..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

خدایی که همه جا هستی

یک نفر این پایین دارد می دهد جان

نگاه کن مرا

  
نویسنده : معصومه ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
تگ ها :

رنگ چشم های ِ آفتابیش

تکیه داده بودم به طارمی ِ های ِ ایوان و دستهام را گذاشته بودم پشتم .دیگ ِ سیاه ِ شده ی رب روی ِ جمعیتی از چوبهای سوزان قُل قُل می زد . حبابهای ِ قرمز روی دیگ قلپ قلپ می ترکیدند ودوباره متولد می شدند . آب ِ توی حوض رنگ قرمزی گرفته بود که رفته رفته صورتی می شد .مهناز دوباره خون دماغ شده بود و داشت سر و صورت خونی اش را می شست . عادت داشت توی ذل آفتاب بایستد و خیره شود به خورشید . علت این کارش را نمی فهمیدم . نگران ِچشم هاش بودم . می ترسیدم رنگ سیاه چشم هاش توی آفتاب برود . آخر مامان همیشه میگفت لباس مشکی ها را نباید توی ِ آفتاب پهن کرد ، بور می شود . من مهناز ِ بور دوست نداشتم .مهناز ِ موسیاه ِ چشم سیاه دوست داشتم .
صلاة ظهر بود . از مسجد صدای اذان می آمد . رفتم توی کوچه . زنها دسته دسته ، با بقچه ی چادر نماز و سجاده اشان می رفتند سمت مسجد . گاری ها کم کم می آمدند حوالی مسجد که وقت ِ تمام شدن نماز به زنهایی که از مسجد بیرون می آمدند میوه و سبزی بفروشند .
دلم تاب ِ دیدن این همه آدم و این همه ولوله را نداشت . همیشه ازداحام آدمها حالم را بد می کرد . شلوغی را دوست نداشتم .دوباره کشیده شدم توی ِ حیاط وخیره شدم به آتفشان ِ توی دیگ رب . مامان نمی گذاشت خیلی بروم جلو . می گفت دود ِآتش به سرفه می اندازتت . موهام را دوتایی بافته بود . وقتی به سایه ی خودم روی زمین نگاه می کردم به خرگوش ِ خسته ای می مانستم که گوشهاش از زور ِ ناتوانی آویزان است. مامان بلند شد دست مهناز را گرفت و از توی آفتاب کشاندش توی ِ اتاق . مهناز بی زبان بود . با کسی حرف نمی زد . یعنی نمی توانست حرف بزند . توی بچگی هایش از یکچیزی ترسیده و دیگر حرف نزده بود . من هیچ وقت نفهمیدم از چی ترسیده بود . تنها کارش این بود که زل بزند به خورشید .
رفتم توی اتاق پیش مهناز که حالا دراز کشیده بود و داشت لامپ ِ خاموش گلابی شکل ِ سقف را نگاه می کرد ، دراز کشیدم . لابد توی دلش فکر می کرد این شیشه با نور زرد رنگ کودک خورشید باشد .
- مهناز یه چیزی بگم به کسی نمیگی
چه سوال مسخره ای . مهناز که باکسی حرف نمی زد . احساس عذاب وجدان داشتم . روزها بود که این درد مثل یک زخم ناسور داشت کودکی های مرا چرک می کرد . دوست داشتم با کسی حرف بزنم و از این درد ِوحشتناک ِ توی دلم بگویم . از اینکه من خوشحالی همه را می خواهم . دلم به بدخواهی کسی نمی رود . با مادر نمی شد حرف زد . یقین اگر می گفتم مرا از نام ِ فرزندیِ خودش محروم می کرد . چه بسا به امامزده ام می برد و به درخت می بستم که خدا ببخشایدم .بابا که هیچ وقت نای حرف زدن نداشت . همیشه خسته و خواب آلود بود . اصلا دنیا ی ِ سنگینِ پدر حرفهای ِ مرا می فهمید ؟
_ مهناز من تو رو خیلی دوست دارم
هنچنان خیره به سقف بود . هیچ وقت هیچ عکس العملی به حرفهای دیگران نداشت . انگار که در جهان ِ دیگری زندگی می کند . ته ِ چشمهای سیاهش همیشه غم بود .
_مهناز من مامانو هم خیلی دوست دارم
یک چیز تلخی آمد ته گلویم . به گمانم از دلم رد شد و آمد آنجا نشست توی گلویم . که نگذارد حرف بزنم . گرمی ِ سوزناکی گوشه ی چشم هام دوید .
_ مهناز من دعا کردم تو بمیری . مامان شبا گریه نکنه به خاطر مریضی تو .مهناز به خدا من خیلی دوسِت دارم . تو اگه بمیری برای خودت خیلی بهتره .
و اشک از دو سوی ِ چشم هام ریخت روی ِ گلهای ِ فرش . دست خودم نبود این طور دعا کردنم . طاقت درد کشیدن مادرم را نداشتم ، طاقت غم های ِ ناگفته ی مهناز را نداشتم .
مهناز سرش را برگرداند طرف من . صورتش خیس بود . رنگ ِ سیاه چشمهاش داشت می رفت ....

  
نویسنده : معصومه ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

پیازها

فین فین می کردم . اشک از چشم هام سرازیر بود . پیازها خیلی تند بودند." فریده  زود باش اون پیازا رو بده ." صفیه خانوم داشت از آن طرف حیاط طلب ِ چند کیلو پیاز خورد شده می کردکه بریزد توی روغن داغ و کیف جلز ولزش را ببرد . اصلن لذتی دارد این شنا کردن پیازتوی روغن . بگذریم به خیالش کلفتی می کردم برایش . شش کیلو پیاز ریخته بود زیردست ِ من و انتظار داشت به همین زودی تحویلش بدهم . اصلن اگر به خاطر ...استغفرالله . نمی گذارند دهان آدم بسته باشد که . از صبح هی چپ و راست رفته خرده فرمایش تحویلم داده بود . مامان هم این گوشه نشسته بود هی چشم غره می رفت که معنی اش می شد پاشو بریم خونه ورپریده ی چش سفید . بعد نگاهش را می گرفت و با صغراخانوم مشغول صحبت های پچ پچی ِ مرموز می شد .
_ : فریده جون بی زحمت اون سبدو بده به من سبزیا رو بذارم توش
ملیحه بود که با ناز ِ خاصی می گفت فریده جون و پشت چشمی برای صغرا خانوم که هفته ی پیش دعوایشان شده بود نازک می کرد .
سبد را دادم دستش و بلند شدم پیازها را ببرم برای ِ صفیه خانوم که سرخ کند .
_ : نخود لوبیاش پخته دیگه .
پام توی دمپایی چپه شد و خوردم زمین و خلال های ِ پیاز ریخته شد کف ِحیاط . مامان لب به دندان گزید و مثل لبو سرخ شد . دوید سمت من که چی شد . و یواش و باغیظ در گوشم گفت : دس پا چلفتی ، همیشه آبرومو می بری .
بلند شدم خودم را تکاندم . چیزیم نشده بود . اما شرمساری ِ پیازهای ِ ریخته زخم کمی نبود . صفیه خانوم همان بدو زمین خوردن چشمش را دوخته بود به من و نگاه تحقیر آمیزی انداخته بود که دعا دعا می کردم همه چیز کابوس باشد . حال ِ بدی بود . نصیب کافر نشود .دوست داشتم بنشینم زار زار گریه کنم .
پیازها را جمع کردم بریزم توی سبد که ببرم بشورمشان . مصطفا گفته بود که مادرش از دخترهای ِ فرز خیلی خوشش می آید . لعنت به این دمپایی های ِ مسخره .
سرم پایین بود و کنار حوض مشغول شستن آبرویم توی حوض بودم . پیاز هایِ نفرین شده .
+ : آره صفی جون . ایشالا دفعه ی دیگه قسمت خودت شه با حاجی برین مکه
_ : فاطمه خانوم جون حج من زن دادن ِ این پسره ی ته تاقاریه . بعدش عمری بود ایشالا
+ : ایشالا دفعه ی دیگه پلوی ِ عروسی آقا مصطفی رو بار بذاریم
_ : از شما چه پنهون آقاش که برگرده قراره بریم خاستگاری
+ : به سلامتی کی هست این دختر خانوم خوشبخت
من دلم تالاپ تالاپ می زد . فکر می کردم همه د ارند صدای قلب مرا میشوند . انتظار اینکه اسم خودم را از زبان صفیه خانوم بشنوم داشت دیوانه ام می کرد. ثانیه ها انگار وزنه بستند به پایشان که این همه کند می گذشتند ." آخ .یعنی آقاش تا دوهفته ی دیگه میاد ؟ باید لباس بدوزم . همه ی لباسام بد شده. الگوی لباس زهرا رو باید بگیرم"
_ :راستش مهتاب ، دختر حاج ابراهیم بزاز
با پیازها توی آب ِ حوض شنا کردم ....

  
نویسنده : معصومه ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
تگ ها :

مه لقا

لیمو ها را از وسط قاچ می کردم و می دادم دست خانوم جان . نشسته بود یک پایش را دراز کرده بود و آن یکی پایش جمع بود . لیموهای نصف شده را سر ِ کلاهک ِ قله مانند آبمیوه گیری فشار میداد و آب ِ لیموها می ریخت توی پارچ ِ پلاستیکی ِ قرمز ِ آبمیوه گیری . پر که می شد خالی اش می کرد توی ِ بطری ِ شیشه ای بزرگ که گلو گاهش خیلی تنگ بود . آقاجان با پیچ رادیو ور می رفت که شیرین بینا واضح تر بخواند . همین طوری گفت : مه لقا بابا پاشو یه شربت آبلیمو درست کن بخوریم . لیموی تازه آدمو مست می کنه .

و من بلند شده بودم رفته بودم توی مطبح . شکر را ریخته بودم توی آب هی هم زده بودم هم زده بودم . دانه های شکر که توی آب می رقصیدند سرم گیج می رفت . دل آشوبه می گرفتم . فک می کردم یکی دست ِ مرا گرفته و به طور مداوم می چرخاندم . می چرخاندم . من جیغ می کشم محلم نمی دهد و محکم تر می چرخاندم . یک هو  ولم می کند . پرت می شوم یک جای ِ نا معلوم . متلاشی می شوم. ... دلم به هم خورد .

شکر را ول کردم نشستم کف زمین . چشم هام را گذاشتم روی هم . دوست داشتم رویا ببافم . مرد ِ توی رویایم سیبیل هاش را آنکارد کرده بود . چشم هاش سیاه بود. قدش بلند بود  . من توی حیاط ِ رویایم ذغال می چرخاندم برای ِ اتو که پیراهن ِ سفیدش را اتو کنم .  مرد توی قاب ِ در نگاهم می کرد . سر به پایین می انداختم از شرم . ذغال که خوب سرخ می شد می آمدم توی  پنج دری ، ذغال را خالی می کردم توی اتو . دستم را نم می زدم توی کاسه ی آب و با یک تکان ِ ظریف چند قطره آب می چکاندم روی پیراهن و اتو را می گذاشتم روی لباس که قطره های آب بخار شود برود هوا . مرد توی رویا می آمد جلو . خیلی جلو . روبرویم .صورت به صورت . لبهایش را می گذاشت روی پیشانی ام . لب به دندان می گزیدم از این خیال ِ وحشی . خانوم جان اگر بو  می برد من چنین خیالات بی شرمانه ای دارم مرا زنکیه ی بی حیا می خواند . اصلن باید بلند می شدم شربت را درست می کردم . این خیال ها خیلی خام بود .

چه کسی عاشق یک دختر لال ِ خیالاتی می شد ...

شکرها دوباره توی آب می رقصیدند . من پرت میشدم به یک جای نامعلوم ...

  
نویسنده : معصومه ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
تگ ها :

 

کیف پولت را و دلت را کنار هم گذاشته بودی . بعد نمی دانستی کدام یک را انتخاب کنی . گرسنگی عشق را زیاد می کند یا عشق گرسنگی را ؟
توی این وانفسا فلسفه اینجا چه می کرد اصلن ؟
_ تخم مرغ که توی یخچال نباشد ، ترشحات معده ی آدمهای تنها می ریزد توی مغزشان . _
داشتی به همین چیزها فکر می کردی . که با این دو هزار تومنی توی کیفت شارژ بخری یا نیم کیلو تخم مرغ مثلن .
نیم کیلو تخم مرغ شاید سه چهار شب سیرت می کرد اگر صرفه جویی می کردی . ولی دوهزار تومن شارژ کفاک دو ساعت را هم نمی داد . اصلن دلت می خواست تمام پولهای دنیا را آتش بزنی . لعنت به تمام نداری های دنیا . از نداری عشق بگیر تا نداری گوشت و کفش و لباس
سرت درد گرفته بود ، اس ام اس های ِ بی جواب ِ زیادی مانده ، گرسنه بودی ، چشمهات درد می کرد از زوز بغض ِ تو گلوت .....


هیسسس ، قهرمان داستان با شکمی گرسنه و دلی تنگ خوابیده . و دوهزار تومنی دارد لبخند می زند ....

  
نویسنده : معصومه ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
تگ ها :

← صفحه بعد