..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

+

بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان ...

چهار فصل یعنی یک سال .

یک من ، یک تو .

یک بار من بزرگ شده ام .

یک بار ما .

یک سال گذشته از آن سالی که اسفندش را تو آوردی .

+

کفشهای من صدا می دهند برای اولین بار . و این یعنی من بزرگ شده ام .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
تگ ها :

 

پشت میزم نشسته ام ، گوشی قدیمی ام را برداشته ام و اس ام اس هایش را می خوانم . گاهی دلم می گیرد ، گاهی می خندم ، گاهی بغض می کنم ، گاهی قلبم درد می گیرد از فشار روزهایی که گذشته ...

و اصلا نمی دانم چرا دارم گریه می کنم .

نه ....

می دانم . خوب می دانم . توان ِ بازی کردنم دیگر تمام شده . بی تاب شده ام . و زندگی هم چنان میل بازی دارد ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
تگ ها :

 

خانه جایی است که من بغضم را بریزم روی بالش که من خانه ندام و بغض دارد خفه ام می کند که شب دراز است و من بی خانه کجا گریه کنم ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
تگ ها :

 

گاهی وقتها آدم احساس اضافه بودن می کند .

احساس سر بار بودن

یک احساس تنهایی شگرف . انگار که توی دنیا تنها باشی . خودت و یک زمین گرد که ابتدا و انتهایش یکی است . و تمام خانه های دنیا را بگردی برای یک نبض زنده . و پیدا نکنی ...

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
تگ ها :

 

اس ام اس می آید :

" هوا چقد سرد شده . معصومه حتما لباس گرم بپوش . چترتم بردار . بارون میاد .سرما بخوری می میرما ..."

و یادم می افتد من چتر ندارم . من دل ندارم . من لباس گرم ندارم . و اگر سرنوشت مرا تنها بگذارد حتما می میرم .

نه از سرما ... نه از باران ... نه از ...

از بی کسی خواهم مرد ...

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تگ ها :

 

* گفت اینکه نوشته ای " و لا یمکن الفرار من  حکومتک " می گویم و می گریزم یعنی چه ؟ برای چه نوشتی اش ؟ 

و همه ی ما آدمها داریم فرار می کنیم . از عقوبتی که خودمان بد رقمش زده ایم و راه فراری نیست . از بدی هایی که چنگ زده و یقه امان را محکم گرفته . از عبور تند ساعتها ... از روزهای ِ نا خوشایند... از طعم تلخ شربت تئوفیلن جی ِ بچگی هام ... از دلی که بیقرار است ... از دختری که عاشق شده ... عاشقی که موهاش بلند شده ... از خواهری  که از آن دختر عینکی خوشش نمی آید و نگران برادرش است ... از برادری که خسته است ... برادی که مرد شده و دلش را گذاشت لب ایوان که من برش دارم ... از بغضی که هر روز بزرگتر می شود و همین روزها  خفه ام می کند ... از این اسفند لعنتی ... از این روزهای ِ آخر ... از همه ی آخرهای دنیا ... از ... از ... .

 

* سر بر سجده گذاشتم و بغضم ترکید .

" یا رحمان " " یا تواب " " یا کاشف الکربات "

 

* از دور آمدی . نشسته بودم روی نیمکت آن پارک کوچک . همان پارک کوچکی که تابستان را منتظر می گذاشت به دیدار من یا تو .

زیادی بزرگ شدیم عزیزم . بیا کمی کوچک شویم . بیا تمام این آجرهای ِ لعنتی را بزنیم و بشکنیم . بیا بچه گی کنیم . من از بزرگی خوشم نمی آید . از بوی پول بدم می آید . بوی ِ اشکهای ِ خودم را دوست تر دارم . بیا بچه شویم . بیا از این آجرها و سیمانها و خیابانهای ِ این شهر کَنده شویم ....

 

* آه خدای من !

قرار ندارم ...

دلم را آرام کن . آرام آرام .

 

*یک نفر دلش برای من شور بزند .

لطفا !

 

پ.ن : زهرا بیا حرف بزن . حرف های تو برای گفتن است نه نگفتن . بیا بگو ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤
تگ ها :

 

" و لا یمکن الفرار من حکومتک " می گویم و

می گریزیم ...

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
تگ ها :

 

 

امروز اول اسفند است

این یعنی اول جهنم ....

نه یعنی اول بهشت ...

اردی بهشت

هوا دارد به طرز عاشقانه ای بد می شود ...

این هوای لعنتی ِ گنگ  که نه خیال زمستان دارد نه بهار معلقم می کند . آخ اسفند لعنتی ... لعنت به

این هوای لعنتی می بردم به اردیبهشت ِ عاشقانه ام با تو .

 نه به اسفندی که ...

 

شازده کوچولو ... ای شاه ِ بی خیال مست ... هوای ِ بغض آلود 26 اسفند ... قدم های همراه ... نوروز ... بی روز ... من ... انگشت های باریک .. راه من راه تو نیست ... پیکر فرهاد ...  

 

 

پ.ن : دیروز نوشته بودمش .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :