from iran a Separation
جمله ای زیبا تر از این نشنیده ام توی این سالهای اخیر . جمله ای که مدونا گفت
اصغر فرهادی عزیز ممنون که باعث شدی برای اولین بار به عنوان یک ایرانی افتخار کنم . ممنونم
برای زندگی
من به همین هندزفری های ِ محقر راضیم
آنها هم مرده اند ...
روز دانش*جو که نه شب ِ دانش*جوست
دستش را می گذارد پشتم و می گوید هی . بر می گردم . هست اما نیست . وقتهایی هم شده که نباشد اما باشد .
دستش را می گذارد پشتم ، می خواهم برگردم اما نمی شود . توی رختخوابم کش می آیم.تخت کوچک می شود اما . مامان صدایم می کند . بوی چوب ِ خیس می آید . بوی ِ باروت . جنگ است یا جنگل ؟
بوی خون ...
دخترها جیغ می کشند . فریادی که نه از سر شوق ، از ترس ...
پسرها می دوند . مسابقه است . مسابقه ی زنده ماندن . و جایزه اش آ.ز.ا.د.ی .
بچه ها سنگ دارند . یکی گفت این سنگها نا مشروع اند . و من فکر کردم سنگهای ِ کشور همسایه چرا حماسه اند ؟؟؟
پسر گفت بدو ...
دختر گفت بدو ...
اما من نمی توانستم . من دویدن را یاد نگرفته بودم . باید می ماندم . باید جزئی از زمین می شدم . نشدم . جزئی از هوا شدم و توی ذره های هوا همه ی این بوها بود . بوی آ.ز.ا.د.ی . و بوی ِ خون ِ تازه می داد ...
+
آ.ز.ا.د.ی را با نقطه جدا می کنم به رسم ِ سرزمینم که همیشه ِ زخم های ِ آ.ز.ا.د.ی عذابش داده . که هیچ وقت این پنج حرف کنار ِ هم نیامده اند .
+
می گویند ننویسم . مادرم گفته ننویسم ، می گوید نامحرم زیاد است خودت را قاطی بازی نکن . مادرم اما نمی داند ما مردم ِ عادی خود ِ بازی هستیم . بازی که نه خود ِ حماسه ایم ...
من آدم معتقدی هستم در بعضی موارد اما اصلا و ابدا تاکید می کنم اصلا و ابدا عرزشی نیستم ، از عرزشی ها هم بیزارم و مانده ام چرا این قشر آدمها می آیند اینجا و کامنت هم می گذارند.
از همینجا تقاضا می کنم نه این طرفها بیایند ، نه ردی از خودشان بگذارند که من را با اینان کاری نست
و کاش
این محرم این قدر کش بیاید
که گریه های ِ من تمام شود ....
← صفحه بعد
نظرات ()