..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

از سر بیکاری

ساعت 10:51 دفتر ِ کارم

توی اتاقم نشسته ام ساعت نزدیک یازده صبح است . کارهایم را کرده ام و با اینکه می دانم کاری ندارم اما یک چیزی تو مغزم وول می خورد که احساس کنم کار ناتمامی هم دارم . به جهنم ، حوصله ی هیچ کار ناتمامی را ندارم . دلم می خواهد  بروم توی اتاقم بخوابم ، صورتم را توی بالشم فرو ببرم و آنقدر گریه کنم که این گره های کور زندگی ام را از پشت پرده های ضخیم اشکهام نبینم .

نشسته ام وفکر می کنم . به دخترکی که دیشب توی خیابان نشسته بود و گدایی می کرد . به صورت کثیفش و چشم های بزرگ و براقش که بدجوری آدم را به سمت آن نگاه ها می کشاند . احساس کردم توی چشمهای براقش یک حس نفرت بزرگ موج می خورد و می خواهد طغیان کند اما او درمانده تر از آن است که انتقام بگیرد . چقدر دیشب دلم خواست بروم کنارش بنشینم پاهایم را جمع کند . دستهایم را دور زانوهایم حلقه بزنم و سرم را روی زانوهایم بگذارم و انقدر فکر کنم که دیگردغدغه ای برای فکر کردن نباشد . چقدر دلم خواست بروم صورت کثیفش را ببوسم .

خیلی وقتها این بچه ها را که می بینم می ترسم . می ترسم بیایند و انتقامشان را از من بگیرند . و همیشه یک فکر وحشت ناک از سرم می گذرد که اگر پدر و مادر نداشتم و من هم یکی از این بچه های خیابان می شدم ....

به یک بیابان برای فریادهای متوالی نیاز است ....

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها :

عالی است آنچه در سکوت است ...

ق.ن: ردِ چای که ازمویرگ های مغزم می گذرد دلم یک چیز مست کننده می خواهد ، خسته ام ، عصبی ام و هیچ چیزی آرامم نمی کند نه دم کرده ی گل گاو زبان و نه دود سیگاری که در هوا پیچ بخورد . همه ی دنیا را با خودم به لجن خواهم کشید شاید ، عصبی ام ، خسته ام و به هر چیزی که این روزها در برابرم می بینم لگد می زنم . صدای جیغ ماشینها وحشی ام می کند .دلم می خواهد فریاد بزنم و خودم را پرت کنم وسط رودخانه ای که هیچ کس نداند کجا باشد .

دلم می خواهد چشم هایم را ببندم گوش هایم را بگیرم و برای مدت طولانی حرف نزنم ،

دلم برای ... می سوزد که مجبور است من ِ دیوانه را تحمل کند ، تنها به خاطر اینکه عاشق شده است .

 

 

 

 

 

 

 

رد ِ چشم هات

از پشت گیلاس ِ شرابم

دچار اعواج می شود

مثل فردا

مثل فردای ِ فردا

....

سرگیجه را می بلعم

من از انعکاس رسانه ها گذشته ام

و در شهرت بوسه هایت

محو ِ لذتی تاریخی ام

...

شاید من بمیرم

و تو از جو ِ خاطره هایم

تخت خوابی را بیاد بیاوری

که هر گز دونفره نشد

...

فردای دیگری هم هست

همین که من از مستی غلت بزنم

و در فراوانی روزمرگی ها

به شرابی فکر کنیم

که قیمتش بالا رفته است

...

فردا

یا فردای ِ فردا که بیاید

 تو هر روز بی بهانه

به من لبخند خواهی زد

حتی اگر

روی بالشت

جای موهام  نماند

 

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦
تگ ها :

من ، تو ، شب ، جمهوری ...

ق.ن: عاشقانه های ما همیشه به این خیابان ختم می شود . زنده باد جمهوری ...

 

 

 

شب

در وقفه ی چشم هات

پرسه می زند

پلک نزن !

من

هیجان ِ چندش آور ِ

خیره شدنت را

بسیار دوست دارم

اصلاً

از هیبت چشم های توست

که شب شروع می شود

آقا !

تا انتهای شعر ِ من

پلک نزن لطفاً

من به شبانه های مردم ِ نگاهت نیاز دارم

هر چند

پشت سر موهام

زیاد حرف می زنند

این مردم !

می گویند :

 آهنگ ِ چنگ ِ نامحرمت

تار ِ موهام را می رقصاند

اگر جهنم

رقصیدن در میان دستهای تو باشد

من مرید شیطانم ...

 

 

 

پ.ن : این جمهوری را فقط ... می داند

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩
تگ ها :