دلم شور می زند . قفسه ی سینه ام درد می کند و مثل مرغ سر کنده بال بال می زنم . لعنت به این تکنولوژی بی مصرف . لعنت ...
بوی باران تازه می آید ...
زمستان است ولی انگار که نیست . انگار که نیستم . انگار که نیستی . رفته بودیم بیرون . دستم را گرفته بودی . نگاهت می کردم . تو توی دلت ناراحت بودی . که من چرا نیامده بودم . هم حق می دادی و هم نمی دادی . گفته بودی دلت پر است . دل من هم پر بود . اما نه از تو . از خودم . گفتی و گفتی . دلم می خواست خالی شوی . حرف نمی زدم . بعد انگار که خودت فهمیده باشی که نباید ، دل ات ، دل ام ... گفته بودی آدمهای دیگر محرم نیستند و حرفت را فقط به من ... . گفته بودم حرفم را . نگرفته بودی .باران باریده بود . بوی نم نمی آمد . بغض کرده بودی . گفتی معصومه تو خوشبختی . گفتم تا به حال هیچ وقت اینقدر خوش بخت نبوده ام . دستت را گرفته بودم انگاری . گفتم تو چی ؟ بغض کرده بودی . بغض ... نتوانستی حرف بزنی . آرام گفتی خیلی .
آدم بزرگهای ِ خسته
میز کارم پر از نامه ها و بخشنامه های بایگانی نشده است . توی دستم خودکار فشاری است که از فشار عصبی مدام صدایش را در می آورم . داخلی ام زنگ می زند و می گوید "خانوم آ" می گویم بله و او کارش را می گوید . تلفن را می گذارم . دیگری زنگ می زند . همکارم زنگ می زند . می روم طبقه ی بالا . کارش را راه می اندازم . دوباره می آیم روی صندلیم می نشینم . بازهم تلفن . عصبانی ام از کارهای انجام نشده . زنگ می زنم به قسمت دیگر . تاکید می کنم اگر فلان کار را انجام ندهد مسولیتش با خودش است . خسته ام . سرم را تکیه می دهم به صندلی و چشمهایم را می بندم . دلم می خواهد چشمهایم را باز نکنم . شده ام یکی از این آدم بزرگها. از این بزرگ شدن حال تهوع دارم .
کتاب را می گیرم توی دستم چند خط می خوانم بعد دوباره می بندمش . همیشه خواندن این جور کتابها برایم سخت است . خصوصا حالا
حالا که ...
نمی شود بخوانمش . می ترسم . کتاب را می بندم می گذارم روی میز و بغضم را مزه مزه می کنم که نیاید بالا . می ترسم . خیلی می ترسم ...
پ.ن : این پشت سر هم نوشتن ها دلیلی دارد که خودم هم نمی دانم دلیلش چیست . فقط آرام تر می شوم . برای چند لحظه
نشسته ام روی این صندلی هایی که زیرش چرخهای ِ کوچک دارد و کتاب توی ِ دستم است . سردم می شود . خودم را می کشم جلوتر نزدیک بخاری . صدای جوانی های شجریان می پیچد توی گوشم . کتاب توی دستم است و هنوز چند صفحه بیشتر نخواندمش . و تنها نشسته ام کنار ِ بخاری و به آرامشی که نیست فکر می کنم و به بغضی که دلش می خواهد ببارد . احتیاج دارم گریه کنم . خیلی احتیاج دارم که گریه کنم .
گند بزنند این قوه ی تخیل را که همیشه زندگی ام را چند سال جلوتر می آورد جلوی چشمهام .
تنها نشسته ام و به چند سال دیگر فکر می کنم که تنها نشسته باشم روی صندلی و صدای ِ حسرت ِ زندگی ِ نداشته ام را بشنوم . زندگی که هیچ وقت به اشتراک گذاشته نشده
یک مدتی می روم .
نه که سفر بروم . کاش که می رفتم . ولی نه .
باید یک مدتی بروم . این دل ِ لعنتی آنقدر بازی بازی ام می دهد که حالم بد است . خیلی بد است . همه اش نگرانم . همه اش دلشوره دارم . همه اش ...
انگار که باید بروم .
انگار که باید ِ باید بروم .
یک چیزی روی دلم سنگینی می کند که قدرت را از من می گیرد . هر قدرتی را . و نه می توانم بنویسم . نه می توانم بخوابم . نه می توانم نفس بکشم ...
بغض ها را که قورت می دهم انگار کسی وسط پیشانی ام را نشانه می رود و تیر می کشد تمام سرم ...
انگار که یادم رفته خدا هست .
پ.ن : می خواستم یک مدتی ننویسم اما حالا که نوشتم آرام شدم . نمی دانم ... حالا شما حساب کنید شاید مدتی نباشم .
یادم باشد کفش سفید نخرم دیگر ...
من دارم پوست می اندازم لابلای قیرهای ِ تازه که بعد از چپاول اداره ی محترمانه ی آب و فاضلاب روی زمین کوچه خوابیده اند . و من با لباس کوچک شده ی برادرم کتانی سفیدم را پاک می کنم ...
آه
این لکه ...
آه
آن لکه ها ...
آخ پوست ام
چتری هایم را کوتاه می کنم ...
دختر بچه ی شیطانی توی صورتم می دود
دختر بچه ای که پایش را باند بسته اند و از روی بالکن افتاده است ...
دختر بچه ای که طعم چرک ِ کثافت نمی دهد شاید ... شاید ... و شاید فقط
فقط شاید اگر کمی یک ذره آن طرف تر به دنیا آمده بودم حالا نباید به شایدهای دیروزم فکر می کردم .
تمام احساسهای ِ کودکی ام سر ِ شورش برداشته اند با لنگه کفش هایی تیز ، مثله ام می کنند یکی از همین روزهای نه خیلی دور ِ نزدیک .
بغض از تمام وجودم چند روزی است سر باز می کند و می آید بالا .
می آید بالا
می رود پایین
می آید بالا
و پایین
می آید بالا ، بالا و بالا و دیگر پایین نمی رود .
گلویم درد می کند مادر . بگذار جیغ بزنم این کثافتها بیایند بالا . همین کثافت ها که در میان قلبم دنبال ِ یک حس ِ بی منطق می گردند . می گریزند و می گردند . و مثل همه ی من دنبال چیزی می گردند که نمی دانند چیست .
دی ماه هشتاد و هشت سرد نیست گرم است میان پالتوی ِ پشمی ِ هدیه آمده از دستهای تو . می روم ته جهنم و آنجا دیگر نه پالتو به دردم می خورد نه شال ِ پشمی توسی رنگ نه دستکش های پشمی جا مانده از آن سال سرد . برف نبارید و باران هم . بوی خاکهای نم نخورده آزارم می دهند . توی جهنم آب نیست ....
دی ماه هشتاد و هشت تهران حومه ی دستهای تو حسرت یک عمر زندگی ِ نکرده را به یادم آورد .
به یادم می آوری وقتی که نباشم .
ن
ب
ا
ش
م
إلهی
اذقنی طعم عفوک
الهی
ینحی ذکر طولک لوعتی
و ذکر الخطایا العین منی یدمع
یک سال گذشت . درست یک سال می گذرد از آن صبح ِ سرد ِ افسرده ای که همراه شدم . یک سال یعنی 365 روز و چند ساعت . یک سال یعنی خیلی . خیلی تر از زیاد . یعنی من یک سال خانوم تر شده ام . بزرگتر شده ام .
پ.ن : 23 دی ماه 88 "طاعون زدگی " را ساختم . چرا یک سال انقدر زود می گذرد؟
دوشنبه ی دیروزم
یک خانه ی قدیمی است . از این خانه ها که چهار طرفش اتاق دارد و حیاط خانه وسط است . توی ِ حیاطش یک حوض ِ کوچک آبی رنگ ساخته اند . یکی دو تا تخت که رویش گلیم انداخته اند هم دور حوض چیده اند . چهارچوب پنجره هایش چوبی و قهوه ای رنگ است . و همین طور در ِ اتاق هایش . چند تا پله را باید بالا بروی تا برسی به در ِ اتاق . از این خانه های ِ قدیمی ِ توی ِ فیلم ها . بعد حساب کن همیشه صدای تار هم بپیچد توی ِ این فضا . پله ها را بالا می رویم با هم . در را باز می کنیم و به استاد سلام می دهیم . استاد مرد ِ مهربان و زنده دلی است که موهای سپیدش چیرگی بیشتر به سیاهی ها داشته . و همان اول ِ کار انقدر با حرارت حالت را می پرسد که خوشت می آید از رفتارش بعد دیگر انگار سالهاست می شناسی اش . از دولت آبادی و هدایت می گویی و فروغ را می شنویم . "اقلیت " را به تو هدیه می دهد استاد و تو با چشمهایت می خندی و من آنقدر خوشحالم که تازه یافتمت دوست قدیمی ِ تازه آشنا .
اینجا نگارستانی است که من بعدازظهرهای دوشنبه ام را تویش مشق می کنم . و اما دوشنبه ی دیروزم ...
دیروز دختری را دیدم که خیلی می شناختمش و او هم . دیروز دختری را دیدم که با چشم هایش می خندید و با دستهایش حرف می زد . دختری که یوتاب بود با قلبی مهربان .برای اولین بار دیدمش و با هم رفتیم به کلاس ِ خوشنویسی ام . و چقدر گفتیم و حرف زدیم و خندیدم . بعد ترش یک کافه پیدا کردیم که به دل می نشست . و تعجب کردیم از منوی ِ نوشیدنی های ِ سنتی و عرقیجاتش . می خواستیم گل گاو زبان بخوریم ها ! و عاشق آن کتابخانه ای شدیم که توی کافه بود . که بدنه اش انگار تنه های درخت بود . از عشق حرف زدیم و از علایق امان .
دیروز یک دوشنیه ی محشر بود یوتاب عزیزم. خیلی خیلی خیلی محشر . دوست داشتم بنویسمش که اینجا بماند . برای همیشه .
پ.ن : هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
"اقلیت _فاضل نظری"
نویسندگی ِ با هم 2
دوستان عزیزی که در مورد پست نویسندگی با هم سوال داشتند به گفته ی شالیز عزیز خلاصه اش می شود اینکه بعد از تصویب شدن یک طرح که مورد قبول همه امان باشد یکی داستان را شروع می کند و بعدی از زاویه ی دید خودش داستان را ادامه می دهد و همین طور این روند ادامه می یابد
خب حالا پیشنهادی ، طرحی ، ایده ای دارید بسم الله
*تنها چیزی که دلم را صاف می کند نوشتن است . مثل یک صافی که چای را از خودش رد می کند ...
*صبح توی تاکسی که می نشنیم زنی روی صندلی جلو کنار راننده نشسته است در همان مسیر کوتاه آنقدر با راننده حرف می زند که می فهمم در یک مطب دندانپزشکی تا دیر وقت کار می کند . اهل میانه است . یک بچه دارد . از همسرش جدا شده است . دنبال مدارک طلاقش است چون می خواهد دوباره ازدواج کند . و پی ِ یک خانه می گردد . پدرش تاجر فرش بوده و ....
و من تمام مدت به این فکر می کردم که کدام یک از این مسائل زن را به این حد از استیصال رسانده که با غریبه ای این چنین راز ِ مگو بگوید .
همین سکانس چند دقیقه ای ِ اول صبح آنقدر حالم را بد می کند که برای تمام روز احساس افسردگی خواهم کرد . می دانم ...
*دوستش دارم . آن پل ِ جدید را می گویم که تازگی ها این نزدیکی ساخته اند . یعنی قبلش نمی دانستم که دوستش دارم وقتی که چند روز پیش با اتوبوس از رویش گذر کردم احساس کردم چقدر می توانم دوستش داشته باشم . وقتی که روی ِ پل تمام ساختمانهایی که قبلا از کنارشان رد می شدم را از بالا می دیدم احساس ِ بزرگی کردم . احساس کردم زندگی همیشه یک راه فرار دارد . یاد ِ سکانسی از فیلم انجمن شاعران ِ مرده ی پیتر ویر می افتم که رابین ویلیامز می رود روی میز و از بچه ها می خواهد که همه گی بروند روی میزهایشان بایستند و زندگی را از بالا نگاه کنند . چه قدر این فیلم را دوست دارم هنوز که هنوز است . همیشه خودم را آن پسرک ِ عاشق تئاتر تصور می کنم که خودکشی کرد ...
و حالا این حس ِ شگرف و کیف آوری را که هنگام گذشتن از روی این پل هر روز احساس می کنم را دوست دارم
نویسندگی ِ با هم
یک دوست خوب شالیز عزیز ایده ای را طرح کرده که اگر عملی بشود جالب است . من عین ایده ی خودشان را اینجا می نویسم و می خواهم که اگر میل دارید در این ایده شرکت کنیم . کار جالبی است . یوتاب بانو با شما هم هستم ها .
دنیای مدرن نوشتن مدرن را می طلبد. نوشتن مدرن نویسنده مدرن را می طلبد. نوشته ی مدرن خواننده مدرن را می طلبد. در دنیای سنتی و ماقبل مدرن نویسنده می نویسد و می شود راوی و خواننده می خواند و می شود قاری یعنی به ازای هر خواننده یک قرائت داریم. و به ازای هر نویسنده یک راوی البته با زاویه های دید متفاوت. حالا یا اول شخصند یا سوم شخص مفرد. حالا چرا اول شخص یا سوم شخص جمع نباشند که هر فردی توی فردیتش بشود اجتماع. متمایز و مرکب. مثل خورشید ولی توی کهکشان راه شیری. با هم معنی پیدا بکنند و بی هم با معنا باشند. ولی برای دنیای مدرن من فکر می کنم نویسنده هم باید تکثیر شود یعنی چند نویسنده ای و چند قرائتی. این خلاصه ایده ادبی است. نوشتن یک داستان به صورت چند نویسنده ای با نگارش های چند راوی متفاوت که هر کدام ایده دیگری را ضمن تکثیر به ایده خود پیوند می زنند تا جایی که بشود گفت چند نویسنده با شخصیت های روایی متفاوت یک روایت چند روایتی بالغ و متراکم با اجزایی برجسته که در عین برجستگی، بی هم معنایی ندارند را آفریده اند.
من خودم هم یک راوی هستم . راویان بشتابید ...
دوستانی که دوست دارند قلمشان را محک بزنند توی کامنت ها ایده ها و طرح های خود را بگذارند . ممنونم
خواب زده
یک کوچه باغ قدیمی است . دخترها لی لی بازی می کنند . پسرها آن طرف روی درختی که نمی دانم سیب است یا گلابی نشسته اند و دهن کجی می کنند . دخترها سنگ لی لی بازی اشان را پرت می کنند سمت پسرها . پسرهای ِ کچل فرار می کنند . دخترها بازهم بازی می کنند .
بوی سیب زمینی تنوری می آید . از اینها که می اندازند توی آتش و خوب که سیاه شد می خورندش . یک حس مشمئز کننده ای دارد تمام تنم را می دود . گز گز می کند دور لبهایم . نوک انگشتهایم سرد است و خورشید می تابد . زن دستهایش سبز شده است . سبز ِ سبز . می گویم : چرا ؟ می گوید : سبزی پاک می کردم . می روم روی ایوان می ایستم . می خواهم داد بزنم . کسی جلوی دهانم را با دستش می گیرد . بر می گردم می بینم خودم است . می گویم : خودم جان چرا ؟ می گوید : صدای نکره ات گوشم را کر می کند . می گویم : فقط یک بار . می گوید : نه . لال مانی می گیرم . فکری ام که بروم یکی از این سیب زمینی ها با نمک بخورم . می خواهم بروم که دستم داغ است . یک سیب زمینی سیاه شده توی دستهایم نشسته . و نمک هم دارم . هوا دارد سیاه می شود . کلاغها می خواهند غار غار کنند اما انگار یک چیزی گیر کرده است توی گلویشان یا اینکه دلشان نمی خواهد صدا کنند و خفه شده اند . عوضش گنجشک ها جیک جیک می کنند . زمستان است ، تاریک است ، من سردم است . سیب زمینی را که باز می کنم وسطش هندوانه است . می گوید : عوض هندوانه ی نخورده ی شب یلدایت . نگاهش می کنم . و هنداونه ی میان سیب زمینی را می خورم .
باز هم دلم می خواهد داد بزنم . دهانم را باز می کنم . حواسم هست که نیاید . یک جیغ می کشم و چشم هایم ....
بالشم را می گیرم توی بغلم و یک لیوان آب خنک می خورم . خواهرم از صدای من بیدار شده است به گمانم ....
با موچین ام قهر کرده ام . ابروهایم در آمده اند حالا . می خواهم بروم یک آرایشگاه که معروف تر از دستهای لرزانم باشد . شاید گره ی کور این روزهایش را باز کرد ....
بگذارید دستش را بالا بیاورد ...
وقتی هنوز کارد به استخوان آدم نرسیده باشد می نشیند مثل من غزل پست مدرن می خواند و به این فکر می کند که کارد کی به استخوانم می رسد بعد از این همه سال ؟ بعد از این همه که به اجبار این بار را کشیده ام و دارم می کشم . بعد از همه ی زمین خوردن ها ....
آه مادر !
دیگر زانوهایم خراشیده نمی شود . انتهای وجودم یک شی ء سرخ رنگ بی قراری می کند که انگار کسی چنگالش را در آن فرو می کند . انگار که می خواهد بداند خوب پخته ام یا نه ؟ کاش بیایی دستهایت را بگذاری آنجای ِ وجودم ....
آخ مادر ...
به یک تکیه گاه امن نیاز دارم . به این که کسی تکیه ندهد به شانه های نحیفم . کاش مثل کاجهای زمان کوچکی ام بی رحم بودم ، آن وقت حالا ...
کاش بی رحمی را یادم داده بودی . کاش می گفتی این همه احساس های لعنتی را بیاندازم دور . کاش نمی گذاشتی این قدر بفهمم که دیگر توان درک کردن از دستهایم سلب شود . بی توانم ....
این کارد را بیاور بالا . بگذار ِ لبه ی استخوان ِ احساسم . من به این بُریدن و رفتن محتاجم . کاش کسی فراری ام بدهد . کاش کسی هُلم بدهد ...
پ.ن :عق می زنم ....
بگذار این وجود لعنتی بالا بیاید . می خواهم خودم را در سرامیک سفید دستشوئی ببینم . می خواهم ببینم خدا چگونه من را ساخته است ...
پ.ن : شانه ها ...
این شانه ها کجایند ....
این شانه های ِ بی هویت ....
بغضم دارد سر ریز می شود . خدایا مددی ...
پ.ن : چه قدر پیرتر شده است . پدر ِ دوست قدیمی ام می آید اینجا . بلند می شوم . حال دوستم را که می پرسم می گوید چند وقتی است خدا پسری به او داده است . و ذهنم می پَرد به سالهای دورتر . به عاشقی اش . به سخت بودنش . به مریضی سختش . و به عروسی اش ... و حالا مادر شده . چه قدر پیر شده ام ...
پیکر ِ فرهاد
" نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟
یا دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هایم را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟
بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟
بی آنکه بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا اینقدر دل دل می زنم، مثل گنجشک باران خورده؟
نه دیگر نمی توانستم.
بعد از آن سفرهای دور و دراز، بعد از آن همه سال تنهایی و دوری از چشمهای براق و سیاهی که با یک نگاه از پشت روزنه خانه اش زندگی مرابه آتش کشیده بود، دیگر نمی توانستم سرگردان بمانم.
آنچه را که می بایست از دست می دادم،داده بودم، خودم را فدای چشم هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهر آلود کرده بود.
و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشمهای سیاه و براق بسوزم. "
معشوق من !
بیا دستهایت را بگذار روی شانه هایم . آن وقت هیچ دستی نمی تواند مرا از خواب ِ تو بیدار کند ....
توضیحات : متن ِ پر رنگ بالا بخش ابتدایی کتاب " پیکر فرهاد " از عباس معروفی است . می شود گفت این کتاب ادامه ی "بوف کور " است از زبان زن روی جلد قلمدان . کتابی است فوق العاده . بی نهایت مسحور کننده .
همین طور که سلانه سلانه در خیابان آشنای این چند سال اخیر به سوی خانه راه می روم هندزفری هایم را می گذارم توی گوشم و یکی از آهنگ های علیرضا قربانی را گوش می دهم . زنی را می بینم آن طرف خیابان ، دست دخترکش را گرفته و قصد دارد از عرض خیابان رد بشود . دخترکش لباس دخترکان پیش دبستانی را به تن دارد . صورت زن را نگاه می کنم . چند ماهی هست که صورتش را زیاد دیده ام این طرفها . می شناسمش . از دورن دبستان . و آن مدرسه ای که یک طبقه بیشتر نداشت . فکر می کنم کلاس چهارم دبستان بودم که با هم همکلاس شدیم . توی یک کوچه زندگی می کردیم . پدرش نظامی و تک دختر بود .با هم دوست شدیم . سالها گذشتند و کلاسمان بالا رفت و رفتیم توی مدرسه ی چند طبقه ی نوسازی که اسمش مدرسه ی دخترانه ی راهنمایی "سمیه" بود . باز هم توی یک مدرسه بودیم اما هکلاس نه . سال دوم بود به گمانم که شنیدم ازدواج کرده . برایم مسخره بود . دخترک کم سن و سال با آن چشمهای درشتش که هنوز کودکی در تمام اجزای صورتش موج می زد چگونه می توانست همسر باشد . می گفتند شوهرش هم نظامی است . به هر حال از محله ما نقل مکان کردند و بالطبع از مدرسه هم . ما هم نقل مکان کردیم .دیگر ندیدمش تا همین اواخر . یک زن 23 ساله و مادر دو تا بچه ی تقریبا از آب و گل درآمده . توی صورت خسته ی آن زن چهره ی دوست همکلاسی ام را نمی بینم . زندگی رمقش را گرفته انگاری . توی چشمهای ِ درشتش از فاصله ی دور هم نگرانی پیداست . گاهی وقتها بچه هایش کنارش نیستند و می بینمش که تنها دارد راه می رود و فکر می کند . لااقل از قیافه اش پیداست که فکر می کند . نمی دانم چیست که لطافت زنانگی اش را از او گرفته . نمی دانم مرا می شناسد یا نه . اما می خواهم یک روزی دستش را بگیرم بگویم هی ! مرا یادت هست . معصومه . و زل بزنم توی چشمهای خسته اش . بگویم بیا بچه گی کنیم . بگویم آن چیزی که دارد تو را می خورد بیانداز دور . مطمئنم آن وقت مرا دیوانه خطاب می کند و می گوید برو بابا دلت خوش است . بچه هایم ... بچه گی ... هنوز بچه ای تو ...
هنوز بچه ام ولی بچه گی نکرده ام . کسی بیاید با من بچه گی کنیم ...
پدرم شریعتی را قبول ندارد . من نوشته هایش را دوست دارم . گه گاهی جمله هایش را برایش می خواندم بی که بگویم نویسنده اش کیست . و او کیفور می شد از این جملات . از این سبک خاص نگارش . یک جوری دروغ می گفتم و او از این دروغگویی لذت می برد .
چقدر شبیه جامعه ام شده ام . امشب می روم برایش یک جمله با نام علی شریعتی می خوانم حتما ...
*آقا یا خانوم ِخبر ِصدا و سیمای ایران یک چیزی توی کت من نمی رود . اگر مملکت گل و بلبل ما اینقدر منافق و اغتشاش گر دارد به زعم شما ؛پس این شکم گنده های ن*ظ*ا*م مقدس اتان چه غلطی می کنند که شش ماه است نیم بیشتر ملت ایران منافق و اغ*تش*اش گر شده اند .
*ظهر عاشوراست . هیچ وقت از خانه بیرون نمی روم نه تاسوعا نه عاشورا . امسال آمده بیرون . ایستاده ام سر ِ کوچه ی خانه ی آقای منت*ظری . کمی آن طرف تر البته . سپ*ا*هی های نامحترم همه جا را پر کرده اند . کاری به اصل و فرع قضیه ندارم که اینجا مجال گفتنش نیست . دارم نگاه می کنم مردم عصبی و خسته ای را که خسته اند . که من هم جزو آن مردم هستم و دارم فکر می کنم که این خستگی را هیچ کسی درک نمی کند . چه می شود که روح کسی آن قدر پست و پلید شود که آتش بگشاید به روی هموطنش . که منافق بخواندش ، که واجب ال .... . استغفرالله .
دارم نگاه می کنم و به بغل دستی ام که آرام حرف بزند .می گویم آن پسرک ریشویی که پالتوی بلند پوشیده لباس شخصی است . هر چند دماغش را بگیری جانش در می آید از فرط لاغری . دارم حرف می زنم که چشمم صحنه ای را می بیند . دو تا مثلا آقا که نامحترمی از قیافه اشان پیداست ، که ریش هایشان از ایمانشان بیشتر است حکما ،دست پسر جوانی را گرفته اند و هلش می دهند داخل یک سمند مشکی پلاک شخصی . و سرش را می کنند پایین .
از دیروز ظهر این صحنه همه اش جلوی چشم هام است . پسرک را کجا بردند . دیگر از او نشانی پیدا نمی شود . مطمئتم .
* یک دوست قدیمی است . می گوید مر*جع تق*لیدت کیست . می گویم ندارم و اعتقادی به این بازیها ندارم . می گوید نمازت قبول نیست . نگاهش می کنم اما چیزی نمی گویم . تکرار می کند حرفش را . می گویم شما فرض کن من نماز نمی خوانم . می گوید خودم دیده ام که می خوانی . می گویم شما فرض کن نماز من قبول نیست . کیفیت نمازم به خودم ربط دارد . می گوید امر به معروف نهی از منکر می کنم . می گویم خوش به حال ِ ایمان پاک ات . و حالم به هم می خورد از روضه ای که برایم می خواند . قصه می بافد برای من . قصه ای که توی مغزش کرده اند . می گویم انسان جایز الخطاست و از خطاکار تقلید نمی کنم . ضمنا عدلی هم نمی بینم . عصبی می شود و شروع می کند به فحاشی . و تمام دوستی چند ساله امان را به باد می دهد . می گویم اما برای من تو هنوز محترمی . اختلاف عقیده را قبول دارم و احترام می گذارم به عقایدت اما قبولشان ندارم . مرا مرتد کافر می خواند از لیست دوستانش حذف می کند که به لقاءالله نزدیکتر شود .
پ.ن : نمی خواستم سی*ا*سی بنویسم که اینجا جایش نیست اما نمی شود که بشود . دلم خواست بگویم .
پ.ن : این پستمان ستاره دار شد .
پ.ن : یکی یک نشانه از اسلام را نشان من بدهد که تویش حجاب زنها و ریش مردها نشانگر خلوص ایمان نباشد ...
*این روزها روزهای بی قراری های ِ من است ، روزهای عاشقی ِ من است ، روزهای دلتنگی است ، روزهای خستگی و به سیم آخر زدن است . خدا خودش خوب می دانسته چه کار باید بکند که ...
خدا خودش همیشه خوبتر می داند ...
*بوی ِ موهایت می پیچد زیر بینی ام انگار که ویار کرده باشم عطر تنت را و خودت را . انگار که کسی می کَند مرا از این تعلق و معلقم می کند . هوایی می شود فکرم و می آید سمت ِ آسمانی که بالای سر توست . سمت ِ هوایی که بازدم نفس های تو را بلعیده . جایی همین نزدیکی . جایی خیلی دور . خیالت را یله بده با فکرم عشق بازی کند . عاشقی کند . همین سهم کوچک شاید آرامم کند ، آرامت کند ...
*گفتم : تو کاغذ خوب را نمی شناسی . خودم باید باشم و یک کاغذ خوب بخرم . که صیقلی باشد که مرکب رویش خوب سُر بخورد . که وقتی می خواهم نامت را بکشم روی کاغذ روان برود .
و فکر می کنم شاید روحم را خوب مهره نکشیده ام که مسطح نیست . که قلبم به بیراهه می رود گاهی وقتها . جنس ِ دلم خوب نیست خدا . خودت خوبش کن . خوبم کن . خوب تر از همیشه . و یک آرامش بزرگ بگذار توی دلم که نام تو را زیباتر بخوانم . که کسی از بغض های من نرنجد ...
خوبم کن خدای ِ بدها و خوب ها ...
استا خوشنویسی ام می گوید : تو دیوانه ای . چگونه می شود که این همه قطعات موسیقی را با شناسنامه اشان می شناسی و تمیز می دهی اما خودت نمی نوازی .
دخترک دف می نوازد . اصرار دارد مرا با خودش به کلاس ببرد و به استادش معرفی ام کند . چه چیزم برایشان جالب است ؟
چقدر دلم می خواست آن موقع تارم را در بیاورم و برایشان یک قطعه بنوازم و بگویم ببینید من می نوازم . خودم را می نوازم . و درد را .
اما نه تار دارم نه انگشتان نوازنده ...
کاش می توانستم ... کاش می گذاشتند که بشود ...
لعنت به این همه تحجر ...
یک روزی باید جوابش را پس بدهند ...
می گویند طبیعی است اینکه دلت بگیرد و آنها نمی دانند که طبیعت من چگونه است . هه ... با این همه آدمی که دورم حلقه زده اند هر روز ابعاد تنهایی ام وسیع تر می شود . وقتی حرفی برای گفتن ندارم بالطبع کسی برای شنیدن پیدا نمی شود .
موهای ِ صافم را فر می کنم . از بچگی دوست داشتم موهایم فرفری باشد . پف داشته باشد . اما این موهای ِ قهوه ای صاف با سیاهی ِ فرفری های موهای آن دخترک همکلاسی فاصله ها داشت . و دیروز اصلا خوشحال نشدم که موهام فرفری شده . آرزوهای بچگی توی دل ِ کودکی مرده اند . دیگر دلم نمی خواهد از آن کفش های پاشنه داری که صدا بدهند . و از آن پیراهنهایی که دامنش پف باشد و از آن عروسکهایی که صدا می دهند و چشمهایشان آبی روشن است . و از آن برچسبهای رنگی رنگی که بچسبانم توی دفترم . و نه کارتونهای والت دیزنی و نه از آن تابهایی که توی خانه ی همسایه بود . هیچ کدام از اینها دیگر برای دل ِ پیر شده ام آرزو نیست . آرزو داشتن را فراموش کرده ام دیگر . دلم را گم کرده ام .
هیچ کسی می داند خندیدن چقدر درد دارد وقتی که شاد نیستی . وقتی که دلت می خواهد .... صورتم درد می کند خدا .
سرم را گذاشته ام روی میز که کسی اشکهای خفه ام را نبیند . همکارم می پرسد خانم "آ" حالتان خوب است . به زحمت می گویم خوبم . نمی دانم شاید کسی که گریه می کند حالش خوب است لابد . نه آرام نمی شوم . دلم می خواهد آنقدر گریه کنم که ... اشکها عینکم را کثیف کرده اند . هیچ جوری پاک نمی شوند این لکه ها .
دلم یک شانه ی امن می خواهد . شانه ای که مرا نشناسد . که سرم را بگذارم در وسعت شانه ها . که هق هق بزنم . و صاحب شانه از من نپرسد چه مرگم است؟
احساس می کنم چیزی راه گلویم را گرفته و نمی گذارد نفس بکشم . اصلا من این هوا را چگونه تنفس کنم .
چقدر بد است که هیچ جایی نداشته باشی که بغض هایت را با صدای بلند خالی کنی . که شانه های زخمی ات را به جایی تکیه دهی .
این بارها برای شانه های من زیادی سنگین نیست خدا ؟؟
خب لابد حقم است دیگر . همه ی اینها تاوان است شاید
ممنونم خدا ...
ساعت نزدیک 6 غروب است . خط چشمم را می گذارم توی جیب مانتوام و می روم دستشویی . توی آینه نگاه می کنم و فکر می کنم این چشمهای خسته را کجا قبلا دیده بودم . می آیم بیرون و روبروی پنجره می ایستم و دلم می خواهد از همین طبقه ی دوم ساختمان خودم را پرت کنم پایین و دیگر نفهمم دنیا کجای کارش گیر است که هی متلاشی ام می کند
*عصر جمعه باشد و پاییز باشد و تنها در خانه باشی هیچ چیزی نه توی خانه نگهت می دارد و نه بیرون از خانه . این یعنی بی قراری مطلق .
*کمی که آفتاب را دیدم دلم خواست بروم برای خودم یک شلوار بگیرم که رنگش روشن باشد . ولی یاد حرفت که افتادم پشیمان شدم . برویم دوتایی بخریم . یعنی اصلش این است که برویم توی مغازه و من همش بگویم خوشم نمی آید از اینها خیلی بزرگانه هستند و من یک چیز دخترکانه تر ، کودکانه تر می خواهم و تو هی بخندی...
*بیا برویم بالای آن درخت های ِ بلند که میوه ندارند و فقط سبزند . نه اصلا بیا برویم بالای درخت گلابی یا هر درخت دیگری بنشینیم و خورشید را نزدیک تر ببینیم . بیا برویم طناب ببندیم به شاخه های درخت ها و تاب بازی کنیم و از خدا بخواهیم که نیدازتمان . یا بیا برویم خاله بازی کنیم ، تو بشو مرد خانه ، من بشوم خانوم خانه . هوم ؟ نظرت چیست ؟
پ.ن : این جوری نوشتن را دوست تر دارم .
پ.ن : چقدر این آفتاب را دوست دارم .
هوای گریه دارم
این آدم دو پا هر چه می کشد از این دل ِ لعنتی می کشد و بس . بس که بالا و پایینش می کند این دل . و دوست دارد رویا ببافد برای خودشی این دل .
چقدر پرم امروز . و چه غمگین بودم شبی که دیشب بود . که روبرویم نشسته بودی و هی حرف می زدی که ناراحتی ام را فراموش کنم و اخم نکنم . و من ناراحتی ام را می جویدم و لبخند الکی می زدم و تو باهوش تر از آن بودی که این لبخند خامت کند و هی بیشتر و بیشتر می گفتی . اما این گفتن ها .... این گفتن ها دردی را دوا نکرد و من غذایم را با بغض قورت دادم که چشمهام پر نشود . چرا انقدر سکوت من آزارت می دهد ؟ چرا نمی گذاری لال مانی بگیرم وقتی که غمی بزرگ آنجای دلم نشسته . هان ؟ چرا غذای دیشب آن قدر ها که باید تند نبود که بتواند اشکهایم را بهانه کند .
گلویم درد می کند و به روزهای بیشماری که ثانیه هایش را ... و نمی شود بشود که ...
اصلا اگر این سه نقطه ها اختراع نشده بود چگونه می شد که بشود آدمها حرفهایشان را بخورند .
آخ آنجای دلم درد می کند . دلم می خواهد گریه کنم
چیزی نگذشته بود از 8/8/88 که اتفاقی اتفاقی آن کسی که کبوترها دوستش دارند هم ، گفت بیا . بیا دختر . بیا ببینم چه می خواستی بگویی ، اصلا بلد هستی حرف بزنی یا فقط تب ِ زودگذر است .
رفتم ، از همان روز اول ، از همان ریل بازیهای قطار حالم خوش نبود . نه جسمی و نه روحی . می خواستم بروم گلایه کنم ها . اما تا چشمم به آن گنبد طلایی افتاد . نه نه نه . این من نبودم که . بودم ؟
چیزی نمی شود گفت از آن هوای سردی که استخوان ِ آدم را یخ می زد و اشکها را . حرفی برای گفتن نبود بعد از 15 سال . انگار کن تمام حرفهای ِ از قبل آماده شده ام ته کشیده بود ، گم شده بود . چیزی نمی شود گفت . رفته بودم بگویم که دلتنگم ....
پ.ن : گفته اند اگر از حرم معصومی بیرون آمدی و باران بارید دعایت مستجاب است . و من دعا می کنم آن دعا مستجاب شود ...
پ.ن : نشد ببینمت زهرا . نمی دانم اسمش چیست شاید همان قسمت . شاید قسمت نبود ببینمت ...
بی سر و ته
صبح است .
نان بربری کنجدی _که این روزها نعمتی شده فراوان به لطف خصوصی سازی _ و چای هل دار ِ لیوانی و کره و پنیر و خامه و سرشیر و خود ِ شیر و قربانه صدقه های مادر برای خوردن صبحانه که فقط به همان لیوان چای ِ هل دار که مستم می کند ختم می شود در یک صبح پاییزی سرد حس نوستالژیکی را در من بیدار نمی کند اما . و دلم را هیچ کجا نمی برد اما . حتی به دبستان کوچک ایمان و مدرسه های راهنمایی و دبیرستان مزخرفی که زیر ابروهای ِ تمیز دخترکان مدرسه ای را دوست نداشتند . گاهی فکر می کنم تمام ِ این حال ِ کوفتی ِ من بر می گردد به همان دوران خفقان که من از ترس تاخیر خوردن و انگ ِ ولگردی ِ صبحگاهی صبحانه نمی خوردم و تمام هم و غمم این بود که آینه ی کوچکم را چگونه به مدرسه ببرم .
دلم می خواهد خانه ام شیروانی داشته باشد _ نه شمال نباشد _ دیوارهایش سفید باشد ، پرده هایش صورتی ِ کم رنگ باشد ، تمام حیاطش چمن داشته باشد با حصارهای نه چندان بلند ، درخت گلابی و گیلاس داشته باشد و انجیر هم . بعد بوته های گل سرخ بکارم توی باغ ِ کوچکم و گلهای بیشتر . پیچک ها از دیوارهای خانه ام قد بکشند و من مست ِ عطر ِ سکر آور گلها بشوم صبحها . صبحانه ام را توی ایوان خانه ام بخورم و نگران مردمی نباشم که با انگشت نشانم می دهند . و این ها تمامش آرزوست . تمام سهم من از دنیا همین اتاق کوچک و همین میز آبی است که انگشتهایم کار کنند و من پول در بیاورم مثلا .
پ.ن : تمام احساس ها و آرزوهای من همین طوری بی سر و ته است ...
پ.ن : یک لحظه تمام پهنای ِ دلم را امید فرا گرفته . این یعنی من هنوز ایمان دارم که فردا بهتر خواهد شد . شاید ...
هر غلطی کردیم پست های جدیدمان نمایش داده نشد که نشد ، باشد که این پست نمایش داده شود .
پ.ن : انگار که وبلاگمان هم دچار ِبیماری خاموش این قرن گشته و به افسردگی مبتلا شده بود ، نیاز به یک شوک داشت ، کاش کسی هم به من شوک بدهد
افسردگی شاخ و دم ندارد که
افسردگی شاخ و دم ندارد که . این که بنشنینی و ساعتها پیانو گوش کنی و آنقد محو ِ خودت شوی که زمان را از یاد ببری ، اینکه با هر تلنگری اشکهات بغلتد روی صورتت ، اینکه دلت یک تنهایی مداوم بخواهد ، اینکه همیشه ی خدا دلت گرفته باشد و بغضت آماده اسمش می شود افسردگی یا هر زهرمار ِ دیگری . وقتی دل ِ خوش نباشد چه فرقی می کند این القاب و اسامی . چقدر دلم می خواهد رد ِ جاده را بگیرم و بی هوا بزنم به جایی که نمی دانم تهش کجاست . آن قدر بروم که دیگر هیج منظره ایی به چشمم آشنا نیاید . می خواهم بروم گم بشوم . گم بشوم و کسی دنبالم نگردد ، پیدایم نکند . من باشم و یک بیابان .
هرچقدر هم که علم پیشرفت کند کسی نمی داند درد ِ این دل گرفتگی ِ لعنتی چیست . دردی که درد نیست ، زجر است ، شکنجه است ، مرگ تدریجی است .
این پاییز امسال چرا انقدر بی رحم شده . ذره ذره ی تنم را انگار کن با این پاییز آب می شود .
دلم گرفته ای دوست ....
گذشت زمانی که موهام را باد دوست داشت ...
دم ِ اسبی موهات که آونگ می شود
طعنه به یکه سوارهای وحشی است
که دستهای ِ هیچ سورای را
به اهلی کردن پا نمی دهی !
و جنگل
هر چقدر هم که وحشی باشد
دامنت که در باد برقصد
توان از کف می دهد ...
و من
ترکیب ِ ساده ی بیشه متروکی هستم که
بی نسیم هم که برقصی
بازهم پیچش آن تارهای ِ سیاه
ضرب می گیرد
و بی آنکه بخواهم
سماع می گیرم ...
پس چه انتظار ِ باطلی است این
که دستهای ِ تنهایی ِ مرا
به التماس ِدامانت
پناه نمی دهد ؟!
من پادشاهی ام را
از سجده گاه ِ میان ابروهات
آغاز کرده بودم
و حالا
کدام شجره نامه
مرا بی اصل تر از آنی می خواند
که سلسله ی گیسوانت را
به چنگ های ِ عطش ناکم
راهی باشد
ملکه ی وحشی ؟!
_____________________________
یادم بماند
این بار که بازی را باختم
اسب ِ شطرنجی ام را
بشکنم ...
هشت شاید عدد مقدسی باشد بعد از این تکرار ...
هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت است و دیگر آهوها نمی ترسند و من هنوز راضی شدن را یاد نگرفته ام ....
تاریخ ِ مهربانی تو تکرار نشدنی است حتی اگر پاییز آنقدر بی رحم شده باشد که دلم را بگیرد و پس ندهد و من در یک قدمی وصل ، به جای سلام بگویم خداحافظ ..
سفر اگر آغاز کردنی بود مشهد شمال دیگری می شد که طول ِ جاده را کم می کرد . اما کدام سفر دلم را دخیل می بندد به حَرَم که من حُرمت ِ زائر شدن را سالهاست باطل کرده ام .
یک روز اگر بیایم بنشینم پای ضریحت و اذن دخول بخوانم یعنی آن قدر خوب شده ام که دیگر حرفی برای رد کردنم باقی نمانده . یعنی باید می آمدم که خوب شدنم را ثابت کنم یعنی قبول .
برای آمدن هنوز آماده نیستم ؟
پ.ن : دروغ واجب نیست . منتظر بودم امروز بیاید تا تکرار ارقام را ثبت کنم اما بیش از این ذهن ِ کپک زده ام یاری نکرد . وقتی که سفر در یک قدمی ات باشد و نروی ....
برای تولد دختری که قلمش را چون جان دوست دارم ، برای دختری که در این روزهایش ماه دارد . روزهای مهتابی !
برای آن کسی که نوشت :
"
همیشه من میمانم و تو
تویی که از سوم آن آبانی که همه خندیدند و من گریه کردم تنها هم خانه ام بودی و تنها هم خوابه ام!
تویی که عاشقانه دوستت دارم و برایت عاشقی نمیکنم....
تویی که عاشقانه دوستم داری و................
حسودیت نمیشود به اینهمه رقیب که میگیرند بنده هایت را از تو؟"
برای سلماز عزیزم . چیزی ندارم بنویسم برای کسی که قشنگ ترین عاشقانه ها را می نویسد . هر چه کردم دستم به نوشتن نرفت وقتی خودش این قدر زیبا می نویسد .
تولدت مبارک دخت پاییز ِ این روزها
الهی لئن خیبتنی او طردتنی
فمن ذاالذی ارجو و من ذا اشفع
الهی اجرنی من عذابک اننی
اسیر ذلیل خائف لک اخضع
الهی فانسنی بتلقین حجتی
اذا کان لی فی القبر مثوی و مضجع
الهی لئن عذبتنی الف حجه
فحبل رجائی منک لا یتقطع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هناک ینفع
الهی لئن لم ترعنی کنت ضائعا
و ان کنت ترعانی فلست اضیع
الهی اذا لم تعف عن غیر محسن
فمن لمسیء بالهوی یتمتع
(ای خدا اگر تو از غیر مردم نیکوکار عفو و بخشش نفرمایی
پس چه کسی آنانی که به هوای نفس زشتکارند را خواهد بخشید؟!!!)
و عشق را مجالی نیست
باران اسیدی ، نام مرا مداوم صدا می زند
و هیچ کسی در باران نمی آید .
نان را دیگر کسی بخش نمی کند
که حتی مادر
با سبد خالی ، حال مرا می پرسد .
________________________________________
دیگر گذشته روزگاری که باران را نماز می کردند
نه بابا آب می دهد
و نه مادر نان
تکنولوژی محبت را از تو گرفته فرزندم !
لیوان آب را بده آن یخدان ِ نقره ای رنگ ِ کُره ای سیرابت کند
آه !
رنگ ِ چشمهایت به پرده های ِ اتاقت نمی خورد دختر !
برو برای انشایت بنویس
مادر از اینجا رفت
پدر کتابخانه اش را از من بیشتر دوست دارد
و من نه آب دارم نه نان
________________________________________
بیا به دنیا نیارَمَت
بیا پایت را روی زمین مگذار
من مهر مادرانه ام را
زودتر از آمدنت سقط می کنم ...
نیا
اینجا عشق را مثله می کنند
وقتی از پله ها بالا می روم و آن دختر ِ چاق را می بینم که روی صندلی تو نشسته و قهقهه می زند حالم بد می شود . چقدر این روزها بودنت برایم واجب بود سهیلا ! چقدر خوب دلداری می دادی . چقدر خوب حرف می زدی . چقدر خوب نماز می خواندی . همیشه حسودیم می شد به آرامش ِ چهره ات . به ایمان ِ محکمت . من محکم نیستم دختر . می بینی با یک تلنگر فرو می ریزم .
هیچ کس پشت آن میز به قشنگی تو نمی نشیند . کاش نرفته بودی ...
با تمام علاقه ای که به فرهنگ و هنر و ادب کشورم دارم عجیب دلم می خواهد از این لجن زاری که اسمش را نمی شود وطن گذاشت بروم . بروم جایی که مردمش به هر دلیل ِ خود خواسته ای انگ به دیگران نزنند . که برای بدیهی ترین امورات زندگیم هزاران نفر مدعی حق به گردن پیدا نکنم که مکلفند نظر بدهند و اگر چنان نشود مدیون خواهم شد تا ابد . دلم عجیب می خواهد از این خراب شده بروم .
پ.ن : یک سکانسی از یک فیلم که یادم نیست اسمش را می گفت : " ما توی ایران روی قیر مذاب راه می ریم . " و من این روزها عجیب این احساس را درک می کنم .
پ.ن : این یک نظر کاملا شخصی است
بلند بالای چهار شانه ی مهربان ِ من سلام .
از قاب ِپنجره به اقتدای ِ قامتت نماز می خوانم ، قربة الی یک زندگی عاشقانه . هه هه هه ! هیچ کس نمی گذارد این نماز سلام داده شود . هر چقدر هم که صف شکن باشی این خیل ِ بی رغبت را تاب نمی آوری مرد !
تمام این دلتنگی در یک چمدان ِ کوچک جا می شود . برای رفتن آماده ام ، اما محیط ِ چشمهای تو را نمی شود دور زد . برای گذشتن از خودم باید چشم های تو را ببندم . ببند ، چشمهایت را ببند ، اما باز که کردی به دنبال هیچ هم بازی نگرد که این بازی مدتهاست برای سوزاندنِ من نقشه می کشد . بازی تمام . نگرد من هیچ وقت از هندسه ی دستهای ِ تو دور نمی شوم . تنها به اندازه چند سال نوری باید قد بکشم که این حنجره گنجایش این همه بغض را داشته باشد .
من برای در آغوش کشیدنت آن قدر ها هم بزرگ نشده ام .
مفرد مذکر عاشقانه هایم ، سلام !
اینجا برای نوشتن از تو خوب است . قول داده ای که نخوانی دیگر . برای نوشتن از تویی که این روزها آنقدر فرسوده شدی که وقتی می خندی هم ته ِ چشمهات را یک بهت عجیب فرا گرفته . اگر روزی بیاید و تو نباشی چقدر دلم برای قدم زدن های ِ بی هوا تنگ می شود . برای بادام زمینی خوردن های ِ توی راه ، برای بلعیدن آن پیتزاهای بی مزه ای که تنها مزیتش دنج بودن ِ آن میز طبقه ی دوم بود . برای آب خریدن های گاه و بی گاهت برای من ِ همیشه تشنه . برای کتاب فروشی آقای اکبری . برای سخنرانی های ِ طولانیت در مورد دکتر براهنی . برای شاملو خواندن هایت . " من تو را فراسوی ِ مرزهای تنت دوست دارم " من آیدای ِ تو بودم . برای شرط بندی هایمان روی بازیهای لینگ انگلیس . برای بغض هات . برای چشم های همیشه اشکی ات . برای شانه های مردانه ات ، برای صبوری هات در مقابل کله شقی های من . هیچ وقت بزرگ نمی شوم . می دانم . چقدر تلاش کردی که قیافه ی کودکانه ام را کمی بزرگ تر کنی نمی شود که .
یادت هست چقدر می خندیدم . می گفتی تو در حلقه خریدن ضرر می کنی . نسبت انگشهای باریک تو در مقابل انگشتهای ِ من نسبت فیل به مورچه است و من اگر دستهای ِ تو را نداشته باشم چه کنم ؟
اصلا فکر کرده ای چقدر خاطره ساخته ایم با هم ؟ فکر می کنی کدام گودال مناسب باشد برای دفن این خاطرات ِ مشترک ؟
بیهوده چرا منکر چشمان تو باشم
عاشق شده ام عشق که کتمان شدنی نیست
پ.ن : آهای ِ مخاطب تغییر ناگهانی ِ حال من را بگذارید به اتفاقات ِ این زندگی همیشه خاموش . به اندازه ی تمام ِ زوج های دنیا اتفاقات عاشقانه وجود دارد .
روزهای زیادی خودمان را در رویای عاشقانه ی خیالی خانه امان محبوس کردیم به امید اینکه زود از راه می رسد . نقشه کشیدن روزگار را دور نمی زند عزیز ِ دلبندم . می بینی ... یک هیچ به نفع روزگار ِ مرد . ( نمی گویم نامرد ،گفته بودم گِله ای از هیج چیز ندارم ) .
این روزها لبهایمان می خندد دلهایمان نه ! نگو نه که از چشمهایت پیداست . آنقدر بزرگ شده ایم که راز چشم ها را بخوانیم . یادت هست روزهای ِ قلبت که می زند سر من درد می کند را . یادت هست دستهام را گرفته بودی و می گفتی آن بیت چه بود ، بخوانش . قلبت تند می زند این روزها که سرتاسر روز را من سر درد دارم ؟
دارم خودم را آماده می کنم . خاطراتمان را کنار هم می گذارم . دسته بندی اشان می کنم که روزهای دلتنگی را آرامتر سر کنم . کتابهایت را که تمام صفحه های اولشان تاریخ دستهای تو را دارد را جمع می کنم از روی میز . بگذار چشمم کمتر بیفتد بهشان . بگذار کمتر یاد کنم چشمهای نمدار تو را . قول دادی نخوانی اینجا را ها . مرد است و قولش . نا امید نیستم . اتفاق ها را که کنار هم بگذاریم روزهای دلتنگی نزدیک است . و من بدنم از بی تو بودن می لرزد . بی تکیه گاه بودن را چگونه تاب بیاورم ؟
یادت هست چقدر برایت از نشدنش گفتم ، من خوب می دانستم رسم این روزگار را . گفته بودم که بروی و نرفتی . آن وقت اگر رفته بودی سهم تو از این درد کمتر بود . آن وقت این گونه فرسوده نمی شدی . بغض نمی کردی . من بغض هایت را می بینم ها . خیال برت ندارد وقتی که مقابلم نشسته ای و لبخند می زنی آن بغض ته لبخندت را نمی خوانم .
از امروز تا اطلاع ثانوی از تو خواهم نوشت
پ.ن : آهای مخاطب های ِ دوست ، از من مرنجید حالم خوب نیست این روزها که خوب بنویسم . شرمنده ام
رویای عاشقانه ی من
سلام
می شود قول بدهی که دیگر اینجا را نخوانی ؟ می خواهم کمی از این روزهای ِ سخت بگویم .
ممنونم .
ق.ن : همیشه از اینکه یک دختر هستم حس بدی داشتم . نه برای اینکه مردها آزادی بیشتری دارند و نه برای اینکه حقوق ِ مدنی اشان از خانم ها بیشتر است .نه ! برای اینکه همیشه بدم می آمد زنهایی بیایند خانه امان . هی من را ور انداز کنند ، هی دیوارهای خانه را نگاه کنند ، به گلهای قالی اخم کنند و بلند شوند و بروند .
یکی بود ، یکی نبود زیر گنبد کبود دخترکی بود که عاشق پسرکی بود و پسرکی که رویای دخترک را داشت . پسرک به مادرش گفت رویای مرا حقیقی می کنی ؟مادر کمی مِن مِن کرد ، دوست داشت رویای پسرک را خودش انتخاب کند که کمان ابرو و بلند بالا باشد . پسرک اما قبول نمی کرد . زنها رفتند که رویای پسر را به نگاهی خریدارانه ببینند ، دخترک را نگاه کردند . اما چون دخترک ابروی کمان و چشم ِ شهلا و قامت ِ بلند نداشت ، چون پرده های خانه اشان ابریشم نبود ، چون خانه اشان حیاط نداشت ، چون بُعد آشیانه اشان خیلی کوچک بود و چون های دیگر ، رفتند و دیگر نیامدند . دخترک کاملا حق را به آنها داد اما چیزی درونش شکست . چیزی به اسم غرور و جایش را به حس ِ تحقیر داد . قبل تر ها به پسرک گفته بود که نمی شود . و حالا دخترک با این حس ِ تحقیر خودش را می خورد روزها و شب ها .
پ.ن : مرا ببخش !
چگونه می شود وقتی که انحنای ِ لبهای خودت سر پایینی است و نم ِ چشمهات خشک نشده خیس می شوند ، وقتی که یک کوه ِ درد روی دلت سنگینی کند لبخند بزنی و "او" را دلداری بدهی که چون تو خوبی باید خوب باشد ، باید بغض نکند ، باید بخندد ؟
فکرش را بکن پشت میز ِ کارت نشسته باشی ، بغض های ِ چند روزه ات تلنبار شده باشند ، آهنگ حالا چرای ِ بنان را گوش کنی و شازده کوچولو بخوانی ، چه حالی پیدا می کنی ؟
بعضی روزها سخت می گذرد بعضی روزها سخت تر .اما این صفت تفضیلی ِ ساده عمری از آدم می کاهد . وقتی خودت را برای بدترین ها آماده می کنی دیگر محل ِ سگ به این سختی ها نخواهی گذاشت . و تو برای خودت از همین حالا ، دلیل می آوری که زندگی بالا و پایین دارد . شادی دارد ، غصه دارد و تو خودت را برای این غصه ها مجهز کرده ای . هر چند سهم زندگی ِ من از همان اولش ... بی خیال . زندگی است دیگر .
پ.ن : گاهی فرمان ِ زندگی بد می پیچد و در یک بیابان ِ بی آب گیر می افتی . همانقدر که خدا در دشت های پر گل هست در بیابان هم هست .
پ.ن : دلم می خواهد یک روزی برای تمام این دلتنگی ها و خستگی ها و نگرانی های امروزم بخندم از ته دلم . می شود خدا ؟ هر چند اگر هم نشد راضیم . حقم این بوده .
پ.ن : آهای خدای ِ مهربانم پنج شنبه شده . امشب می بینمت خدا . (سلماز و زهرا به یادتان هستم همیشه . پنج شنبه ها ، کمیل می که می خوانم )
از این بازیهای یک طرفه ی دنیا ، سهم ما فقط بغض های دو طرفه بود ...
این روزهایی که نمی گذرند
چه روزهایی می گذرند ، تب دار و کُشنده . انگار کن هر روزش یک سال طول می کشد . خسته ام ، تهی ام اما نا امید نیستم . دلم برای ....
ولش کن . قرار است دلم برای چیزی پر نکشد تا اطلاع ثانوی . قرار است دیگر برای هیچ چیزی چرا نیاورم . قرار است مطیع باشم . همینکه گفته ام راضیم به رضایت یعنی تمام . دیگر جایی برای چرا نمی گذارد . می گذارد ؟
بوی پاییز که بیاید و در تب و تاب ِ یک اتفاق شگرف باشی دیگر نوشتنت نمی آید که .
پ.ن : این روزها دست نوشتنم گم شده . برای پیدا شدنش دعا کنید
الغوث ... الغوث... خلصنا من النار یا رب
من بنده ی تو بودن را بلد نبودم ، بندگی نکردم . درست ، هی گاه و بیگاه دلم را آنقدر شلوغ کردم که جایگاهت را در دلم ندید گرفتم ، درست . به زبان گفتم انا عبدک الضعیف ... الهی و ربی من لی غیرک در عمل هزار دیگر پرستیدم . هی دم از توحید صفاتی و ذاتی و افعالی زدم هی در دلم شرک خفی بزرگ تر شد .در زندگیم هزار شریک برایت گرفتم ، پول ، تحصیل ، کار ، فلان و فلان ، هر وقت کارم به بن بست خورد سراغت آمدم . این هم درست . گنجایش ِ هیچ دردی را نداشتم ، کفرت را گفتم ، درست . نماز ِ نخوانده را سلام دادم ، قبول . من بدترین بنده ات بودم خدا . همه ی اینها قبول . هزار نگفته ی دیگر هم که خودت می دانی و من هم قبول .من بدترین بودم. اما خدا نبودم که . رحمان نبودم که ، ستار نبودم که . بنده جز سرکشی و ناسپاسی کار دیگری هم بلد است خدا ؟ چقدر برای امشب ات بی تابم . برای صدا زدن نامهات ، یعنی کدامشان اسم اعظم است ؟ چقدر دلم برای سبحانک یا لا اله الا انت تنگ شده است . خدایا هیچ سالی به اندازه ی امسالم قدر ِ قدرات را نمی دانستم . این قلب ِ مادی ام توی سینه هی صدا می کند به امشبم برسانم خدا .
چقدر دلم برای آن ستون های سفید حرم تنگ شده . چقدر دلم برای شبستان نجمه خاتون تنگ شده . برای کمیل هایی که آنجا گریه کردم برای ندبه هایی که بغضم را نخوردم . چقدر این فضا یاد ِ مدینه ام می اندازد خدا . اگر تو بخواهی می روم حتما . امشب. می آیم خود ِ یک ساله ام را به تو بدهم و بروم . یک خود ِ خوب به من می دهی خدا ؟ خدایا اشکهایم را تا امشب نگه دار .
پ.ن : آهای ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها زودتر بروید من امشب با خدا قرار دارم .
پ.ن : امشب در کوفه چه خبر است ؟
هی جلو چشمهام رژه می رود ، آن چشم های سیاه معصوم . هی غلت و واغلت می زنم توی رخت خوابم و هی چشم هام دو دو می زند . هی می خواهم فراموش کنم آن زندگی را هی به زندگی خودم فکر می کنم ، به فلان لباس ، به فلان عطر ، به فلان انگشتر ، باز هم می رسم به چشمهای سیاه ِ معصوم . استغفرالله ... چرا خوابم نمی برد پس . یک چیزی سنگینی می کند روی سینه ام ، می آید بالا می رسد نزدیک گلویم ، پُقی می زند بیرون و من یک گریه ی شبانه ی طولانی را شروع می کنم .
هیچ وقت فکر نمی کردم برای غم دیگری یک شب تا صبح را بیدار بمانم و زل بزنم به گذشته یخودم و ببینم که من نه معرفت ِ اسماعیل شدن را دارم نه تاب ابراهیم شدن را . آن چشم های سیاه معصوم گناه دارد خدا . گناه دارد که بسته شود ، بسته شود و دیگر نبیند خدا . خدایا میش گوربان را زودتر برسان شاید چاقویش تیز باشد ها . چاقوی ِ طبیب اگر سینه ی او بشکافد ... نه ! خدایا او که آنقدر بزرگ ... نه ... نه ...
پ.ن : اسمش را بگذارید جو زدگی یا احساسات ِ تند ِ زود گذر یا هر چیز دیگری ، اما دعایش کنید
یکی از همین روزها که بنشینم و خودم را مرور کنم بدون سانسور ، حتما ً خودم را غی خواهم کرد وسط زباله هایی که گربه ها هم میلشان نمی کشد خوردنشان را .
یکی از همین روزها که دنبال خودم نمی گردم و قدم هام آنقدر سریع نیست که نشود فکر کرد به خودم حتما لعنت خواهم فرستاد .
یکی از همین روزها که شاید روز نباشد ، شب باشد ، قدر هم باشد آن قدر ضجه می زنم که خدا دلش برایم بسوز و از من بودن تهی ام کند .
یکی از همین شبها ( که از کمیل خواندنش فقط الهم الاغفر لی ... یادم مانده ) همین که خواستم ذکر بگویم خودم را بخش بخش می کنم و هر تکه را به باد می دهم که ببردم ، که رها شوم از این منیت چندش آور.
آهای خدایی که همه جا نگهم داشتی تو بگو چرا انقدر از خودم بریده ام من ؟
خدایا اگر این گریه نبود ، اگر این اشکها نبود ، چگونه می شد کسی دردش را تخفیف بدهد ؟
می خوانم آن صفحه را ، کلمه ها را ، اولش نثرش قشنگ است ، شبیه قصه هاست و تو می گویی چه قصه ی قشنگی است ، قلم روانی دارد . بعد کم کم رنگ ِ قصه کم رنگ تر می شود و رنگ زندگی پر رنگ تر . وای خدایا ، نه ! این قصه نیست ، زندگی است . زندگی خیلی هاست که این گونه جریان دارد . زندگی ای که آزمون بندگی است . بعد به خودم می گویم اگر این درد است ، درد های من کجایند ؟ به جهنم که کسی به اشکهات شک می کند . به درک . این بغض را که دیگر نمی شود نگه داشت
یکهو بُر می خوری توی سالهای نو جوانیت . برادری که کوچک بود و تازه مرز 40 روز را گذارنده بود . یک کودک تپل و سفید و آرام . و تو آن روزها معنی درد را نمی دانستی که . کودک ِ سفیدی که یک باره مریض می شود . بدنش می لرزد . بدنی که هنوز استخوان بندیش کامل نیست . هنوز شکل نگرفته . آن دستهای سفید و تپل می لرزند ، مادر وحشت می کند ، تو بهت زده نگاه می کنی . شاید سردش است . وسط خرداد ماه که کسی سردش نمی شود که می شود ؟ یک بار دیگر می لرزد این بار بیشتر و در همان روز بارها بارها بدنش به رعشه می افتد تو دیگر می ترسی ، مادر گریه می کند ، پدرت آن کودک را که شبیه تکه گوشت شده بر می دارد ، طبیب چاره ی کار را نمی داند . عکس ... آزمایش ... س تی اسکن ... بیمارستان کودکان ... مورد اورژانسی است ... به همین سادگی کودک 40 روزه در گیر تخت و بیمارستان شد و تشنج امانش را برید . کسی به زنده بودنش دیگر امیدی نداشت . مگر کودکی که 40 روز است از رحم مادرش بیرون آمده تاب این دردها را دارد ؟
گریه های مادر تمام نمی شود که . دعا می کند . خدا یک بار دیگر خدا نگاه کرد . کودک نجات یافت .
پ.ن : یا من اسمه دوا و ذکره شفا خودت کمک کن به حال کسانی که ریشه ی نهالشان در حال خشکیدن است .
پ.ن : خدایا من تاب این امتحانها را ندارم ها . از الان می گویم به بزرگیت قسم من ِ ضعییف را امتحان نکن .
پ.ن : بندگی کردن را چه کسی بلد است ؟
نوستالژیانه
آن روزهایی که کوچک بودم ، آن روزهایی که هنوز هم شاگردی گستره ی معنی اش از یک دختر بچه ی دبستانی بیشتر بود ، آن روزهایی که حسنک معلوم نبود کجا رفته بود ، آن روزهایی که پترس هنوز فداکار بود ، کبری هنوز مردد بود ، آن روزهایی که یک جلد ِ کاهی ِ قهوه ای رنگ با چند تا مداد که سال به سال بیشتر می شد ، کتاب فارسی ام بود ، آن روزهایی که من بودم و شوق شاگرد اول بودن و رویای جایزه هایی که با کاغذهای برق برقی کادو می شدند ، آن روزها یک خود ِ خوب داشتم . خودی که شهریور که به سرازیری می رفت چشمهاش برق می زد ، خودی که دفتر مشقهاش را از لباسهاش دوست تر داشت ، که عاشق کلاس ِ ریاضی بود و حرص بقیه را در می آورد . که عاشق مهر بود . ولی مهر عاشق او نشد .
من یقین دارم هیچ کتابی بوی کتابهای ِ مدرسه را نمی دهد حتی اگر با تیزی ِ کاغذهاش انگشتم را ببُرم . هیچ شعری وزن ِ خوشا به حالت ای روستایی را ندارد ، حتی اگر هایکو باشد یا یک مسمط ِ پرمغز یا هر ... . هیچ اوقات فراغتی به لذت زنگ های چند دقیقه ای تفریح نمی رسد حتی اگر در جزایر هاوایی باشد .
یاد روزهای ِ مدرسه می پیچد توی سرم با سرعت ، بابا صفری ِ دبستان ایمان ، خانم بی شناس ِ اول ِ دبستانم ، بوی پاک کن های میوه ای ، روپوش توسی رنگ و کفش سفید ، اولین آب بابا ، مشقی که خیس شد ، روزی که اولین بار معلمم دعوایم کرد و من از شدت ناراحتی دفترچه یادداشتم را پاره کردم و یک دل سیر گریه کردم . یاد 20 گرفتن ها ، پارک رفتن ها ، خرید کردن های دم ِ پاییز ، کفش ِ گام ، کاپشن قرمز ، جمعه های بی کاری ، عشق مداد رنگی های ِ 24 رنگ ، آخ که چقدر زود بزرگ شدم ، پیر شدم ، گم شدم ، مشمئز کننده شدم .
پ.ن :خودم را تحریم کرده ام تا اطلاع ثانوی از جلوی هیچ فروشگاه لوازم التحریری رد نشوم .
از این کَنده شدن و رفتن و نماندن
تنها دستی کوتاه شده
بر شاخه ای خشکیده باقی ماند ...
بخت ِ بلند با پیشانی بلند نظیر به نظیر نیست
بالا بلند
گیسو بلند
پیشانی بلند
قد کشیده دخترک ، استخوان ترکانده . دلبری می کند با آن چشم های سیاه شهلائیش . خوب هم بلد است پدر سوخته . ولی می دانم با این همه لوندی هم هیچ گُهی نمی شود .
انگار کن نه دختری آمده ، نه دل مردی را برده ، نه میان عشق بازی منگ شده و لال مانده تا ابد. انگار کن آدمی به دنیامده اصلا ، آدم که هیچ گُهی نشود بهتر که از ازل نباشد.
زندگی سگی
زندگی سگی یعنی دلت به خواهد ناموسی ترین و بی ناموسی ترین فحش ها را نثار چشم های بسته ی بعضی ها بکنی . بی که دلت بخواهد لحظه ای فکر خوابشان را بکنی ، مرگ یک باره ی انسان دوستی
زندگی سگی یعنی هر چقدر لباس بخری و توی کمدت بگذاری باز هم دلت بخواهد بروی خرید حتی اگر هیچ کدامشان را یک بار هم نپوشی . یعنی مرگ ِ تدریجی تعقل .
زندگی سگی یعنی همیشه ی خدا دلت غروب باشد . حتی دم ِ سحر و موقع خواندن دعای سحر .و آنقدر این غروب سرخ باشد که از گوشه ی چشمهات بزند بیرون و سفیدی چشمت به سرخی بزند .
زندگی سگی یعنی این معده درد ِ لعنتی آنقدر بالا و پایینت کند که برای فراموش کردن دردش ، فقط برای فراموشی بنویسی و دردت بیشتر شود .
یعنی آنقدر کتاب بخوانی و شخصیت سازی کنی برای خودت و هنوز کتابهای نخوانده ی کتابخانه دهن کجی کنند و یک باره همه را پاره کنی و بعد برایشان مراسم تدفین بگیری و شیون کنی . یعنی دلت بخواهد جای "رت باتلر" ِ اسکارلت باشی و بی اندازه دوستش داشته باشی . هی ...
زندگی سگی یعنی غلت و وا غلت بخوری در نوستالژی ِ هرزه ی کثیف ِ روزمرگی های منحوس ِ بر باد رفته . و هی بغض کنی و این بغض لعنتی در گلوگاه بماند و روزی شاید خفه ات کند ."آمین" .
زندگی سگی یعنی آرام نباشی هیج کجا ، هیچ موقع . نه شرجی دریا باشی و نه سردی کوه و نه داغی ِ کویر . خودت هم ندانی چه کاره ای .
یعنی دلت بخواهد کارشناس ادبیات باشی و نشده باشی و کنار ِ انبوه ِ اطلاعیه های فنی ِ ناخوانده شعر بخوانی . قافیه ات بشود گشتاور پیچ های ِ سر سیلندر و عروض ات بشود تورک متر .
__________________________________________________________________
زندگی نرمال : هه
زندگی عاشقانه : هه هه هه
زندگی ِ عاشقانه ی شیدایی : _____________________________
ناخنم شکست ، دلم کجاست
ناخنهایم را لاک می زنم ، تفریخ قشنگی است این رنگ کاری ناخنها . زن توی اتوبوس می گوید : "این ناخنها چرا نقدر بلنده ، حالم به هم خوره " . می خندم جوابی نمی دهم . دوباره تکرار می کند می گویم :" می خوام عروس بشم گذاشتم ناخنام بلند شه خب . " دست از سرم بر نمی دارد و باز هم تکرار می کند این ناخنها را بگیر ، گناه داره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عصبانی می شوم می گویم" به شما ربطی نداره ." ساکت می شود . گناه ! ناخن ِبلند ! جای معاویه عجیب در این زمانه خالیست واقعا ....
اتوبوس می رود و من خنکای این ظهر ِ گرم اتوبوسی را با هیچ چیز عوض نمی کنم . فکری ام . نا خنم گیر می کند به لبه ی صندلی می شکند . دلم می گیرد . ناخن هام را زیاد دوست دارم . از دست می رود ناخنم . مثل خیلی چیزهای دیگری که از دست رفته اند . مثل اتفاقهایی که نباید می افتادند و افتادند و زمان را بردند . مثل روزهایی که بی هویت مُردند . مثل هلاک شدن من در تپش های ...
لعنت به دلم ، به من ، به همه ی خاطره ها .
از اینجا خواهم رفت به زودی
پ.ن : دلم ، دل ِ دلم به شدت گرفته ، مثل آسمان رشت .
....
گاهی یک جایی ، یک دوستی ، یک نوشته ای آدم را هضم می کند در خاطرات ِ چندش آور روزهای دورتر . آنقدر که همه ی شب را نمی خوابی و ....
لعنت به این روزهایی که آن روزها را به یادم می آورد .
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شده است ... از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شده است
میدان پلیس را که رد می کنی دیگر دل توی دلت نیست . دل دیگر در هیچ کجای بدنت آرام نمی گیرد . چند وقت است که نرفته ای ؟ چند وقت است که راه گم کرده ای ، خود گم کرده ای ؟
چقدر دلت هوای آن رنگهای ملایم و آینه کاری های بی بدیل را دارد ، پس این اتوبوس کی می رسد ؟ دلت هوای بوی ِ قدمهای خاکی را می کند که به شوق وصال پر ِ پرواز می شوند. دلت این دلت که خیلی وقت است ...
السلام علیک یا بقیه الله
خیلی وقت است که دیگر نسیم توی چادرم نپیچیده است وقت ِ نماز های سه شنبه. ایاک النعبد و ایاک النستعین را روزها به تعداد انگشت های دستم می گویم خیلی وقت است . صبح های جمعه به خواب می گذرد خیلی وقت است . چند وقت است که نگفته ام این الشموس الطالعه ؟ یادت می آید آقا . چقدر دلم برای زمزه های فاغث یا غیاث المستغیثین جمعه ها تنگ شده است آقا . داد ِ این روزهایم از فریاد گذشته . چقدر دلم برای ضجه هایی که در حرم می پیچد تنگ است . برای سه شبه هایی که می دویدم به سوی مسجد و السلام علیک ... .چقدر دلم برای بوی نرگس هم تنگ است .
چقدر به تکرار این ذکر أَیْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ؟ محتاجم این روزها آقا .
ادعای بزرگی است اما آدمی است و ادعایش دیگر
بِنَفْسى أَنْتَ أُمْنِیَّةُ شائِقٍ یَتَمَنّى، مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ذَکَراً فَحَنّا بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ عَقیدِ عِزٍّ لا یُسامى بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ أَثیلِ مَجْدٍ لا یُجارى بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ تِلادِ نِعَمٍ لا تُضاهى .
همین روزها که تکلیفم با خودم مشخص شد خواهم آمد به همین زودی .اشک دیگر توان نوشتنم نمی دهد ، چه اشک شیرینی است .
عید مبارک
پ.ن : نیمه ی شعبان قم حال و هوای دیگری دارد ، مخصوصا خیابان انقلاب یا همان چهار مردان خودمان . جایتان خالی
دردا و دریغا که در این بازی خونین...بازیچه ی ایام دل آدمیان است
این غزل سایه بد جوری دل به دل این روزها می دهد :
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ایام دل آدمیان است
خون میرود از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشاندن جان است از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است ...
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله دست و زبان است
...
بچه تر که بودم یعنی تا همین دو سه روز قبل ، فکر می کردم اگر کسی دروغ بزرگی گفته باشد که جمعی از آن دروغ عصبانی باشند مجازاتی برایش در نظر می گیرند . حالا زندان نه ، حد اقلش کم محلی که می کنند . اما همین دیروز بود که فهمیدم هر چقدر دروغ بزرگتر باشد بالانشین تر می شوی و در جمع آقایان گاور. منت هم راهت می دهند. باور کنید
...
یک چیزی توی دلم ، ته گلویم گیر کرده از دیشب که نمی شود نگفت . نگفتنش به صلاح نیست اصلا.
هی بالا و پایینش می کنم که چگونه بگویم هی بیشتر نمی شود .
فقط می شود گفت نمی دانم چرا ما را ... فرض کرده اند ؟
کسی می داند آیا ؟
مثل عاشق ، شبیه معشوق
پرواز یعنی :
آنقدر پرنده باشی که اسیر چشم های صیاد نشده باشی که حتی با در ِباز قفس پرندگی یادت رفته باشد.
دل یعنی :
هم معشوق باشی هم عاشق . طعمه خور باشی دانسته ، دام برایت حلقه ی وصال باشد.
عشق یعنی :
او را خود التفات نبودی به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
---------------------------------------------------------------------------------------------
صیاد یعنی :
هنوز آنقدر آدم باشی که خودخواهی های ِعاشقانه ی جهان را در دام معشوق گیرت نریخته باشی .
دل یعنی :
پرنده اگر از معشوقگی استعفا کرد و عاشق شد ، حیرانی ِ بالهاش را بُعد قفس بیدار نکند.
عشق یعنی :
پرواز را از پرنده نگیر . آزاد باش ِعاشقی .
با این همه پرنده اگر عاشق شد، پرواز را در آسمان گم می کند و در دام می غلطد به امید قفس .
القصه:
آسمانی اگر عاشق زمینی شد ، زمینگیر می شود .
...
انقلاب می شود !
انقلاب صنعتی نه
انقلاب مخملی هم نه
فقط و فقط انقلاب می شود وقتی که با تاب بالا و پایین می روم ، توی دلم .
تاب تاب عباسی
خدا منو نندازی
و خدا مرا ننداخته هنوز که هنوز است .
فلاش فروارد
حلوا خوران است امروز !
تنها فاصله ی بین من و تو همین پیراهن مشکی است که سفیدی صورتم را می زند . من طاق باز میان این همه جمعیت چه می کنم ؟ مرد که گریه نمی کند . شانه هایت یک جوری شده اند . صورتت یک جور دیگر ، انگار که کوچک شده باشی و بزرگ تر ، یپر تر .
این همه گلایل را چرا گذاشتی بیاورند ؟ من که گفته بودم نرگس دوست دارم . بگو لباس سفید بپوشد مادرم و خودت . چشمم را می زند این سیاهی . آن عکسم را که موهایم را باز کرده ام و روی تاب نشسته ام را بزرگ کن بگذار سر در ورودی خانه مان . همیشه همه چیز را خودم باید مدیریت کنم .
لباس سفید به من می آید ؟ همیشه می گفتی سفید که می پوشی مثل افسانه ها افسون می کنی . بخند . برایم نرگس بیاور . آتش در نیستان می خواهم . نوبت من شده ، باید بروم . سفارش نکنم دیگر . خوابم می آید .
.....
من ، اینجا از جهنم برای تو نامه می نویسم معشوق من !
استکان کمر باریک
پدر بزرگ مادرم سن دار بود فکر می کنم 90 را گذارنده بود . جوانی هایش کدخدای ده بود و بعد از کوچ خدای خانه اش . زده بود به کار فروش خامه ی قالی . نمی دانم درست می گویم یا نه اما نخ های کلفت رنگی رنگی از مغازه اش آویزان بود همیشه. و آن خانه ی کوچکش را به یاد دارم . آن خانه ی قدیمی ِ کلنگی که دیوارهایش را با قطعه های کوچک شیشه های رنگی تزیین کرده بودند . خدا بیامرزدش.اینها را گفتم که بگویم دلم برای استکان های کمر باریک خانه اش با نعلبکی های دالبر دالبر که کنارش رنگ نارنجی و آبی تند بود تنگ شده .
بی مخاطب
آنقدر نیامدی
آنقدر بوی فرودین نیامد ، که همه ی هفت سین ها گندیدند. نمک هم زده بودم بهشان ، به بی زبانی ام قسم !
اما کار از نمک سود کردن گذشته بود دیگر .
دل ِ سفره آنقدر ویار داشت و نیامدی که سقط کرد . آنقدر نمی آیی هم که اسفند بوی زغال را می مکد و دیگر زخم ِ چشمی را دوا نیست .
{پس با این چشم هایی که و ان یکاد را نمی بینند چه کنم }
تیر شده حالا ، این همه فرودین و اردیبهشتی که نارس به دنیا آمدند و فرو می روند توی ِ جیغ های ممتد ِ من ِ مادر نشده ام .
چقدر پس باید ناباروری دستانم را به رخم بکشی تا بیایی ؟
یک چفت چشم بگذار توی ظرف من
پیش ترها توی فیلم ها وقتی جایی می رسید که هنر پیشه باید حرفش را می زد ، ولی نمی زد و سکوت می کرد و دوربین زوم می شد روی نگاه ِ معنی دارش حرصم در می آمد که چرا لال مانی گرفته و حرف نمی زند آخر . باید فلان چیز را بگوید خب .
حالا زمانی شده که خودم حرص خیلی ها را در می آورم و دلم می خواهد سکوت کنم و فقط نگاه کنم .
آن وقتها آن قدر عقلم نمی کشید و فکر می کردم هر چیزی جای خودش است ، زبان جای زبان ، دست جای دست ، چشم جای چشم .
حالا که بزرگتر شده ام کمی ، فهمیده ام هیچ چیز این دنیا سر جایش نیست که اصلا . شاید هم سر جایشان ، آن جایی نیست که ما فکرش را میکردیم . حالا فهمیده ام که چشم آدم از زبان آدم حق تر است .
جای دل ِ آدمها کجاست راستی ؟
نرگس ، کوتاه ، زندگی ...
ق.ن : چند روزی است یاد این جمله افتادم
" زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش انرا دوشت داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.
این مجموعه دریچه ای است بسوی داستان زندگی ..... "
به تکرارش رسیدم بچگی ها ، مثل خود ِ من ، مثل زندگی ام ، مثل ...
می گه : چقد مهرت کنم بانو ؟
می گم : هزار و سیصد و ... نه دو هزار و نه تا شاخه گل نرگس .
می گه : چرا ؟
می گم : چون عمر نرگس کوتاهه ، مثل موهام ، مثل ابروهام ، مثل عمرم . من مهرم رو حلال نمی کنم ها ، حرومه حرومه اگه وقتی مُردم سر قبرم گل نر گس نیاری . همه ی دو هزار و نه تاشو .
می گه : زهر مار.
می گم : سفیدی لباس عروس مگه با کفن فرق می کنه ؟ جفتشون سفیدن و واسه رفتن به یه خونه ی نو
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : سهیلا راست می گفت که من مرض دارم .
پ.ن : ابروهای این پست کوتاه بود شاید چون ابرهای خیالش کم بود ، ابروهای من بلند است ، ولی ابرهای خیالم هم چنان کم است .
توضیحات : این مطلب ق.ن مربوط به تیتراژ سریال ژاپنی اوشین بود . یک نوستالژی شیرین است برای خودم
می رقصم و می رقصم و می رقصم
هندوانه می خورم ، مطبوع است . مثل رقصیدن روی سِنِ تالار، وقتی که بدنت را جوری بچرخانی که همه به تو بگویند : ایروبیک کار می کنی ؟
می گوید: می شود نرقصی ؟
می گویم : چرا نرقصم ، من که خوب می رقصم ؟
می گوید : نرقص دیگر .
می گویم : آخر چرا ؟
می گوید : می ترسم آنقدر قِر بدهی و بچرخی و بچرخی و بچرخی که مثل فرفره ی بچگی هام توی کوچه گم بشوی و دیگر پیدات نکنم .
پ.ن: ما نرقصیده هم از مرحله پرتیم رفیق. " من به زندگی نخواهم رسید ، از اتوبوس جا مانده ام پیش ترها ." یک جمله کاملا ً رئالیسم است.
انا المتحیر ...
ق.ن : این که دیشب شب بدی بود و خواب به چشم هام نیامد بماند ...
اینکه دیشب سرم سنگینی می کرد و روی شانه هام بند نمی شدحرفی ندارد...
این که دیشب صدایم از محیط بالش تجاوز نکرد بماند ...
این که دیشب ...
از همه ی اینها گذشته حُسن خوبی داشت دیشب ، بغض ِ دو روزه سر باز کرد و ...
بغض که سر باز کند نوشتن ندارد که ...
شوریدگی با دل شوره رابطه دارد آیا ؟
موی ِ آشفته با دل ِ پریشان نسبتی دارد ؟
دل تنگ ِ با فشار قبر نسبت مستقیم دارد ؟
تب ندارم ، هذیان می گویم .راستی منشاء هذیان از کجاست ؟
لعنت به دلی که در همه ی زمانها بگیر و ببند دارد و آرام نیست . کاش توی کوچه هاش حکومت نظامی اعلام کنند .لعنت به دلی که خون می خورد و آب ِ شور پس می زند . لعنت به منی که صاحب چنین دلی هستم . تقصیر ها از توبه دیگر تجاوز کرده اند و من از دنیا .
*لا حول و لا قوة الا بالله
بلند شو .این زاویه های بسته ی بالش تو را به قعر می برد ، به قعر چاهی که نه بد خواهی پسران یعقوب را تحمل می کند و نه رازهای علی را .*
*و اعتصمو به حبل الله جمیعا و لا تفرقوا
همین طناب را بگیر از چاه بیرون بیا . بیا بیرون لعنتی . آنقدر گریه کرده ای که چاه سر ریز کرده . بیا بیرون .*
و سلاحه البکاء است و من .
من شمشیر کشیده ام به روی خودم . تیغه اش کند است شمشیر ، تا خون ببارد از چشم زمان زیادی مانده . تا احتضار فرصت باقی است . راه خانه را گم کرده ام ، این دم ِ آخری می خواهم خانه ی خودم باشم . راه من کو ؟
*تا دیر نشده بیا و صراط المستقیم شو .این راه که تو می روی به خانه نخواهد رسید . *
مولای یا مولای أنت الدلیل وانا المتحیر ، وهل یرحم المتحیر الا الدلیل
من راه گم کرده نیستم ، من خانه گم کرده ام .
لبیک اللهم لک لبیک آرزوست
پ.ن : آنچه نادیدنی است را دیدی، تا ابد سنت جنون این است
عشق از هر دری بیاید تو ، عقل باید که پشت در باشد
حوِّل حالنا ....
از خواب بلندکه می شوم یک چیز چسبناک به گلویم چسبیده که بعدا می فهمم یک بغض نخراشیده است که ته حنجره ام جا خوش کرده ،
دلهره از صبح توی دلم بالا و پایین می رود و من دلشوره می گیرم
صبح شبه بغض می کنم و دلم نمی خواهد گریه کنم
یک سر درد ِ وحشتناک مهمان ناخوانده ای دیگر می شود و من می مانم و دلی که دردهاش از حد گذشته . درد دلی که علاجش گوش نیست .
همای می خواند :
چنان ساقی به ساغر باده را مستانه می ریزد
که گویی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد
من و تو آشنای فصلهای مشترک بودیم
کنون طرح جدایی بین ما بیگانه می ریزد
دیگر بغض ِ چموش کاری به من ندارد ، آنقدر تیز شده که خودش را از چشم هام بیرون بریزد.
حالم بد است خدایا ، حتما که نباید عید باشد که :
حوِّل حالنا
حوِّل حالنا
حوِّل حالنا حوِّل حالنا
پ.ن : خدایا تو خداتر از آنی که من بگویم فقط من را به خاطر گناهانم عذاب کن ، فقط خودم را .
نامحرم بوده ام آیا
حالم خراب است
نه مُحرم شدیم نه معتکف
مَحرم نبودیم خدا ؟! مجرم که بودیم
مجرم حق دفاع ندارد ؟؟؟؟
حالم خراب است
شاید دستهام آنقدر بزرگ نشده که به تو برسد
به قول درویش مصطفی یا علی مددی
من نمی خواهم نصیحت بشنوم ...
ق.ن: زن گوشه ی چادرش را به نیش می کشد با چشمهایش حرمت انسانیت را می بلعد و توی چشم هام زل می زند :
عطر زدن حرام است خواهر
زاهدا من که خراباتی و مستم…
به تو چه…
ساغر و باده بود بر سر دستم…
به تو چه… به تو چه…
تو اگر گوشه محراب نشستی...
صنمی گفت چرا ؟
من اگر گوشه میخانه نشستم…
به تو چه ؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من ؟
من که تَر هستم به تو چه ؟
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
ق .ن:خدایا صدای گریه های من از ارتعاش بالهای پروانه ی نظریه ی سیستم های آشبوناک کمتر است که هیچ اتفاقی نمی افتد ؟
من خودم آشوبناک تر از هر سیستمی هستم ، نیستم ؟
دلت می گیرد ، و هیچ چیزی بازش نمی کند ، هیچ چیزی .فال حافظ می گیری می آید
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی ...
دلت هوای خدا می کند .چقدر تنهایی ات را به رخت می کشد.اینکه خدا را فراموش کرده ای مثل همیشه .
تسبیح می گردانی " فاغث یا غیاث المتسغیثین " . دور می گیری ، بغض می کنی.دیگر این بغض را نمی شود خورد. بابا بلند صدایت می کند ، نمی شنوی ، دوست نداری بشنوی ، چند بار و چند بار، نمی روی . برایت آب میوه آورده تو را که زانو به بغل می بیند پشیمان می شود و می رود . شاید دلش نمی آید خلوتت را به هم بزند . آرام گریه کردن دیگر آرامت نمی کند ، بلند بلند هق هق می زنی . آرام می شوی ، مشکلاتت را از یاد می بری . از دنیا کنده می شوی . فکر می کنی به مردن ، به اینکه توی قبر چه گونه خواهی خفت. چه می کنی . آیا به خدا نزدیک تر می شوی یا دورتر . چقدر دلت می خواست بروی اعتکاف ، هر سال دلت می خواهد بروی ولی هر سال نمی روی ، چرا ؟ کاش می شد همین امشب به قبرستان سری بزنی
پ.ن : اینکه آدم غم دیگری به غیر از غم دنیا داشته باشد شیرین است . چقدر صدای خرد شدن شانه هام زیر این بار سنگین را دوست دارم .
اگر در باز بود و باز پرنده ! پس در پرنده است ...
قبل از ق.ن:روزت مبارک پدرم .
آنقدر پیر شده ای ، آنقدر خانم شده ام که بدانم ، که بدانی که می دانم ، در رگه های پیشانیت ، در گودی زیر چشمهات ، در سیاه و سفید موهات دلهره هایی بزرگ جا دارد. آنقدر زندگی کرده ایم که معنی سکوتت را بفهمم ، سکوتی که جزیی از من است ، شرمنده که زود بزرگ نشدم ، شرمنده که خانوم خوبی نشدم ،هیچ وقت دختری نکردم برایت هیچ وقت . همیشه آنقدر تنها بودم آنقدر فریاد زدم تنهایم بگذارید که دورت کردم ، که دور شدم .ببخش . می دانم که این حرفها هیچ وقت رو در رو زده نخواهد شد.
... ِ عزیزم روز تو هم مبارک.
ق.ن : موهایم بلند شده ، دستم از پریزهای برق تجاوز می کند، ناخن هایم را بلند می کنم .حالا خودم می توانم رنگ ِ لاکم را انتخاب کنم .
از همه ی اینها گذشته دیگر برای قصه خواندن به مادر محتاج نیستم آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم زندگی خودش قصه است .
همین روزها فکری برای موهام خواهم کرد ، شاید بشود با کوتاهی موها کمی بچه تر شد . شاید !
بیا پر بگیر
من خوب می پرم
دستت را به من بده با هم بپریم
نترس
دست در دست
اگر هم مُردیم با هم خواهیم مُرد
در آغوش هم
خانه ی آخرش جهنم است
یعنی خدا به جهنم سر نمی زند هرگز ؟
شاید سر بزند
و به پرهای نداشته امان دلش بسوزد و ...
شاید ...
بهشت و جهنم را بی خیال
پریدن را بچسب ،
چسب بالهات را مواظب باش !
پ.ن : نماز احتیاط نخوان ، خدا در همین نزدیکی است ، خودش می داند چقدر نماز خوانده ای !
به قول درویش مصطفی یا علی مددی
عنوان ندارد
ق.ن:
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همی
اصلا بنا نبود ز سر واکنی مرا
آقا برای تو نه ، برای خودم بد است
هر هفته درگناه تماشا کنی مرا
من گم شدم تو آینه ای گم نمی شوی
وقتش شده بیایی و پیدا کنی مرا
خدایا سلام
از کجای دلم بگویم که حرفها زیاد است
از کجا نگویم که تو همه نا گفته ها را می دانی
پنج شنبه شده ، پنج شنبه
و من همانم ، همان آدمی که اشرف مخلوقات نیستم ، اصلا گاهی در آدم بودن خودم شک می کنم . در آدم بودن خودم و خیلی های دیگر .
پنج شنبه است و من همچنان بدم ، بد ِ بد
خدایا حالم بد است
خدایا تو که خدا نداری
می دانی وقتی آدم خدایش را یادش برود چه حسی پیدا می کند؟
می دانی در عین بی پروایی و فراموشی خدایت پشتت را بگیرد چه حالی پیدا می کنی ؟
خدا می دانی تکرارِ کم من ثناء جمیل لست اهل له و نشره چه می کند با دل ؟
خدایا می دانی وقتی از مقابل حرم رد می شوی کسی می گوید الهی و ربی من لی غیرک دلت آشوب می شود ؟
تو هم حکما ً می گویی بنده ی من
می دانی وقتی عاشق باشی و بنده ات تو را نبیند چه حالی پیدا می کنی ؟
وقتی عاشقانه تر از مادر پرستاری اش را می کنی ، هوایش را همه جا داری ، حتی از دلش هم خبر داری و او باز تو را نمی خواند چه حالی پیدا می کنی ؟
می دانی وقتی بنده ات بگوید معتذراً نادماً ، منکسرا مستقیماً ، مستغفرا منیباً چه لذتی دارد ؟
.
.
.
پ.ن :کدام پنج شنبه اولین پنج شنبه ی گورستان خواهد بود ؟
گاری سیب فروش سر ِ میدان افتاد ...
ق.ن: سهم بعضی ها از آسمان برج می شود و سهم بعضی بغض ِ آخر ِ برج
می گویند آسمان دهنده است ، عدالت آسمان کجاست اما ؟
از آسمان باران می بارید .
شکلات هایش را جمع کرد ، آدامس هایش را توی کیفش ریخت ، بیسکوئیت هایش را روی هم چید ، همه را جمع کرد
دخترک به مادرش گفت مامان خوش به حال اون دختره چقدر خوراکی داره
دخترک جلو رفت : خوش به حالت چقدر خوراکی داری ،
اشکهایش ریخت روی بسته ی پفک
زیر لب زمزمه کرد ، آخر ِ برج است ، صاحبخانه ...
دخترک به مادر گفت : مامان آخر ِ برج یعنی خونه ی ما
از آسمان باران می بارید
جمعه را زیر رو رکن... بگو نیاید این دنیا جای او نیست
ق.ن: این پست جنبه ی ادبی ندارد
صبح جمعه دلت می خواهد بیشتر بخوابی چون شب قبلش تا دیروقت بیدار بوده ای. اما پدر تلویزیون را روشن می کند و صدایش را بلند . با خواهرت می آیند بالای سرت و نمی گذارند بخوابی . به هر زحمتی است از خواب بیدار می شوی . می روی پای بساط صبحانه ، عطر چای هل دار مخلوط به کمی دارچین رخوت خواب را ا ز سرت می پرد . یک لیوان بزرگ چای تلخ می خوری . تلخ ِ تلخ
مادر هی اصرار می کند یک لیوان شیر بخوری اما تو حالت از دیروز دوباره بد شده و میل به غذا نداری . ریه هایت پر است از هوایی که له له می زنند که در باز دم نفست اولین باشند . اما انگار چیزی توی ریه هایت گیر کرده است که نمی گذارد . نه ناراحتی نه خوشحال . نه خوشی نه ناخوش . می روی پای نت که به شدت معتادش شده ای ، به وبلاگ های که زیاد دوستشان داری سر می زنی و کامنت می گذاری . کامنت های خودت را چک می کنی .تنهایی ، کسی در خانه نیست و مادر سفارش کرده بعد از ماهها غذای امروز را تو آماده کنی . می نشینی پای بساط خطاطی ات و هی به حال ِ نا خوشت گوشزد می کنی که اذیتت نکند که سرمشقت را خوب بنویسی . دلت تنگ می شود . هوای یه جای بکر و سر سبز می کنی ، شبیه کوچه باغی که جویی در آن جاری باشد . بنشینی زیر درختی و سایه اش را ببلعی . اما توی این شهر ماتم زده جایی نیست . بلند می شوی خودت را با غذا درست کردن سر گرم می کنی . مشغول فکر و خیالاتی و همچنان توی آشپز خانه مشغولی و با خودت فکر می کنی من خانم خانه ای خواهم شد که آشپزخانه اش می شود سنگرت . ناگهان سرت گیج می خورد و احساس می کنی یک مایع غلیظ روی لبهایت سر می خورد . دست می زنی به بینی ات و گرمای خون را احساس می کنی . جلوی آینه به خودت نگاه می کنی و عجیب است که از دیدن خون دلت نمی لرزد حتی دوست نداری که پاکشان کنی . سرانجام صورتت را می شویی .
نصف روز جمعه می گذرد و تو باز هم میلی به خوردن نداری حتی غذایی که خودت درست کرده ای . همچنان مشغول سیر در اتصالات سرمشقت هستی . یکهو دلت هوای وبلاگ این روزهای سلماز می کند و آهنگ دلنشین اش را . می روی دوباره پای نت . مطلب شب آرزوهایش را یک بار دیگر می خوانی و دلت هوایی می شود و بغض . برای زهرا که در مشهد کامنت می گذاری که دلت صدای نقاره خانه می خواهد .
نفست دیگر بالا نمی آید و به سرفه افتاده ای و تلاشهای ... در راضی کردن تو برای رفتن پیش دکتر بی نتیجه است و همچنان مصرانه این درد کهنه را با خودت به دوش می کشی . احساس می کنی اگر این درد از تو جدا شود فاجعه ای رخ خواهد داد . هر نفسی که می کشی به نفس بعدی اطمینانی نداری و . درد توی قفسه ی سینه ات موج می زند و تو هم چنان دلت تنگ است . یک لیوان دیگر چای می خوری چقدر دلت هوس قهوه های باران را می کند دلت می خواهد بروی پشت میزهای طرح چوبش بنشینی همان صندلی که به بیرون اشراف دارد . بوی قهوه توی وجودت بپیچد و توی خیالاتت غرق شوی . اما بر خلاف جمعه های دیگر توی خانه می مانی بازهم تنهایی و حتی خوابت هم نمی آید مثل همیشه . بازهم آهنگ مخصوص سلماز را گوش می دهی و عصر است که در خانه ی تو پیچیده است . باید بروی برای خودت جایی در گورستان شهر رزو کنی . شنیده ای این روزها قبرها گرانتر از خانه های دنیوی اند.
انا لله و انا الیه راجعون
پ .ن:ناراحت نباش ، من زنده ام و روی پاهایم ایستاده ام . این پست فقط یک دلنوشته بود
از سر بیکاری
ساعت 10:51 دفتر ِ کارم
توی اتاقم نشسته ام ساعت نزدیک یازده صبح است . کارهایم را کرده ام و با اینکه می دانم کاری ندارم اما یک چیزی تو مغزم وول می خورد که احساس کنم کار ناتمامی هم دارم . به جهنم ، حوصله ی هیچ کار ناتمامی را ندارم . دلم می خواهد بروم توی اتاقم بخوابم ، صورتم را توی بالشم فرو ببرم و آنقدر گریه کنم که این گره های کور زندگی ام را از پشت پرده های ضخیم اشکهام نبینم .
نشسته ام وفکر می کنم . به دخترکی که دیشب توی خیابان نشسته بود و گدایی می کرد . به صورت کثیفش و چشم های بزرگ و براقش که بدجوری آدم را به سمت آن نگاه ها می کشاند . احساس کردم توی چشمهای براقش یک حس نفرت بزرگ موج می خورد و می خواهد طغیان کند اما او درمانده تر از آن است که انتقام بگیرد . چقدر دیشب دلم خواست بروم کنارش بنشینم پاهایم را جمع کند . دستهایم را دور زانوهایم حلقه بزنم و سرم را روی زانوهایم بگذارم و انقدر فکر کنم که دیگردغدغه ای برای فکر کردن نباشد . چقدر دلم خواست بروم صورت کثیفش را ببوسم .
خیلی وقتها این بچه ها را که می بینم می ترسم . می ترسم بیایند و انتقامشان را از من بگیرند . و همیشه یک فکر وحشت ناک از سرم می گذرد که اگر پدر و مادر نداشتم و من هم یکی از این بچه های خیابان می شدم ....
به یک بیابان برای فریادهای متوالی نیاز است ....
ابطحی دستگیر شد
محمدعلی ابطحی دستگیر شد !!!!!!!!!
عجب جمهوری است واقعا....
آدم لذت می برد عجیب ....
عق می زنم
باید تمام وجودم را بالا بیاورم که اینگونه نشسته ام و هم وطنانم را ، ایرانم ...
هیچ نگویم بهتر است
باید برای مرگ جمهوری و اصلاحات چله بنشینم
دیگر نباید در جمهوری قدم بگذاریم ...
چو ایران نباشد تن من مباد
ق.ن : چو ایران نباشد تن من مباد
حالم دارد به هم می خورد از اینکه مثل میلیونها نفر دیگر بازی خوردم . تمام شد . عجب جمهوری دلچسبی است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
استبداد در پیراهن دموکرات واژه ی قشنگتری است . عکسهای درگیری کوی دانشگاه را می بینم خون گریه می کنم . اگر اشکالی نیست این همه خفقان برای چیست ؟
شبکه اس ام اس قطع است . تماسها با اختلالات شدید انجام می شود . شبکه ی BBc ، همه ی سایتهای اصلاح طلب و سایتهای خبری بی طرف فیلتر شده اند . سرعت اینترنت افتضاح است . رفتم سایت محمد علی ابطحی خبرها را خواندم دیگر حالت شایعه ندارد دستگیری اصلاح طلبان . دلم گرفته است برای جوانان وطنم و ایرانم . آهنگ ای ایران بنان به شدت نیاز است برای گریه کردن
عالی است آنچه در سکوت است ...
ق.ن: ردِ چای که ازمویرگ های مغزم می گذرد دلم یک چیز مست کننده می خواهد ، خسته ام ، عصبی ام و هیچ چیزی آرامم نمی کند نه دم کرده ی گل گاو زبان و نه دود سیگاری که در هوا پیچ بخورد . همه ی دنیا را با خودم به لجن خواهم کشید شاید ، عصبی ام ، خسته ام و به هر چیزی که این روزها در برابرم می بینم لگد می زنم . صدای جیغ ماشینها وحشی ام می کند .دلم می خواهد فریاد بزنم و خودم را پرت کنم وسط رودخانه ای که هیچ کس نداند کجا باشد .
دلم می خواهد چشم هایم را ببندم گوش هایم را بگیرم و برای مدت طولانی حرف نزنم ، دلم برای ... می سوزد که مجبور است من ِ دیوانه را تحمل کند ، تنها به خاطر اینکه عاشق شده است .
رد ِ چشم هات
از پشت گیلاس ِ شرابم
دچار اعواج می شود
مثل فردا
مثل فردای ِ فردا
....
سرگیجه را می بلعم
من از انعکاس رسانه ها گذشته ام
و در شهرت بوسه هایت
محو ِ لذتی تاریخی ام
...
شاید من بمیرم
و تو از جو ِ خاطره هایم
تخت خوابی را بیاد بیاوری
که هر گز دونفره نشد
...
فردای دیگری هم هست
همین که من از مستی غلت بزنم
و در فراوانی روزمرگی ها
به شرابی فکر کنیم
که قیمتش بالا رفته است
...
فردا
یا فردای ِ فردا که بیاید
تو هر روز بی بهانه
به من لبخند خواهی زد
حتی اگر
روی بالشت
جای موهام نماند
من ، تو ، شب ، جمهوری ...
ق.ن: عاشقانه های ما همیشه به این خیابان ختم می شود . زنده باد جمهوری ...
شب
در وقفه ی چشم هات
پرسه می زند
پلک نزن !
من
هیجان ِ چندش آور ِ
خیره شدنت را
بسیار دوست دارم
اصلاً
از هیبت چشم های توست
که شب شروع می شود
آقا !
تا انتهای شعر ِ من
پلک نزن لطفاً
من به شبانه های مردم ِ نگاهت نیاز دارم
هر چند
پشت سر موهام
زیاد حرف می زنند
این مردم !
می گویند :
آهنگ ِ چنگ ِ نامحرمت
تار ِ موهام را می رقصاند
اگر جهنم
رقصیدن در میان دستهای تو باشد
من مرید شیطانم ...
پ.ن : این جمهوری را فقط ... می داند
چلیپا
ق.ن : یک نقطه ی 5 دانگی
یک دانگ از تمام قلبت را به من می دهی ؟!
آقا ببین چقدر خوب شیشه چشم هات را برق انداخته ام ، تازه اسپند هم دود کرده ام_ سر چهارراهی که قرار نیست هیچ کدام از راه هایش به مقصد منتهی شود_ فقط یک دانگ
قلم تراش ، تنه ی نحیف نی را زخم می زند ، زخمی می شوم ، زیر دستی چرم روی زانوهام می ننشیند
نوشتن اتصالات عاشقی سخت است ، خیلی سخت است ، مثل خودش . قلم را می کشم و درد را .
تب دارم ، هذیان می گویم ، می گویند عاشق شده ای شاید
من و عاشقی
نعوذبالله
شاید ...
می توان آیا به دل دستور داد؟!
هزار و چند روز است که دیگر به تو فکر نمی کنم
به تو فکر نمی کنم
و چقدر دلم می خواهد این تلاش
به استخدام من در امپراطوری چشم هات منتهی شود
به تو فکر نمی کنم
و
دلت حرمت لیوان های چایمان را نگه نمی دارد دیگر
تک خور شده ای !
حرمت عصر هایی که
به پیاده روهای خیس
و یک شعر چسبناک ختم می شد
می گویند این روزها فقط به ختمش می رسی ...
دستهایت دیگر با دستهایم یکی نیست که
پس چرا قدم می زنی ؟
دلت طاقت هیچ چیز را ندارد انگاری
.
.
.
روسری سپیدم را که با خودت بردی
_همانی که آخرین بار بسته بودم_
من اینجا با موهای باز
در آغوش سردی خوابیده ام
که از تمام هفته
پنج شنبه هایم را به تو می چسباند
و خیلی وقت است که هیچ پنج شنبه ای نیامده
تقویمها هم تبانی کرده اند
.
.
.
پنج شنبه ای از تو
که داشت به من می رسید
پرستار را کلافه کرد
بیمارستان روانی ِ تو
و خانه ی ابدی ِ من
چقدر به هم می آیند
مبارک باشد . . .
پ.ن : به خواهرم سر بزنید
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم ...
ق.ن :
نه دیگر فایده ای ندارد دیگر پایان هیچ شب سیاهی ، سپیدی روز نیست. دیگر ، دیگر چقدر دلم تنگ است چقدر دلتنگم بعضی آدمها دونده های خوبی هستند اما خط پایانی ندارند که قهرمان باشند . گاهی وقتها همه چیز به هم می ریزد و آدم توی این به هم ریختگی گم می شود و این روزها تنها چیزی که آرامم می کند همان لیوان ِ آب پر از قرصهای خواب با د ز بالاست.
پتو را روی سرم می کشم ، چقدر این فضای تاریک زیر پتو را بی نهایت دوست دارم . به این فکر می کنم که بروم توی اتاق در را از پشت سر قفل کنم . توی لیوان آبم قرصهایم را خالی کنم . زنگ بزنم به سهیلا خداحافظی کنم ، زنگ بزنم به .... بهش بگویم که شرمنده که آخرش شده شرمنده که اخرش کوتاه بود ، من باید قهرمان شوم ، خط پایانم همین جاست بعد خداحافظی کنم ، دیگر که کسی را ندارم خداحافظی کنم . موبایلم را ریست کنم . گوشی را خاموش کنم . بروم پشت کامپیوتر یک بار دیگر آهنگ حالا چرای بنان را گوش کنم . کمیل میرداماد را گوش کنم . یک دل سیر گریه کنم . به آخرین چیزهایی که به ذهنم می آید فکر کنم و هق هق بزنم . بعد دراز بکشم ، لیوان را تا ته سر بکشم پتو را تا چشم هایم بالا بیاورم و بخوابم . یک خواب همیشگی . که نه مادرم بیدارم کند نه با از صدای غر غر برادرم بیدار نشوم یا با صدای موبایلم . همه چیز تمام شود ، تمام ِ تمام و من. همین قدر زندگی هم زیاد بوده است . چقدر خوب می شود ...
بوی باروت
بوی الکل
بوی سیگار
بوی یک مجنوینت مداوم می آید
شکلات تلخ
قهوه ی تلخ
شربت تلخ
بوی زهر مار می آید
کسی سم آرسنیک ندارد ؟!
دخترک ابرو کوتاه
بوتاکس به لب هایش پاشیده
و کمی برجسته تر شده بوسه گاهش
من اما
یک کنسرو باد کرده می خوردم
تمام جسدم متورم شود
پ.ن: کاش این نفس لعنتی برود و دیگر بالا نیاید ...
یا دائم الفضل علی البریه
ق.ن: چند وقتی است بغضم که می گیرد ، دلم که می گیرد ، به تنگ که می آیم به لیوانی با محلولی تیره رنگ فکر می کنم که پر از قرصهای خواب با دز بالاست ، و آرام می شوم . شاید راهی باشد ، شاید
شب جمعه ، حرم ، داخلی :
مداح : " اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ، حسبنا الله و نعم الوکیل ، نعم المولی و نعم النصیر ، استغفرالله الذی لا اله الا هو ، الحی القیوم ، الرحمان الرحیم ، ذوالجلال و الاکرام و اتوبه الیه "
همین جمله ها کافی است که جرقه زده شود .
مداح :
یا دائم الفضل علی البریة
یا باسط الیدین بالعطیة
یا صاحب المواهب السنیة
صل علی محمد وآله خیرالوری سجیة
واغفرلنا یا ذاالعلی فی هذه العشیة
دیگر نیازی به روضه خواندن نیست که ، اصلا کسی که شب جمعه دلش بخواهد کمیل بخواند نیازی به روضه ندارد . همین ها هم زیاد است . همین که فکر کنی در عرش خدا ندایی می گوید " این المذنب " و گوشه ای تنها باشی ، خود ِ خودت باشی ، بغضت می ترکد . چقدر نیاز داشتم که با صدای بلند ، بلند تر از بلند گریه کنم . خیلی بلند هق هق بزنم . اصلا مداح را یادم رفته . همین که حرم باشد ، داخلی باشد .شب جمعه باشد خودش دنیایی است . خودش روضه ای است حتی اگر مداح نخواند . چقدر دلم برایت تنگ شده بود خدا ، چقدر .
چند وقت بود از دست کسانی که دین خدا را برای خودشان سند زده اند و فکر می کنند هیچ کس دیگری -که شبیه آنها نیست- حق دوست داشتن خدا را ندارد ، دل شکسته شده بودم . باخدا لج کردم که دیگر نه کمیل بخوانم ، نه ندبه و نه ...
و نفهمیدم که با خودم لج کرده بودم .
فقط خواستم بگویم که دلم خیلی برایش تنگ شده بود ، خیلی
مجلس شور می گیرد .
مداح می گوید سرت را بالا بگیر و بگو یا کریم و یا رب ، خدا این کلمه را بسیار دوست دارد ، بعد گویی که حرف دل من را خوانده باشد می گوید اگر رویش را نداری ، سرت را پایین بینداز و دستهات را بالا بگیر بگو یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ
سرم را پایین نگه می دارم ، شرمم می شود سرم را بالا بگیرم و با کمال بی پروایی بگویم یا رب . من کجا و آسمان کجا ؟جاذبه ی خدادادی اشکهایم را مداوما به زیر می کشند . و خودم را . دیگر توان نشستن ندارم به سجده باید بروم ، باید بروم . شاید دیگر بر نخیزم از سجده ، شاید راهی باشد . شاید
پ .ن :وقتی این کلمات خود ِ شعر اند ، من دیگر شعری نخواهم نوشت
شوک لازم نیست ، دیوانه از دست رفت ...
ق.ن : دارم بالا می آورم . عجب عدالتی دامن امان را گرفته است . رییس ام پول خفه اش می کند و سهام عدالت می گیرد . گفتم بنویسم شاید عق نزنم . عجب عدالتی دامن امان را گرفته است ...
هیچ کارگردانی
مسوولیت این فاجعه را به گردن نمی گیرد
دیر آمده ای
انتهای نمایش است
قمست آخر :
هول می کنم
زود دست به کار می شوم
و تیغ تازه و تیزم را روی دستم می رقصانم
این طوری ...
این طوری ...
این طوری ....
قسمت ما قبل پایانی
وصیت می کنم وقتی که مردم
من را به خاک مسپار
به آتش هم نه
و نه حتی به آب
من را از دروازه ای
دری
گذرگاهی
بیاویز
تا چشم ِ انتظارم را هیچ کدام از عناصر تصاحب نکند
می خواهم چشم انتظار بمانم تا ابدیت
شاید که بیایی
قسمت چهارم
هیچ وقت جای چشمهای من و
دستهای نا مهربانت
یکجا نبود
هیچ وقت
قمست سوم
قسمتی از خودم را لای در جا گذاشته ام
وقتی به خانه می آیی
جای قبض های تازه نیامده
من را با خودت به خانه ببر
هر جا که خواستی می توانی رهایم کنی
فقط من را با خودت ببر
فقط
قسمت دوم
دلم را چرخ یک گاری له کرده است
کی از پاکت سیگارت
کنار جوی افتادم ؟
قمست اول
تا همیشه به خودم می بالیدم
از بالهای پروانه ای ات
که من از داوینچی کاشف ترم
بیست و سومین حادثه در راه است ....
ق.ن :"خدایان سیزیف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگی را به فراز کوهی رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پای کوه در می غلتید . خدایان چنین می پنداشتند که کیفری دهشت بارتر از کار بیهوده و نومیدانه نیست "
1)
بگذار خیابان راهش را برود بگذار سیل بیاید و خیابان را ببرد بگذار من بروم با خیابان... بگذار ... اصلا تو..... تو توی گلوی من چرا جا مانده ای ؟ وقتی که من حنجره ام را تف کرده ام کف آسفالت خفه خون گرفته ام و این را تو نگرفتی ؟ هیچ وقت نگرفتی من را که به پایت افتاده بودم و چشم هات را چه قشنگ بسته بودی ... حالا هضم می شوم در خیابانی که تو را هزار بار لعنت می کند که سینه اش را خونی کردی کدام ماشین تو را خورده بود ؟ 2)
تمام واج های نام تو را یک تنه تکرار می کنم دیوار های حوصله ام اما سنگینی این فریاد ِ خفه را تاب نمی آورند ف... فر..... فرو می ریزم این شکاف از بی نهایت گسل زلزله بار تر است ! می آیم و خانه ام را روی همین گسل باز می سازم این بار شیطان را حتما لای آجرها کار خواهم گذاشت شیطان را .... خود ِ خود ِ وسوسه می شوم از مغزت می گذرم و تو را با لجم به لجن خواهم کشید.... پ .ن : چند روز دیگر مادرم درد می کشد و من برای بیست و سومین بار اسفند روی آتش می شوم . چند بار شاعر شده ام و استعاره ی تکرار را نفهمیده ام ؟
هفت ...
ق.ن : آهای دکتر !
گلویم را نخراش .بگذار چرک و خون آنجا بمانند . بگذار طاعون مرا بکشد . چه خیالی است . می خواهم خودم را با بغضم اعدام کنم . من به این طاعون ِ لعنتی دهن کجی می کنم . گلویم را نخراش...
هفت ...
صد درجه ی سانتیگراد زیر صفر
این خبر زیادی از دهان افتاده
"من قدیسه ی مرتدی شده ام ! "
مدتهاست...
هفت پله تا گناه
انسانیت زیر پاهایم کوچکتر می شود
این قدمهای بالا رونده
مرا از ابدیت می آویزند.
بیش تر
دست و پا می زنم
این جاذبه ببلعدم...
گیسو پریشان کن
گونه ات را بخراش
من سالهاست
از حفاظ شکسته ی ایمانم
پا در هوا
معلقم
سالهاست
در نیش تردیدم فرو رفته ام
پله ی دوم
پله ی سوم
.
.
.
پله ی ششم
ارتجاع تا پله ی اول ...
از تکرار بیزارم
به زحمت
می خزم بالا
پله ی هفتم
خدا دستم را گرفت.
پ . ن :باورم به تو را تنبیه می کنم . همه جا سرک می کشد که ردی از بودنت یا شاید نبودنت را بو بکشد . زن ِ همسایه چاقو در تن اعتقادم فرو کرده است :"رفتن آغازی است برای نبودن " . عجیب سلاخی ام می کنند این روزها ...
برو...
ق.ن: طاعون دارد تمام تنم را می گزد.تو می روی .اگر می توانی ، از بند وجودم بگریز !
دیگر به آهک مبتلا شدی .
تمام این شهر را قرنطینه کرده اند .
من طاعون خیارکی ندارم .تب ندارم . فقط تو را کم دارم...
مرا اینجا هم بخوانید.
مثلا شعر :
می خواهی بروی
برو
نه من دیگر توان ایستادن دارم
نه این راه مجال پنهان شدن
اما ...
تضمینی نیست روزی که برگردی
این کوره راه
خیابان یک طرفه ای نباشد
و انتهای بریده اش یک کافی شاپ مدرن !
برو
این آبادی هم
روزی به شتاب دنیا مشکوک می شود
و شاید
برای دهکده ی جهانی
درختان دیجیتالی اختراع کند !
و دیش های ماهواره
از قصه های شب یلدا واجب تر شود ...
برو
شاید روزی من هم
مثل زنهای قرن بیست و یکم
به جای چار قد بلند
نواز باریکی را دور سرم بپیچم
اما نه !
آن وقت شاید
تو از زنان موطلایی و چشم سیاه
خسته شده باشی
قهوه ی اسپرسو دلت را بزند
و هوای
چای و نور ِ زرد ِ لامپ رشته ای را بکنی
پس تا آن وقت
من با تمام نیرویی که
در نگاه زنانگی ام مانده
چشم انتظار خستگی ات می نشینم
و گوشهای آبادی ام را
به روی فحاشی عصر ارتباطات می بندم
تا هوس نکند
به بی تابی ام پشت کند
این مخده
تا ابد
تکیه اش را به کسی نخواهد داد
تا تو خستگی ات را
به رویش بتکانی...
پ . ن :تو به بغضم چسبیده ای ، گریه نمی کنمت از من جدا نشوی ، در گلویم بمان و خفه ام کن...
خدای من .....
ق.ن :پنج شنبه دلم گرفته بود ، هوای برفی از خانه بیرونم کرد. دلم هوای کمیل را داشت اما پاهایم توان رفتن نداشتند ، حس می کردم اگر بروم دلم فرو می ریزد. قدم که می زدم زیر گریه های منجمد آسمان ؛فکرم هر جایی پرواز می کرد . یک لحظه خودم را توی یک محیط گرم احساس کردم ، روبروی حرم ایستاده بودم . سلام کردم و اذن دخول خواندم و وارد شدم . احساسم درست می گفت ، دلم فرو ریخت ...
اللّهم عَظُمَ سُلطانُک و عَلی مَکانُک و خَفِیَ مَکرُک و ظَهَر امرُک و غَلَبَ قَهرُک و جَرَت قُدرتک و لا یُمکن الفِرارُ مِن حُکوُمتِک....
چه کسی توان گریز از قلمرو فرامانروایی ات را دارد ؟!
مگر جایی هم هست که سیطره ی قدرت پادشاهی ات احاطه اش نکرده باشد ؟!
وای برمن که در خفا به دلم پشت کردم و تو چشم پوشیدی . منی که خودم را لبه هر دره ای که رساندم دستم را گرفتی و من ندیدمت. منی که خودم را به در و دیوار و زندگی و رنگهایم چسباندم که دنیایی شدنم از تو غافلم کند و باز ستایشم کردی و بزرگم کردی و من خواسته ، خودم را ذلیل ِ هوی خواهی خودم کردم...
اَللّهُمَّ مَولای ، کم من قبیحٍ سَتَرتَهُ و کَم من فادحٍ مِنَ البَلاء اَقَلتَهُ و َکَم مِن عِثارِ وَقَیتَهُ وَ کَم مِن مَکروهٍ دَفعتَهُ وَ کَم مِن ثَناء جَمیل لَستُ اَهلاً لَهُ نَشَرتَهُ
وای بر من که خودم را ارزان فروختم به لذاتی که مرا از تو دور کرد.
وای بر منی که اشرف مخلوقاتیم را ندیده گرفتم
این منم ؟
این منم که وقتی آفریدی ام فتبارک الله گفتی ؟!
این منم که تو از دم خود در وجودم نهادی و من وجودت را نادیده گرفتم و به حقارت نفسم پاسخ مثبت دادم ؟
وای بر این تن که ریم ِ دینا کریهش کرده . وای ... وای .... وای ...
اِلهی وَ رَبی مَن لی غَیرُک
چند بار از ته دل این را گفته باشم خوب است ؟
به خداوندی ات قسم هیچ بار !
همیشه وقتی کارم به بن بست می خورد به سراغت می آیم .
همیشه وقتی به هر تنابنده ای دست درازمی کنم و جواب رد می شنوم دست دعایم بلند می شود .
همیشه عاشقم هستی و من چه بی توجه از عشقت می گذرم...
حتی دست دراز نشده ام را پر می کنی و سوال نکرده ام را بی جواب نمی گذاری.
گفته ای : بنده ی من قبل از اینکه تو عاشقم باشی من که خدای تو ام عاشقت هستم.
به ربانیتت قسم که همیشه جز این نبوده است.
گاهی وقتها فکر می کنم که چرا اینقدر عاشقم هستی خدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه وجود غبار گرفته ام را ارزانی غیر تو کرده ام و تو باز ....
به راهم بیاور . فقط همین را می خواهم
این هم پست جدیدم بعد از این دلتنگی طولانی
اگر تمام جهان
از تب ِ اقتصاد بیمار است
اگر دنیا
متورم است
از کمبود ذخیره های مالی
اگر
به جای آب
از حمام ِ جنگ های دنیا
خون جاریست
اگر مادربزرگ ها
هم گرگ قصه را می خورند
هم شنل قرمزی را
من امّا
غمی ندارم
ثروتی دارم
که ورشکستگی تجارتخانه های جهان
هیچ رکودی را بر آن تحمیل نمی کند
خدای من
بزرگتر از
تمام نداریهای جهان است
خدای من
راس تمام بازارهای بورس جهانی است...
پس باکی نیست
من به ثروتم دلگرمم
نوستالژی عطر ِ تو
شب و تنهایی و صدای آواز
دلتنگی بی تعریفی که
سر منشأش ، انتهای خفتگی وجدانی است
که ساعت زنگی بیدار شده اش
می نوازد
بنواز !
من به باورهات اعتقادی ندارم
به تکرار هایم محتاجم
به گردشی در نوستالژی عطر ِتو
هر روز حوالی 5 عصر
محتاجم
نفس هام را
از خاطره ی سیگارت شارژ می کنم
بگذار بنوازد
این ساعت اگر
میلیاردها سال نوری بنوازد
من به عطشی دچارم
که سیرابی اش
با حضور سر انگشتانت
میسّر می شود
می دانم
خوب ِ خوب می دانم
گوشه ی چشمانت
جایگاه حضور من است
تلاش هایت
برای مخفی کردنم
راه به جایی نمی برد
هر روز صبح
با من از خواب بیدار می شوی .....
نیازی به پنهان کردن نیست
پیراهنت خیس ِ اشک های من است...
خواب زدگی ...
می خوابی و
بیدار نمی شوی
نمی خوابم و
بیدار می مانم
و در تاریکی شبانه
از ترس رفتنت جیغ می کشم........
غافل از اینکه
تو
خواب
گیسوانِ
دختر ِ
همسایه ی بغلی را
می بینی
معادلات کهشکانی
معادله ی یک مجهولی
معادله ی دو مجهولی
معادله ی بینهایت مجهولی
نه !
ولی گمان نمی کنم
دانش ریاضی ات
قَدرِ معادلات کهکشانی ام باشد....
من
با احتمالاتی از جنس آینده
قدر مطلق این حساب منفی را
مثبت می کنم
و تو اما
همیشه
یک خط تیره ی تُخس
پشت همه ی اعدادِ -به دست آمده از کشفیاتت-
می نشانی....
این گونه است که
قطبهای ناهمنام
همدیگر را می ربایند !