..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

چلیپا

ق.ن : یک نقطه ی 5 دانگی

یک دانگ از تمام قلبت را به من می دهی ؟!

آقا ببین چقدر خوب شیشه چشم هات را برق انداخته ام ، تازه اسپند هم دود کرده ام_ سر چهارراهی که قرار نیست هیچ کدام از راه هایش به مقصد منتهی شود_ فقط یک دانگ

قلم تراش ، تنه ی نحیف نی را زخم می زند ، زخمی می شوم ، زیر دستی چرم روی زانوهام می ننشیند

نوشتن اتصالات عاشقی سخت است ، خیلی سخت است ، مثل خودش . قلم را می کشم و درد را .

تب دارم ، هذیان می گویم ، می گویند عاشق شده ای شاید

من و عاشقی

نعوذبالله

شاید ...

می توان آیا به دل دستور داد؟!

 

 

 

 

 

هزار و چند روز است که دیگر به تو فکر نمی کنم

به تو فکر نمی کنم

و چقدر دلم می خواهد این تلاش

به  استخدام من در امپراطوری چشم هات منتهی شود

به تو فکر نمی کنم

و

دلت حرمت لیوان های چایمان را نگه نمی دارد دیگر

تک خور شده ای !

حرمت عصر هایی که

به پیاده روهای خیس

و یک شعر چسبناک ختم می شد

می گویند این روزها فقط به ختمش می رسی ...

دستهایت دیگر با دستهایم یکی نیست که

پس چرا قدم می زنی ؟

دلت طاقت هیچ چیز را ندارد انگاری

.

.

.

روسری سپیدم را که با خودت  بردی

_همانی که آخرین بار بسته بودم_

من اینجا با موهای باز

در آغوش سردی خوابیده ام

که از تمام هفته

پنج شنبه هایم را به تو می چسباند

و خیلی وقت است که هیچ پنج شنبه ای نیامده

تقویمها هم تبانی کرده اند

.

.

.

پنج شنبه ای از تو

که داشت به من می رسید

پرستار را کلافه کرد

بیمارستان روانی ِ تو

و خانه ی ابدی ِ من

چقدر به هم می آیند

مبارک باشد . . .

پ.ن : به خواهرم سر بزنید

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم ...

ق.ن :

نه دیگر فایده ای ندارد

دیگر پایان هیچ شب سیاهی ، سپیدی روز نیست.

دیگر ، دیگر

چقدر دلم تنگ است

چقدر دلتنگم

بعضی آدمها دونده های خوبی هستند اما خط پایانی ندارند که قهرمان باشند .

گاهی وقتها همه چیز به هم می ریزد و آدم توی این به هم ریختگی گم می شود

و این روزها تنها چیزی که آرامم می کند همان لیوان ِ آب پر از قرصهای خواب با د ز بالاست.
پتو را روی سرم می کشم ، چقدر این فضای تاریک زیر پتو را بی نهایت دوست دارم . به این فکر می کنم که بروم توی اتاق در را از پشت سر قفل کنم . توی لیوان آبم قرصهایم را خالی کنم . زنگ بزنم به سهیلا خداحافظی کنم ، زنگ بزنم به .... بهش بگویم که شرمنده که آخرش شده شرمنده که اخرش کوتاه بود ، من باید قهرمان شوم ، خط پایانم همین جاست بعد خداحافظی کنم ، دیگر که کسی را ندارم خداحافظی کنم . موبایلم را ریست کنم . گوشی را خاموش کنم . بروم پشت کامپیوتر یک بار دیگر آهنگ حالا چرای بنان را گوش کنم . کمیل میرداماد را گوش کنم . یک دل سیر گریه کنم . به آخرین چیزهایی که به ذهنم می آید فکر کنم و هق هق بزنم . بعد دراز بکشم ، لیوان را تا ته سر بکشم  پتو را تا چشم هایم بالا بیاورم و بخوابم . یک خواب همیشگی . که نه مادرم بیدارم کند نه با از صدای غر غر برادرم بیدار نشوم یا با صدای موبایلم . همه چیز تمام شود ، تمام ِ تمام و من. همین قدر زندگی هم زیاد بوده است . چقدر خوب می شود ...

 

 

بوی باروت

بوی الکل

بوی سیگار

بوی یک مجنوینت مداوم می آید

شکلات تلخ

قهوه ی تلخ

شربت تلخ

بوی زهر مار می آید

کسی سم آرسنیک ندارد ؟!

دخترک ابرو کوتاه

بوتاکس به لب هایش پاشیده

و کمی برجسته تر شده بوسه گاهش

من اما

یک کنسرو باد کرده می خوردم

تمام جسدم متورم شود

 

 

 

 پ.ن: کاش این نفس لعنتی برود و دیگر بالا نیاید ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
تگ ها :