..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

کتاب را می گیرم توی دستم چند خط می خوانم بعد دوباره می بندمش . همیشه خواندن این جور کتابها برایم سخت است . خصوصا حالا

حالا که ...

نمی شود بخوانمش . می ترسم . کتاب را می بندم می گذارم روی میز و بغضم را مزه مزه می کنم که نیاید بالا . می ترسم . خیلی می ترسم ...

 

 

پ.ن : این پشت سر هم نوشتن ها دلیلی دارد که خودم هم نمی دانم دلیلش چیست . فقط آرام تر می شوم . برای چند لحظه

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :

 

نشسته ام روی این صندلی هایی که زیرش چرخهای ِ کوچک دارد و کتاب توی ِ دستم است . سردم می شود . خودم را می کشم جلوتر نزدیک بخاری . صدای جوانی های شجریان می پیچد توی گوشم . کتاب توی دستم است و هنوز چند صفحه بیشتر نخواندمش . و تنها نشسته ام کنار ِ بخاری و به آرامشی که نیست فکر می کنم و به بغضی که دلش می خواهد ببارد . احتیاج دارم گریه کنم . خیلی احتیاج دارم که گریه کنم .

گند بزنند این قوه ی تخیل را که همیشه زندگی ام را چند سال جلوتر می آورد جلوی چشمهام .

تنها نشسته ام و به چند سال دیگر فکر می کنم که تنها نشسته باشم روی صندلی و صدای ِ حسرت ِ زندگی ِ نداشته ام را بشنوم . زندگی که هیچ وقت به اشتراک گذاشته نشده

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :

 

یک مدتی می روم .

نه که سفر بروم . کاش که می رفتم . ولی نه .

باید یک مدتی بروم . این دل ِ لعنتی آنقدر بازی بازی ام می دهد که حالم بد است . خیلی بد است . همه اش نگرانم . همه اش دلشوره دارم . همه اش ...

انگار که باید بروم .

انگار که باید ِ باید بروم .

 یک چیزی روی دلم سنگینی می کند که قدرت را از من می گیرد . هر قدرتی را . و نه می توانم بنویسم . نه می توانم بخوابم . نه می توانم نفس بکشم ...

بغض ها را که قورت می دهم انگار کسی وسط پیشانی ام را نشانه می رود و تیر می کشد تمام سرم ...

انگار که یادم رفته خدا هست .

 

پ.ن : می خواستم یک مدتی ننویسم اما حالا که نوشتم آرام شدم . نمی دانم ... حالا شما حساب کنید شاید مدتی نباشم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :

یادم باشد کفش سفید نخرم دیگر ...

من دارم پوست می اندازم لابلای قیرهای ِ تازه که بعد از چپاول اداره ی محترمانه ی آب و فاضلاب روی زمین کوچه خوابیده اند . و من با لباس کوچک شده ی برادرم کتانی سفیدم را پاک می کنم ...

آه

این لکه ...

آه

آن  لکه ها ...

آخ پوست ام

چتری هایم را کوتاه می کنم ...  

دختر بچه ی شیطانی توی صورتم می دود

دختر بچه ای که پایش را باند بسته اند و از روی بالکن افتاده است ...

دختر بچه ای که طعم چرک ِ کثافت نمی دهد شاید ... شاید ... و شاید فقط

فقط شاید اگر کمی یک ذره آن طرف تر به دنیا آمده بودم حالا نباید به شایدهای دیروزم فکر می کردم .

تمام احساسهای ِ کودکی ام سر ِ شورش برداشته اند با لنگه کفش هایی تیز ،  مثله ام می کنند یکی از همین روزهای نه خیلی دور ِ نزدیک .

بغض از تمام وجودم چند روزی است سر باز می کند و می آید بالا .

می آید بالا

می رود پایین

می آید بالا

و پایین

می آید بالا ، بالا و بالا و دیگر پایین نمی رود .

گلویم درد می کند مادر . بگذار جیغ بزنم این کثافتها بیایند بالا . همین کثافت ها که در میان قلبم دنبال ِ یک حس ِ بی منطق می گردند . می گریزند و می گردند . و مثل همه ی من دنبال چیزی می گردند که نمی دانند چیست .

دی ماه هشتاد و هشت سرد نیست گرم است میان پالتوی ِ پشمی ِ هدیه آمده از دستهای تو . می روم ته جهنم و آنجا دیگر نه پالتو به دردم می خورد نه شال ِ پشمی توسی رنگ نه دستکش های پشمی جا مانده از آن سال سرد . برف نبارید و باران هم . بوی خاکهای نم نخورده آزارم می دهند . توی جهنم آب نیست ....

دی ماه هشتاد و هشت تهران حومه ی دستهای تو حسرت یک عمر زندگی ِ نکرده را به یادم آورد .

به یادم می آوری وقتی که نباشم .

ن

   ب

         ا

             ش

                      م

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها :

 

إلهی

اذقنی طعم عفوک

 

الهی

ینحی ذکر طولک لوعتی

و ذکر الخطایا العین منی یدمع

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
تگ ها :

 

یک سال گذشت . درست یک سال می گذرد از آن صبح ِ سرد ِ افسرده ای که همراه شدم . یک سال یعنی 365 روز و چند ساعت . یک سال یعنی خیلی . خیلی تر از زیاد . یعنی من یک سال خانوم تر شده ام . بزرگتر شده ام .

 

پ.ن : 23 دی ماه 88 "طاعون زدگی " را ساختم . چرا یک سال انقدر زود می گذرد؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :

دوشنبه ی دیروزم

یک خانه ی قدیمی است . از این خانه ها که چهار طرفش اتاق دارد و حیاط خانه وسط است . توی ِ حیاطش یک حوض ِ کوچک آبی رنگ ساخته اند . یکی دو تا تخت که رویش گلیم انداخته اند هم دور حوض چیده اند . چهارچوب پنجره هایش چوبی و قهوه ای رنگ است . و همین طور در ِ اتاق هایش . چند تا پله را باید بالا بروی تا برسی به در ِ اتاق . از این خانه های ِ قدیمی ِ توی ِ فیلم ها . بعد حساب کن همیشه صدای تار هم بپیچد توی ِ این فضا . پله ها را بالا می رویم با هم . در را باز می کنیم و به استاد سلام می دهیم . استاد مرد ِ مهربان و زنده دلی است که موهای سپیدش چیرگی بیشتر به سیاهی ها داشته . و همان اول ِ کار انقدر با حرارت حالت را می پرسد که خوشت می آید از رفتارش بعد دیگر انگار سالهاست می شناسی اش . از دولت آبادی و هدایت می گویی و فروغ را می شنویم . "اقلیت " را به تو هدیه می دهد استاد و تو با چشمهایت می خندی و من آنقدر خوشحالم که تازه یافتمت دوست قدیمی ِ تازه آشنا .

اینجا نگارستانی است که من بعدازظهرهای دوشنبه ام را تویش مشق می کنم . و اما دوشنبه ی دیروزم ...

دیروز دختری را دیدم که خیلی می شناختمش و او هم . دیروز دختری را دیدم که با چشم هایش می خندید و با دستهایش حرف می زد . دختری که یوتاب بود با قلبی مهربان .برای اولین بار دیدمش و با هم رفتیم به کلاس ِ خوشنویسی ام . و چقدر گفتیم و حرف زدیم و خندیدم . بعد ترش یک کافه پیدا کردیم که به دل می نشست . و تعجب کردیم از منوی ِ نوشیدنی های ِ سنتی و عرقیجاتش . می خواستیم گل گاو زبان بخوریم ها ! و عاشق آن کتابخانه ای شدیم که توی کافه بود . که بدنه اش انگار تنه های درخت بود . از عشق حرف زدیم و از علایق امان .

دیروز یک دوشنیه ی محشر بود یوتاب عزیزم. خیلی خیلی خیلی محشر . دوست داشتم بنویسمش که اینجا بماند . برای همیشه .  

 

پ.ن : هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

         هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

 

"اقلیت _فاضل نظری"

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها :

نویسندگی ِ با هم 2

دوستان عزیزی که در مورد پست نویسندگی با هم سوال داشتند به گفته ی شالیز عزیز خلاصه اش می شود اینکه بعد از تصویب شدن یک طرح که مورد قبول همه امان باشد یکی داستان را شروع می کند و بعدی از زاویه ی دید خودش داستان را ادامه می دهد و همین طور این روند ادامه می یابد

خب حالا پیشنهادی ، طرحی ، ایده ای دارید بسم الله

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
تگ ها :

 

*تنها چیزی که دلم را صاف می کند نوشتن است . مثل یک صافی که چای را از خودش رد می کند ...

*صبح توی تاکسی که می نشنیم زنی روی صندلی جلو کنار راننده نشسته است در همان مسیر کوتاه آنقدر با راننده حرف می زند که می فهمم در یک مطب دندانپزشکی تا دیر وقت کار می کند . اهل میانه است . یک بچه دارد . از همسرش جدا شده است . دنبال مدارک طلاقش است چون می خواهد دوباره ازدواج کند . و پی ِ یک خانه می گردد . پدرش تاجر فرش بوده و ....

و من تمام مدت به این فکر می کردم که کدام یک از این مسائل زن را به این حد از استیصال رسانده که با غریبه ای این چنین راز ِ مگو بگوید .

همین سکانس چند دقیقه ای ِ اول صبح آنقدر حالم را بد می کند که برای تمام روز احساس افسردگی خواهم کرد . می دانم ...

*دوستش دارم . آن پل ِ جدید را می گویم که تازگی ها این نزدیکی ساخته اند . یعنی قبلش نمی دانستم که دوستش دارم وقتی که چند روز پیش با اتوبوس از رویش گذر کردم احساس کردم چقدر می توانم دوستش داشته باشم . وقتی که  روی ِ پل  تمام ساختمانهایی که قبلا از کنارشان رد می شدم را از بالا می دیدم احساس ِ بزرگی کردم . احساس کردم زندگی همیشه یک راه فرار دارد . یاد ِ سکانسی از فیلم انجمن شاعران ِ مرده ی پیتر ویر می افتم که رابین ویلیامز می رود روی میز و از بچه ها می خواهد که همه گی بروند روی میزهایشان بایستند و زندگی را از بالا نگاه کنند . چه قدر این فیلم را دوست دارم هنوز که هنوز است . همیشه خودم را آن پسرک ِ عاشق تئاتر تصور می کنم که خودکشی کرد ...

و حالا  این حس ِ شگرف و کیف آوری را که هنگام گذشتن از روی این پل هر روز احساس می کنم را دوست دارم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها :

نویسندگی ِ با هم

یک دوست خوب شالیز عزیز  ایده ای را طرح کرده که اگر عملی بشود جالب است . من عین ایده ی خودشان را اینجا می نویسم و می خواهم که اگر میل دارید در این ایده شرکت کنیم . کار جالبی است . یوتاب بانو با شما هم هستم ها .

دنیای مدرن نوشتن مدرن را می طلبد. نوشتن مدرن نویسنده مدرن را می طلبد. نوشته ی مدرن خواننده مدرن را می طلبد. در دنیای سنتی و ماقبل مدرن نویسنده می نویسد و می شود راوی و خواننده می خواند و می شود قاری یعنی به ازای هر خواننده یک قرائت داریم. و به ازای هر نویسنده یک راوی البته با زاویه های دید متفاوت. حالا یا اول شخصند یا سوم شخص مفرد. حالا چرا اول شخص یا سوم شخص جمع نباشند که هر فردی توی فردیتش بشود اجتماع. متمایز و مرکب. مثل خورشید ولی توی کهکشان راه شیری. با هم معنی پیدا بکنند و بی هم با معنا باشند. ولی برای دنیای مدرن من فکر می کنم نویسنده هم باید تکثیر شود یعنی چند نویسنده ای و چند قرائتی. این خلاصه ایده ادبی است. نوشتن یک داستان به صورت چند نویسنده ای با نگارش های چند راوی متفاوت که هر کدام ایده دیگری را ضمن تکثیر به ایده خود پیوند می زنند تا جایی که بشود گفت چند نویسنده با شخصیت های روایی متفاوت یک روایت چند روایتی بالغ و متراکم با اجزایی برجسته که در عین برجستگی، بی هم معنایی ندارند را آفریده اند. 

 

هر کسی که می تواند این ایده را تکمیل کند بسم الله ، هر کسی می خواهد راوی باشد بسم الله و هر کسی طرحی، ایده ای یا درونمایه ای دارد بسم الله تا هفته بعد جمع بندی می کنیم و شروع می کنیم.

من خودم هم یک راوی هستم . راویان بشتابید ...

دوستانی که دوست دارند قلمشان را محک بزنند توی کامنت ها ایده ها و طرح های خود را بگذارند . ممنونم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
تگ ها :

خواب زده

یک کوچه باغ قدیمی است . دخترها لی لی بازی می کنند . پسرها آن طرف روی درختی که نمی دانم سیب است یا گلابی نشسته اند و دهن کجی می کنند . دخترها سنگ لی لی بازی اشان را پرت می کنند سمت پسرها . پسرهای ِ کچل فرار می کنند . دخترها بازهم بازی می کنند .

 بوی سیب زمینی تنوری می آید . از اینها که می اندازند توی آتش و خوب که سیاه شد می خورندش . یک حس مشمئز کننده ای دارد تمام تنم را می دود . گز گز می کند دور لبهایم . نوک انگشتهایم سرد است و خورشید می تابد . زن دستهایش سبز شده است . سبز ِ سبز . می گویم : چرا ؟ می گوید : سبزی پاک می کردم . می روم روی ایوان می ایستم . می خواهم داد بزنم . کسی جلوی دهانم را با دستش می گیرد . بر می گردم می بینم خودم است . می گویم : خودم جان چرا ؟ می گوید : صدای نکره ات گوشم را کر می کند . می گویم : فقط یک بار . می گوید : نه . لال مانی می گیرم . فکری ام که بروم یکی از این سیب زمینی ها با نمک بخورم . می خواهم بروم که دستم داغ است . یک سیب زمینی سیاه شده توی دستهایم نشسته . و نمک هم دارم . هوا دارد سیاه می شود . کلاغها می خواهند غار غار کنند اما انگار یک چیزی گیر کرده است توی گلویشان یا اینکه دلشان نمی خواهد صدا کنند و خفه شده اند . عوضش گنجشک ها جیک جیک می کنند . زمستان است ، تاریک است ، من سردم است . سیب زمینی را که باز می کنم وسطش هندوانه است . می گوید : عوض هندوانه ی نخورده ی شب یلدایت . نگاهش می کنم . و هنداونه ی میان سیب زمینی را می خورم .

باز هم دلم می خواهد داد بزنم . دهانم را باز می کنم . حواسم هست که نیاید . یک جیغ می کشم و چشم هایم ....

بالشم را می گیرم توی بغلم و یک لیوان آب خنک می خورم . خواهرم از صدای من بیدار شده است به گمانم ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها :

 

با موچین ام قهر کرده ام . ابروهایم در آمده اند حالا . می خواهم بروم یک آرایشگاه که معروف تر از دستهای لرزانم باشد . شاید گره ی کور این روزهایش را باز کرد ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
تگ ها :

بگذارید دستش را بالا بیاورد ...

وقتی هنوز کارد به استخوان آدم نرسیده باشد می نشیند مثل من غزل پست مدرن می خواند و به این فکر می کند که کارد کی به استخوانم می رسد بعد از این همه سال ؟ بعد از این همه که به اجبار این بار را کشیده ام و دارم می کشم . بعد از همه ی زمین خوردن ها ....

آه مادر !

دیگر زانوهایم خراشیده نمی شود . انتهای وجودم یک شی ء سرخ رنگ بی قراری می کند که انگار کسی چنگالش را در آن فرو می کند . انگار که می خواهد بداند خوب پخته ام یا نه ؟ کاش بیایی دستهایت را بگذاری آنجای ِ وجودم ....

آخ مادر ...

به یک تکیه گاه امن نیاز دارم . به این که کسی تکیه ندهد به شانه های نحیفم . کاش مثل کاجهای زمان کوچکی ام بی رحم بودم ، آن وقت حالا ...

کاش بی رحمی را یادم داده بودی . کاش می گفتی این همه احساس های لعنتی را بیاندازم دور . کاش نمی گذاشتی این قدر بفهمم که دیگر توان درک کردن از دستهایم سلب شود . بی توانم ....

این کارد را بیاور بالا . بگذار ِ لبه ی استخوان ِ  احساسم . من به این بُریدن و رفتن محتاجم . کاش کسی فراری ام بدهد . کاش کسی هُلم بدهد ...

 

 

پ.ن :عق می زنم ....

بگذار این وجود لعنتی بالا بیاید . می خواهم خودم را در سرامیک سفید دستشوئی ببینم . می خواهم ببینم خدا چگونه من را ساخته است ...

 

پ.ن : شانه ها ...

این شانه ها کجایند ....

این شانه های ِ بی هویت ....

بغضم دارد سر ریز می شود . خدایا مددی ...

 

پ.ن : چه قدر پیرتر شده است . پدر ِ دوست قدیمی ام می آید اینجا . بلند می شوم . حال دوستم را که می پرسم می گوید چند وقتی است خدا پسری به او داده است . و ذهنم می پَرد به سالهای دورتر . به عاشقی اش . به سخت بودنش . به مریضی سختش . و به عروسی اش ... و حالا مادر شده . چه قدر پیر شده ام ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
تگ ها :

پیکر ِ فرهاد

" نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ 

یا دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هایم را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟

 بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟

بی آنکه بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا اینقدر دل دل می زنم، مثل گنجشک باران خورده؟

نه دیگر نمی توانستم.

بعد از آن سفرهای دور و دراز، بعد از آن همه سال تنهایی و دوری از چشمهای براق و سیاهی که با یک نگاه از پشت روزنه خانه اش زندگی مرابه آتش کشیده بود، دیگر نمی توانستم سرگردان بمانم.

آنچه را که می بایست از دست می دادم،داده بودم، خودم را فدای چشم هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهر آلود کرده بود.

و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشمهای سیاه و براق بسوزم. "

 

 

 

 

 

معشوق من !

بیا دستهایت را بگذار روی شانه هایم . آن وقت هیچ دستی نمی تواند مرا از خواب ِ تو بیدار کند ....

 

 

 

 

توضیحات : متن ِ پر رنگ بالا بخش ابتدایی کتاب " پیکر فرهاد " از عباس معروفی است . می شود گفت این کتاب ادامه ی "بوف کور " است از زبان زن روی جلد قلمدان . کتابی است فوق العاده . بی نهایت مسحور کننده .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :

 

همین طور که سلانه سلانه در خیابان آشنای این چند سال اخیر به سوی خانه راه می روم هندزفری هایم را می گذارم توی گوشم و یکی از آهنگ های علیرضا قربانی را گوش می دهم . زنی را می بینم آن طرف خیابان ، دست دخترکش را گرفته و قصد دارد از عرض خیابان رد بشود . دخترکش لباس دخترکان پیش دبستانی را به تن دارد . صورت زن را نگاه می کنم . چند ماهی هست که صورتش را زیاد دیده ام این طرفها . می شناسمش . از دورن دبستان . و آن مدرسه ای که یک طبقه بیشتر نداشت . فکر می کنم کلاس چهارم دبستان بودم که با هم همکلاس شدیم . توی یک کوچه زندگی می کردیم . پدرش نظامی و تک دختر بود .با هم دوست شدیم . سالها گذشتند و کلاسمان بالا رفت و رفتیم توی مدرسه ی چند طبقه ی نوسازی که اسمش مدرسه ی دخترانه ی راهنمایی "سمیه" بود . باز هم توی یک مدرسه بودیم اما هکلاس نه . سال دوم بود به گمانم که شنیدم ازدواج کرده . برایم مسخره بود . دخترک کم سن و سال با آن چشمهای درشتش که هنوز کودکی در تمام اجزای صورتش موج می زد چگونه می توانست همسر باشد . می گفتند شوهرش هم نظامی است .  به هر حال از محله ما نقل مکان کردند و بالطبع از مدرسه هم . ما هم نقل مکان کردیم .دیگر ندیدمش تا همین اواخر . یک زن 23 ساله و مادر دو تا بچه ی تقریبا از آب و گل درآمده . توی صورت خسته ی آن زن چهره ی دوست همکلاسی ام را نمی بینم . زندگی رمقش را گرفته انگاری . توی چشمهای ِ درشتش از فاصله ی دور هم نگرانی پیداست . گاهی وقتها بچه هایش کنارش نیستند و می بینمش که تنها دارد راه می رود و فکر می کند . لااقل از قیافه اش پیداست که فکر می کند . نمی دانم چیست که لطافت زنانگی اش را از او گرفته . نمی دانم مرا می شناسد یا نه . اما می خواهم یک روزی دستش را بگیرم بگویم هی ! مرا یادت هست . معصومه . و زل بزنم توی چشمهای خسته اش . بگویم بیا بچه گی کنیم . بگویم آن چیزی که دارد تو را می خورد بیانداز دور . مطمئنم آن وقت مرا دیوانه خطاب می کند و می گوید برو بابا دلت خوش است . بچه هایم ... بچه گی ... هنوز بچه ای تو ...

هنوز بچه ام ولی بچه گی نکرده ام . کسی بیاید با من بچه گی کنیم ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :

 

پدرم شریعتی را قبول ندارد . من نوشته هایش را دوست دارم . گه گاهی جمله هایش را برایش می خواندم بی که بگویم نویسنده اش کیست . و او کیفور می شد از این جملات . از این سبک خاص نگارش . یک جوری دروغ می گفتم و او از این دروغگویی لذت می برد .

چقدر شبیه جامعه ام شده ام . امشب می روم برایش یک جمله با نام علی شریعتی می خوانم حتما ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :

 

*آقا یا خانوم  ِخبر ِصدا و سیمای ایران یک چیزی توی کت من نمی رود . اگر مملکت گل و بلبل ما اینقدر منافق و اغتشاش گر دارد به زعم شما ؛پس این شکم گنده های ن*ظ*ا*م مقدس اتان چه غلطی می کنند که شش ماه است نیم بیشتر ملت ایران منافق و اغ*تش*اش گر شده اند .

*ظهر عاشوراست . هیچ وقت از خانه بیرون نمی روم نه تاسوعا نه عاشورا . امسال آمده بیرون . ایستاده ام سر ِ کوچه ی خانه ی آقای منت*ظری . کمی آن طرف تر البته . سپ*ا*هی های نامحترم همه جا را پر کرده اند . کاری به اصل و فرع قضیه ندارم که اینجا مجال گفتنش نیست . دارم نگاه می کنم مردم عصبی و خسته ای را که خسته اند . که من هم جزو آن مردم هستم و دارم فکر می کنم  که این خستگی را هیچ کسی درک نمی کند . چه می شود که روح کسی آن قدر پست و پلید شود که آتش بگشاید به روی هموطنش . که منافق بخواندش ، که واجب ال .... . استغفرالله .

دارم نگاه می کنم و به بغل دستی ام که آرام حرف بزند .می گویم آن پسرک ریشویی که پالتوی بلند پوشیده لباس شخصی است . هر چند دماغش را بگیری جانش در می آید از فرط لاغری . دارم حرف می زنم که چشمم صحنه ای را می بیند . دو تا مثلا آقا که نامحترمی از قیافه اشان پیداست ، که ریش هایشان از ایمانشان بیشتر است حکما ،دست پسر جوانی را گرفته اند و هلش می دهند داخل یک سمند مشکی پلاک شخصی . و سرش را می کنند پایین .

از دیروز ظهر این صحنه همه اش جلوی چشم هام است . پسرک را کجا بردند . دیگر از او نشانی پیدا نمی شود . مطمئتم .

* یک دوست قدیمی است . می گوید مر*جع تق*لیدت کیست . می گویم ندارم و اعتقادی به این بازیها ندارم . می گوید نمازت قبول نیست . نگاهش می کنم اما چیزی نمی گویم . تکرار می کند حرفش را . می گویم شما فرض کن من نماز نمی خوانم . می گوید خودم دیده ام که می خوانی . می گویم شما فرض کن نماز من قبول نیست . کیفیت نمازم به خودم ربط دارد . می گوید امر به معروف نهی از منکر می کنم . می گویم خوش به حال ِ ایمان پاک ات  . و حالم به هم می خورد از روضه ای که برایم می خواند . قصه می بافد برای من . قصه ای که توی مغزش کرده اند . می گویم انسان جایز الخطاست و از خطاکار تقلید نمی کنم . ضمنا عدلی هم نمی بینم . عصبی می شود و شروع می کند به فحاشی . و تمام دوستی چند ساله امان را به باد می دهد . می گویم اما برای من تو هنوز محترمی . اختلاف عقیده را قبول دارم و احترام می گذارم به عقایدت اما قبولشان ندارم . مرا مرتد کافر می خواند از لیست دوستانش حذف می کند که به لقاءالله نزدیکتر شود .

پ.ن : نمی خواستم سی*ا*سی بنویسم که اینجا جایش نیست اما نمی شود که بشود . دلم خواست بگویم .

پ.ن : این پستمان ستاره دار شد .

پ.ن : یکی یک نشانه از اسلام را نشان من بدهد که تویش حجاب زنها و ریش مردها نشانگر خلوص ایمان نباشد ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها :

 

*این روزها روزهای بی قراری های ِ من است ، روزهای عاشقی ِ من است ، روزهای دلتنگی است ، روزهای خستگی و به سیم آخر زدن است . خدا خودش خوب می دانسته چه کار باید بکند که ...
خدا خودش همیشه خوبتر می داند ...

*بوی ِ موهایت می پیچد زیر بینی ام انگار که ویار کرده باشم عطر تنت را و خودت را . انگار که کسی می کَند مرا از این تعلق و معلقم می کند . هوایی می شود فکرم و می آید سمت ِ آسمانی که بالای سر توست . سمت ِ هوایی که بازدم نفس های تو را بلعیده . جایی همین نزدیکی . جایی خیلی دور . خیالت را یله بده با فکرم عشق بازی کند . عاشقی کند . همین سهم کوچک شاید آرامم کند ، آرامت کند ...

*گفتم : تو کاغذ خوب را نمی شناسی . خودم باید باشم و یک کاغذ خوب بخرم . که صیقلی باشد که مرکب رویش خوب سُر بخورد . که وقتی می خواهم نامت را بکشم روی کاغذ روان برود .

و فکر می کنم شاید روحم را خوب مهره نکشیده ام که مسطح نیست . که قلبم به بیراهه می رود گاهی وقتها . جنس ِ دلم خوب نیست خدا . خودت خوبش کن . خوبم کن . خوب تر از همیشه . و یک آرامش بزرگ بگذار توی دلم که نام تو را زیباتر بخوانم . که کسی از بغض های من نرنجد ...

خوبم کن خدای ِ بدها و خوب ها ...

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
تگ ها :

 

 

استا خوشنویسی ام می گوید : تو دیوانه ای . چگونه می شود که این همه قطعات موسیقی را با شناسنامه اشان می شناسی و تمیز می دهی اما خودت نمی نوازی .

دخترک دف می نوازد . اصرار دارد مرا با خودش به کلاس ببرد و به استادش معرفی ام کند . چه چیزم برایشان جالب است ؟  

چقدر دلم می خواست آن موقع تارم را در بیاورم و برایشان یک قطعه بنوازم و بگویم ببینید من می نوازم . خودم را می نوازم . و درد را .

اما نه تار دارم نه انگشتان نوازنده ...

کاش می توانستم ... کاش می گذاشتند که بشود ...

لعنت به این همه تحجر ...

یک روزی باید جوابش را پس بدهند ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
تگ ها :