتما که نباید عید باشد که :

حوِّل حالنا

 

 حوِّل حالنا

حوِّل حالنا

حوِّل حالنا

 

پ.ن : خدایا تو خداتر از آنی که من بگویم فقط من را به خاطر گناهانم عذاب کن ، فقط خودم را .

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠
تگ ها :

نامحرم بوده ام آیا

حالم خراب است

نه مُحرم شدیم نه معتکف

مَحرم نبودیم خدا ؟! مجرم که بودیم

مجرم حق دفاع ندارد ؟؟؟؟

حالم خراب است

شاید دستهام آنقدر بزرگ نشده که به تو برسد

 

به قول درویش مصطفی یا علی مددی

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩
تگ ها :

من نمی خواهم نصیحت بشنوم ...

ق.ن: زن گوشه ی چادرش را به نیش می کشد با چشمهایش حرمت انسانیت را می بلعد و توی چشم هام زل می زند :

عطر زدن حرام است خواهر

 

 

زاهدا من که خراباتی و مستم

به تو چه

ساغر و باده بود بر سر دستم

به تو چهبه تو چه

تو اگر گوشه محراب نشستی...

صنمی گفت چرا ؟

من اگر گوشه میخانه نشستم

به تو چه ؟

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من ؟

من که تَر هستم به تو چه ؟

 

 

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩
تگ ها :

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

ق .ن:خدایا صدای گریه های من از ارتعاش بالهای پروانه ی نظریه ی سیستم های آشبوناک کمتر است که هیچ اتفاقی نمی افتد ؟

من خودم آشوبناک تر از هر سیستمی هستم ، نیستم ؟

 

 

 

 

 

دلت می گیرد ، و هیچ چیزی بازش نمی کند  ، هیچ چیزی .فال حافظ می گیری می آید

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی ...

دلت هوای خدا می کند .چقدر تنهایی ات  را به رخت می کشد.اینکه خدا را فراموش کرده ای مثل همیشه .

تسبیح می گردانی " فاغث یا غیاث المتسغیثین " . دور می گیری ، بغض می کنی.دیگر این بغض را نمی شود خورد. بابا بلند صدایت می کند ، نمی شنوی ، دوست نداری  بشنوی ، چند بار و چند بار، نمی روی . برایت آب میوه آورده تو را که زانو به بغل می بیند پشیمان می شود و می رود . شاید دلش نمی آید خلوتت را به هم بزند . آرام گریه کردن دیگر آرامت نمی کند ، بلند بلند هق هق می زنی . آرام می شوی ، مشکلاتت را از یاد می بری . از دنیا کنده می شوی . فکر می کنی به مردن ، به اینکه توی قبر چه گونه خواهی خفت. چه می کنی . آیا به خدا نزدیک تر می شوی یا دورتر . چقدر دلت می خواست بروی  اعتکاف ، هر سال دلت می خواهد بروی ولی هر سال نمی روی ، چرا ؟ کاش می شد همین امشب به قبرستان سری بزنی

 

 

 

 

 

 

پ.ن : اینکه آدم غم دیگری به غیر از غم دنیا داشته باشد شیرین است . چقدر صدای خرد شدن شانه هام زیر این بار سنگین را دوست دارم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
تگ ها :

اگر در باز بود و باز پرنده ! پس در پرنده است ...

قبل از ق.ن:روزت مبارک پدرم .

 آنقدر پیر شده ای ، آنقدر خانم شده ام که بدانم ،  که بدانی که می دانم ، در رگه های پیشانیت  ، در گودی زیر چشمهات ، در سیاه و سفید موهات دلهره هایی بزرگ جا دارد. آنقدر زندگی کرده ایم که معنی سکوتت را بفهمم ، سکوتی که جزیی از من است ، شرمنده که زود بزرگ نشدم ، شرمنده که خانوم خوبی نشدم ،هیچ وقت دختری نکردم برایت هیچ وقت . همیشه آنقدر تنها بودم آنقدر فریاد زدم تنهایم بگذارید که دورت کردم ، که دور شدم .ببخش . می دانم که این حرفها هیچ وقت رو در رو زده نخواهد شد.

 ... ِ عزیزم روز تو هم مبارک.

 

ق.ن : موهایم بلند شده ، دستم از پریزهای برق تجاوز می کند، ناخن هایم را بلند می کنم .حالا خودم می توانم رنگ ِ لاکم را انتخاب کنم .
از همه ی اینها گذشته دیگر برای قصه خواندن به مادر محتاج نیستم آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم زندگی خودش قصه است .
همین روزها فکری برای موهام خواهم کرد ، شاید بشود با کوتاهی موها کمی بچه تر شد . شاید !

 

 

 

بیا پر بگیر

من خوب می پرم

دستت را به من بده با هم بپریم

نترس

دست در دست

اگر هم مُردیم با هم خواهیم مُرد

در آغوش هم

خانه ی آخرش جهنم است

یعنی خدا به جهنم سر نمی زند هرگز ؟

شاید سر بزند

و به پرهای نداشته امان دلش بسوزد و ...

شاید ...

بهشت و جهنم را بی خیال

پریدن را بچسب ،

چسب بالهات را مواظب باش !

 

 

پ.ن : نماز احتیاط نخوان ، خدا در همین نزدیکی است ، خودش می داند چقدر نماز خوانده ای !

 

 

به قول درویش مصطفی یا علی مددی

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤
تگ ها :

عنوان ندارد

ق.ن:

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا

گاهی غبار جاده ی لیلا کنی مرا

کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست

قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

من آمدم که این گره ها وا شود همی

اصلا بنا نبود ز سر واکنی مرا

آقا برای تو نه ، برای خودم بد است

هر هفته درگناه تماشا کنی مرا

من گم شدم تو آینه ای گم نمی شوی

وقتش شده بیایی و پیدا کنی مرا

 

 

 

 

 

خدایا سلام

از کجای دلم بگویم که حرفها زیاد است

از کجا نگویم که تو همه نا گفته ها را می دانی

پنج شنبه شده ، پنج شنبه

و من همانم ، همان آدمی که اشرف مخلوقات نیستم ، اصلا گاهی در آدم بودن خودم شک می کنم . در آدم بودن خودم و خیلی های دیگر .

پنج شنبه است و من همچنان بدم ، بد ِ بد

خدایا حالم بد است

خدایا تو که خدا نداری

می دانی وقتی آدم خدایش را یادش برود چه حسی پیدا می کند؟

می دانی در عین بی پروایی و فراموشی خدایت پشتت را بگیرد چه حالی پیدا می کنی ؟

خدا می دانی تکرارِ کم من ثناء جمیل لست اهل له و نشره چه می کند با دل ؟

خدایا می دانی وقتی از مقابل حرم رد می شوی کسی می گوید الهی و ربی من لی غیرک دلت آشوب می شود ؟

تو هم حکما ً می گویی بنده ی من

می دانی وقتی عاشق باشی و بنده ات تو را نبیند چه حالی پیدا می کنی ؟

وقتی عاشقانه تر از مادر پرستاری اش را می کنی ، هوایش را همه جا داری ، حتی از دلش هم خبر داری و او باز تو را نمی خواند چه حالی پیدا می کنی ؟

می دانی وقتی بنده ات بگوید معتذراً نادماً ، منکسرا مستقیماً ، مستغفرا منیباً چه لذتی دارد ؟

.

.

.

 

پ.ن :کدام پنج شنبه اولین پنج شنبه ی گورستان خواهد بود ؟

 

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱
تگ ها :

گاری سیب فروش سر ِ میدان افتاد ...

ق.ن: سهم بعضی ها از آسمان برج می شود و سهم بعضی بغض ِ آخر ِ برج

می گویند آسمان دهنده است ، عدالت آسمان کجاست اما ؟

 

 

 

از آسمان باران می بارید .

شکلات هایش را جمع کرد ، آدامس هایش را توی کیفش ریخت ، بیسکوئیت هایش را روی هم چید ، همه را جمع کرد

دخترک به مادرش گفت مامان خوش به حال اون دختره چقدر خوراکی داره

دخترک جلو رفت  : خوش به حالت چقدر خوراکی داری ،

اشکهایش ریخت روی بسته ی پفک

زیر لب زمزمه کرد ، آخر ِ برج است ، صاحبخانه ...

دخترک به مادر گفت : مامان آخر ِ برج یعنی خونه ی ما

 از آسمان باران می بارید

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
تگ ها :

جمعه را زیر رو رکن... بگو نیاید این دنیا جای او نیست

 

ق.ن: این پست جنبه ی ادبی ندارد

 

 

 

 

 

 

صبح جمعه دلت می خواهد بیشتر بخوابی چون شب قبلش تا دیروقت بیدار بوده ای. اما پدر تلویزیون را روشن می کند و صدایش را بلند . با خواهرت می آیند بالای سرت و نمی گذارند بخوابی . به هر زحمتی است از خواب بیدار می شوی . می روی پای بساط صبحانه  ، عطر چای هل دار مخلوط به کمی دارچین رخوت خواب را ا ز سرت می پرد . یک لیوان بزرگ چای تلخ می خوری . تلخ ِ تلخ

مادر هی اصرار می کند یک لیوان شیر بخوری اما تو حالت از دیروز دوباره بد شده و میل به غذا نداری . ریه هایت پر است از هوایی که له له می زنند که در باز دم نفست اولین باشند . اما انگار چیزی توی ریه هایت گیر کرده است که نمی گذارد . نه ناراحتی نه خوشحال . نه خوشی نه ناخوش . می روی پای نت که به شدت معتادش شده ای ، به وبلاگ های که زیاد دوستشان داری سر می زنی و کامنت می گذاری . کامنت های خودت را چک می کنی .تنهایی ، کسی در خانه نیست و مادر سفارش کرده بعد از ماهها غذای امروز را تو آماده کنی . می نشینی پای بساط خطاطی ات و هی به حال ِ نا خوشت گوشزد می کنی که اذیتت نکند که سرمشقت را خوب بنویسی . دلت تنگ می شود . هوای یه جای بکر و سر سبز می کنی ، شبیه کوچه باغی که جویی در آن جاری باشد . بنشینی زیر درختی و سایه اش را ببلعی . اما توی این شهر ماتم زده جایی نیست . بلند می شوی خودت را با غذا درست کردن سر گرم می کنی . مشغول فکر و خیالاتی و همچنان توی آشپز خانه مشغولی و با خودت فکر می کنی من خانم خانه ای خواهم شد که آشپزخانه اش می شود سنگرت . ناگهان سرت گیج می خورد و احساس می کنی یک مایع غلیظ  روی لبهایت سر می خورد . دست می زنی به بینی ات و گرمای خون را احساس می کنی . جلوی آینه به خودت نگاه می کنی و عجیب است که از دیدن خون دلت نمی لرزد حتی دوست نداری که پاکشان کنی . سرانجام صورتت را می شویی .

نصف روز جمعه می گذرد و تو باز هم میلی به خوردن نداری حتی غذایی که خودت درست کرده ای . همچنان مشغول سیر در اتصالات سرمشقت هستی . یکهو دلت هوای وبلاگ این روزهای سلماز می کند و آهنگ دلنشین اش را . می روی دوباره پای نت . مطلب شب آرزوهایش را یک بار دیگر می خوانی و دلت هوایی می شود و بغض . برای زهرا که در مشهد کامنت می گذاری که دلت صدای نقاره خانه می خواهد .

نفست دیگر بالا نمی آید و به سرفه افتاده ای و تلاشهای ... در راضی کردن تو برای رفتن پیش دکتر بی نتیجه است و همچنان مصرانه این درد کهنه را با خودت به دوش می کشی . احساس می کنی اگر این درد از تو جدا شود فاجعه ای رخ خواهد داد . هر نفسی که می کشی به نفس بعدی اطمینانی نداری و . درد توی قفسه ی سینه ات موج می زند و تو هم چنان دلت تنگ است . یک لیوان دیگر چای می خوری چقدر دلت هوس قهوه های باران را می کند دلت می خواهد بروی پشت میزهای طرح چوبش بنشینی همان صندلی که به بیرون اشراف دارد . بوی قهوه توی وجودت بپیچد و توی خیالاتت غرق شوی . اما بر خلاف جمعه های دیگر توی خانه می مانی بازهم تنهایی و حتی خوابت هم نمی آید مثل همیشه . بازهم آهنگ مخصوص سلماز را گوش می دهی و عصر است که در خانه ی تو پیچیده است . باید بروی برای خودت جایی در گورستان شهر رزو کنی . شنیده ای این روزها قبرها گرانتر از خانه های دنیوی اند.

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

 

 

 

 

 

پ .ن:ناراحت نباش ، من زنده ام و روی پاهایم ایستاده ام . این پست فقط یک دلنوشته بود

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
تگ ها :