..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

مهر آمد ...

*خالی ام . از هر چیزی که فکرش را بشود کرد و زندگی مرا به زور می خواهد پر کند . نه دلم می خواهد بخندم نه گریه کنم . انگار یک حضور بی وزن ام . تو انگار کن که نیستم . به ولله دیگر نیستم .

آه عزیزم

دلبستگی آدم را خسته می کند . عاشقی آدم را فرسوده می کند . باور کن عزیزم !

مثل لاستیک های ماشین که فقط باید بروند و سائیده شوند و ندانند که چرا باید ...

مثل زعفران ِ توی هاون سنگی مامان زیر ضربه های ِ دل من ...

مثل دل ِ من . مثل من ...

 

*سه شنبه بود . دل ام تاب نداشت . چشمهام قرار نداشت . تو نبودی . چادرم را سر کردم گفتم برویم . دنبالم آمد . با هم رفتیم . سه شنبه بود . جاده ها آرام بود . من نا آرام .

سلام علی آل یاسین

دل ام آرام گرفت .

امروز دوباره سه شنبه است

دل ام  ...

 

*پنج شنبه بود

صدای آن تکنولوژی بی مصرف که آمد آن قدر خوشحال شدم که یک باره تهی شدم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها :

 

چه کسی دستور داد کاسه های چینی ِ گل سرخ دار را جمع کنند و به جایش این یک بار مصرف های بی مصرف را بیاورند که من دیگر نتوانم بیایم در خانه اتان را بزنم . تو در را باز کنی من چشم هام را ببندم . کاسه را برداری و من عاشق شوم .

به جای آش نذری دیگر هیچ گل سرخی نمی نشیند .

چقدر حیف که کاسه ها دیگر چینی نیست

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها :

 

امروز روز سوم بی مهری است

گلم ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها :

 

دلم شور می زند . قفسه ی سینه ام درد می کند و مثل مرغ سر کنده بال بال می زنم . لعنت به این تکنولوژی بی مصرف . لعنت ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :

بوی باران تازه می آید ...

زمستان است ولی انگار که نیست . انگار که نیستم . انگار که نیستی . رفته بودیم بیرون . دستم را گرفته بودی . نگاهت می کردم . تو توی دلت ناراحت بودی . که من چرا نیامده بودم . هم حق می دادی و هم نمی دادی . گفته بودی دلت پر است . دل من هم پر بود . اما نه از تو . از خودم . گفتی و گفتی . دلم می خواست خالی شوی . حرف نمی زدم . بعد انگار که خودت فهمیده باشی که نباید ، دل ات ، دل ام ... گفته بودی آدمهای دیگر محرم نیستند و حرفت را فقط به من ... . گفته بودم حرفم را . نگرفته بودی .باران باریده بود . بوی نم نمی آمد . بغض کرده بودی . گفتی معصومه تو خوشبختی . گفتم تا به حال هیچ وقت اینقدر خوش بخت نبوده ام . دستت را گرفته بودم انگاری . گفتم تو چی ؟ بغض کرده بودی . بغض ... نتوانستی حرف بزنی . آرام گفتی خیلی .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦
تگ ها :

آدم بزرگهای ِ خسته

میز کارم پر از نامه ها و بخشنامه های بایگانی نشده است . توی دستم خودکار فشاری است که از فشار عصبی مدام صدایش را در می آورم . داخلی ام زنگ می زند و می گوید "خانوم آ" می گویم بله و او کارش را می گوید . تلفن را می گذارم . دیگری زنگ می زند . همکارم زنگ می زند . می روم طبقه ی بالا . کارش را راه می اندازم . دوباره می آیم روی صندلیم می نشینم . بازهم تلفن . عصبانی ام از کارهای انجام نشده . زنگ می زنم به قسمت دیگر . تاکید می کنم اگر فلان کار را انجام ندهد مسولیتش با خودش است . خسته ام . سرم را تکیه می دهم به صندلی و چشمهایم را می بندم . دلم می خواهد چشمهایم را باز نکنم . شده ام یکی از این آدم بزرگها. از این بزرگ شدن حال تهوع دارم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
تگ ها :